4 اسفند 1390
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
بیتا امینی مقدم
 
مهشید دهقان
 
زهرا هادیزاده
 
فرناز نخعی

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 4 نفر
کاربران مهمان: 86 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
170,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
95,000 ریال
$19
اضافه به سبد خرید
115,000 ریال
$23
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$30
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

گیلدا

ناشر: علی
  180,000   ریال     36 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: دوم
تعداد صفحات: 836
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (644)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (656)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (653)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

می خوام چشم هامو باز کنم ولی پلک هام خیلی سنگین هستن و توان ایستادگی و بازماندن ندارند. بالاخره به هزار زحمت چشم هامو باز می کنم. همه جا تاریکه و هیچی نمی بینم ولی نه ..... داره روشن می شه . آروم آروم پلک های سنگینم بسته شدن، انگار وزنه ای بهشون بسته باشند. نمی دونم چه مدت طول کشیده تا بالاخره تونستم پلک هامو باز کنم. این بار می تونستم واضح تر از قبل اطرافم رو ببینم. همه جا سفید بود حتی رنگ دیوار اتاق . صدای نا آشنایی رو می شنیدم. گیج و منگ بودم. صدای پایی رو به وضوح می شنیدم. صدا نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که یه دختر جوون با روپوش سفید بالای سرم اومد. وقتی دید چشم هامو باز کردم خیلی خوشحال شد و با سرعت از اتاق بیرون رفت. به اطرافم با دقت نگاه کردم. یه روپوش آبی رنگ تنم بود و روی تخت خوابیده بودم و سرم به دست داشتم. درد خیلی شدیدی توی سرم احساس می کردم. دستم رو به طرف سرم بردم سرم باندپیچی بود. می خواستم روی تخت بشینم ولی توان نداشتم. بازم صدای پا شنیدم. این بار یک نفر نبود صدای چند گام بلند رو می شنیدم که باعجله به طرف من می اومدن. مردی با روپوش سفید همراه با همون دختر و چند تا دختر جوون دیگه بالای سرم اومدن. همه لبخندی از سر رضایت بر لب داشتن . مرد با همون لبخند گرم و مهربونی که بر لب داشت گفت :

خوبی دخترم ؟

می خواستم جوابش رو بدم ولی انگار مغزم از تمام واژه ها خالی شده بود. هرچی دنبال کلمه ای می گشتم تا جواب بدم فایده ای نداشت. زبونم سنگین بود. مغزم خالی شده بود. دکتر متوجه ی حالم شد و گفت :

نمی خواد چیزی بگی عزیزم ، فقط با باز و بستن چشم هات بهم بفهمون که حالت خوبه ، باشه خانم !

چشم هامو بستم و نشون دادم که متوجه حرفاش شدم. بعد از معاینه به پرستار چند تا تذکر داد و لبخندی بر لب نشوند وگفت :

خدارو شکر دخترم ! هیچ مشکلی نداری. نگران بودم که برای عصب های حسی ات اتفاقی رخ داده باشه که اونم شکر خدا سالم سالم بود. حالا یه مسکن بهت تزریق می کنن تا کمی استراحت کنی. اون وقت دیگه پر از انرژی می شی و می تونی راحت حرف بزنی.

بعد از خارج شدن دکتر از اتاق ، پرستار مسکنی رو بهم تزریق کرد.چند دقیقه ای طول کشید تا مسکن اثر گذاشت. دوباره پلک هام سنگین شدن و به خواب عمیقی فرورفتم. نمی دونم چند ساعتی استراحت کردم. وقتی چشم باز کردم ، پسر جوونی بالای سرم ایستاده بود. بادیدن چشم های باز من لبخندی مهربان بر لب نشاند و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت :

خوبی عزیزم؟

با وحشت خودمو کنانر کشیدم . حسابی جا خورد و خودش رو کنار کشید. خودش رو نباخت و با همون لبخند قبلی گفت :

از دستم ناراحتی گیلدا جون ؟

چند بار گیلدا رو توی ذهنم تکرار کردم ولی هیچی به خاطرم نمی اومد حتی پسر جوون رو نمی شناختم. پسر جوون با نگرانی از اتاق خارج شد وبا دکتر برگشت. دکتر لبخندی بر لب نشوند و گفت :

نانقلا از همین حالا می خوای واسه عاشقت ناز کنی ، خیالت راحت بدون ناز کردن هم خریدار داری!

دکتر ادامه داد :

یعنی پسرعمه ی مهربونت رو نمی شناسی؟

با سردر گمی گفتم :

من هیچی یادم نمی یاد. اصلا من چرا این جام؟

دکتر چشمکی برام زد و گفت :

دیدی خانم خواستن توانستن است . وقتی بتونی به این خوبی حرف بزنی پس آروم آروم می تونی همه چیز رو به یاد بیاری. ولی الحق صدات هم مثل صورتت زیباست. این آقا حامی حق داره عاشق و گرفتارت باشه ....

هنوز حرف دکتر تمام نشده بود که زن و مردمی سراسیمه وارد اتاق شدن. با دیدن من زن ناله کنان به طرف تختم اومد. از ترس داشتم قالب تهی می کردم. زن محکم منو در آغوش کشید و با سوز ناله می کرد وم اشک می ریخت. تقلا می کردم خودم رو از آغوش زن بیرون بکشم که مرد هم اضافه شد. همون جور که اشک می ریخت رو به حامی کرد و گفت :

این جوری مواظب دخترم بودی؟ آخه چرا این اتفاق افتاد ؟

دکتر به موقع به فریادم رسید و زن و مرد رو ازم جدا کرد. در حالی که نفس نفس می زدم به دکتر نگاه کردم و کفتم :

دکتر اینا از جون من چی می خوان ؟ اینا کی هستن ؟ چرا این جوری می کنن؟

نترس دخترم اینا پدر و مادرت هستن.

با تعجب گفتم :

پدر و مادرم ؟

زن و مرد با تعجب فراوان بهم نگاه کردن. زن رو به دکتر کرد و گفت :

دکتر دخترم چی می گه ؟ معنی حرفاش چیه ؟

حالا نوبت مرد بود. مثل این که مقصر اصلی پسر رو می دونست. روبه حامی کرد و گفت :

حامی ، گیلدا چی می گه ؟ نکنه اینم بازی جدیدتونه ؟

دکتر رو به بابا کرد و گفت :

نگران نباشید آقای ستایش حال دخترتون خوب می شه . دچار فراموشی شده. انشاالله خیلی زود حافظه ش رو به دست می یاره اصلا نگران نباشید.

پدرم قانع نشد و گفت :

من می دونم اینم نقشه ی جدیدشونه حرف هاشون رو باور نکنید دکتر.

مادرم با عصبانیت رو به مرد کرد و گفت :

ستار این حرف ها چیه داری می زنی یه نگاه به رنگ و روی دخترمون بنداز.... آخه مرد چرا این قدر بدبینی؟

شهره آخه ....

آخه نداره ستار!

بابا روبه حامی کرد و گفت :

چه جوری این حادثه اتفاق افتاد.

حامی که سرش رو پایین انداخته بود ، آرو م و شمرده گفت :

دایی جون با نیسان تصادف کردیم.

بابا با شک و تردید به صورت حامی نگاه کرد و گفت :

پس چرا تو چیزیت نشده ؟

حامی به زحت آب دهنش رو قورت داد و گفت :

دایی جون من کمربند بسته بودم. هرچی به گیلدا اصرار کردم کمربندش رو نبست. وقتی تصادف کردیم سرش محکم به شیشه خورد ......



  • 1/12/1390
  • فرستنده:  نسترن
خانم جهان آرا درود بر شما

رمانتون به راحتي افكار و دغدغه هاي واحوالات دروني گیلدا رو بيان ميكرد. من كه این كتاب رو خيلي دوست دارم .دو بار تا حالا خوندمش و هر بار بیشتر به بزرگی روح حامی و گذشتش پی می برم.

واقعا یه نویسنده ی ماهر و زبر دستی هستید.

  • 1/12/1390
  • فرستنده:  مریم فروزنده
قلمش عالیه ومتفاوت .

روند منطقی داستان بیسته.

نکاتی که تو قصه بهش توجه می شد معمولاً تو هیچ کتاب دیگه ای بهش توجه نمیشه . خانم جهان آرا واقعاً قشنگ می نویسن .

یکی از بهترین نویسنده های ایران ایشون هستند.

  • 1/12/1390
  • فرستنده:  رزانا
ممنون خیلی زیبا بود.

  • 30/11/1390
  • فرستنده:  فهیمه .ف
ممنون بسیار جذاب بود.

  • 30/11/1390
  • فرستنده:  نادره
دست مریزاد داره این کتاب بی نهایت عالی و قشنگ نوشته شده. شوکه شدم وقتی دفتر خاطرات گیلدا را خواندم.

مممممنون خانم جهان آرا.

  • 29/11/1390
  • فرستنده:  افسر
عالی و قشنگ بووووووووووووووووووووووووود

  • 28/11/1390
  • فرستنده:  آتوسا
زیبا بود و مبهم!

  • 28/11/1390
  • فرستنده:  سمیر
متفاوت بودن شخصیت ها باعث جذابیت کتاب شده بود. از همه س جنبه ها خیلی برتر بود.

  • 27/11/1390
  • فرستنده:  محسنی
تا تمام نشد نمی توانستم کتاب را زمین بگذارم.

واقعا دست مریزاد دارند خانم جهان آرا عزیز و مهربان.

  • 27/11/1390
  • فرستنده:  راحله
ممنون بی نهایت جذاب بود.
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT