1 آبان 1393
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
هیچ کاربر عضوی آنلاین نیست

آمار تعداد افراد آنلاین
تعداد افراد آنلاین: 2 نفر
اعضای آنلاین: 0 نفر
کاربران مهمان: 2 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
265,000 ریال
$52
اضافه به سبد خرید
600,000 ریال
$120
اضافه به سبد خرید
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
320,000 ریال
$64
اضافه به سبد خرید
165,000 ریال
$33
اضافه به سبد خرید
170,000 ریال
$34
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
230,000 ریال
$46
اضافه به سبد خرید
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
260,000 ریال
$52
اضافه به سبد خرید
85,000 ریال
$17
اضافه به سبد خرید
180,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
200,000 ریال
$40
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

رویای نقره ای

ناشر: علی
مولف: ویدا لطفی
  180,000   ریال     36 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: دوم
تعداد صفحات: 728
شابک:
وزن: 690 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (62)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (124)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (49)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر



نازلی کتاب درسی اش را کنار گذاشت. پرده اتاق را کنار زد و به بیرون نگریست و از آن چه می دید، لبخندی زیبا تمامی صورتش را پوشاند پسر خاله هایش مشغول شنا در استخر خانه ی مادر بزرگ بودند. هر کدام سعی اش بر این بود که دیگری را زیر آب کند. صدای خندهء آن ها فضا را آکنده از مهر و صمیمیت کرده بود با وجودی که ساعت 6 عصر را نشان می داد ولی هوا گرم می نمود. مادربزرگ و خاله اش زیر آلاچیق، نزدیک استخر نشسته بودند و به هیاهوی پسران جوان لبخند می زدند. آقای پرتوی نیز کمی دور تر از آنها روزنامه ای به دست گرفته بود و نازلی حدس زد که او مشغول خواندن حوادث سیاسی و جنگ می باشد. هوای تهران در تیر ماه بسیار گرم و کلافه کننده بود و چه قدر وی دلش می خواست که خود را به آب می زد ولی با وجود شوهر خاله و پسر خاله هایش امکانش نبود. با صدای در به پشت برگشت خدمتکار مادربزرگش برایش شربت آلبالویی بسیار خوش رنگ و مملو از قطعات یخ آورد و اطلاع داد که مادربزرگش سفارش کرده اند اگر حوصله تان سر رفته می توانید به نزد آنها بروید. نازلی تشکر کرد و لیوان به دست دوباره کنار پنجره رفت. از پسر ها خبری نبود. آقای پرتوی همچنان غرق در مطالعه بود. ساعتی بعد از اتاقش خارج شد و به کنار سایرین که همگی زیر آلاچیق زیبا و دنج نشسته بودند، رفت. خاله اش به محض دیدنش دعوت به نشستن کرد. نازلی به آن جمع شاد نگریست. در این ده روزه چه قدر دلش برای خانواده اش تنگ شده بود. خاله اش بشقاب میوه را به دستش داد و پرسید: - الهی شکر نازلی جون، انگار درست تموم شد؟ فرصت کردی سری هم به ما بزنی. نازلی لبخندی زد: حالا شب هم باید یه مروری بکنم. - امتحاناتت کی تموم می شه؟ - تا هفتم همه رو می دم جز دو تا که می مونه برای بیستم. مادربزرگ دستی به مو های بلند و سیاه نوه اش کشید و گفت: انشاالله که موفق باشی. مهرزاد در حالی که به یک خوشه انگور در حال حمله بود، گفت: البته که موفق می شه مامان بزرگ، این خانم شب و روز نداره، نه تو رو خدا خودتون قضاوت کنید تا حالا شده اونو بدون کتاب دیده باشید؟ شاید باور نکنید ولی چند سال بعد، یه خانم پرفسور خواهیم داشت. - مسخره نکن مهرزاد. - کجای حرفم مسخره بود، دختر خاله عزیز اینو همه دانشگاه می دونن. بهداد به دنبال صحبت برادرش اضافه کرد: راست می گه مادرجون نازلی یکی از بهترین های دانشکده اشه. - تو رو خدا غلو نکن بهداد، هنوز که نمرات پایان ترم اعلام نشده. - نشده باشه. ترم گذشته که عالی بوده. میان ترم هات هم کامله. من مطمئنم که کارشناسی ارشد هم توی یکی از دانشگاه های تهران قبول می شی. - متشکرم، تو لطف داری. خب حالا کمی هم در رابطه با نمرات برادرت تعریف کن. شلیک خنده هر دو برادر به گوش پدرشان هم که کمی دور تر از آنها نشسته بود، رسید. او روزنامه را کنار گذاشت و به جمع پیوست. نازلی به شوخی به شوهرخاله اش گفت: - عمو جون لطفا کمی این مهرزاد رو تحت فشار بگذارید. من که از درس خوندنش ناامیدم. این طوری که پیش می ره، مشروط می شه. اعتراض مهرزاد بلند شد. - آخه تو دختر خاله منی یا دشمنم، همه که مثل خودت نیستند، صبح تا شب تو اتاقشون بمونند. از همه چیز هم بی خبر باشند. نازلی حبه انگور را به طرفش نشانه گرفت و با خنده پرسید: من از همه چیز بی خبرم؟ - پس چی اون قدر سرتو توی کتابت فرو می کنی که نمی دونی کی خونه تون می آد، کی می ره. آقای پرتوی گفت: پسر جان همین طور باید روی درس تمرکز کرد دیگه، تو چی؟ سرتو اون قدر توی کار های هر کی می آد، هر کی می ره، فرو می کنی که نمی دونی چی خوندی، اصلا کجای کتاب بودی. بهداد به حرف پدرش بلند خندید: خداییش بابا همین طوری درس می خونه، اگه شب های امتحان خدا و پیغمبر به دادش نرسن، از گوشه و کنار بچه ها بهش نرسونن، حسابش پاکه. مهرزاد اعتنایی نکرد و گفت: حالا مادربزرگ براتون بگم آوازه نوه تان به گوش سال بالایی هم رسیده. باور کنید چند تا از دوستانم ازم خواستن که من وسیله ی آشنایی اون ها با نازلی بشم. منم نامردی نکردم با سخاوت درخواستشون رو رد کردم. گفتم حالا حالا ها باید تو نوبت باشن. نازلی سرخ شد چشم غره ای به طرف پسر خاله اش رفت خاله اش به مهرزاد تشر آمد: بسه دیگه، چه قدر حرف می زنی مهرزاد، ماشاالله چه قدر هم تو با غیرت و متعصبی! آقای پرتوی جو را عوض کرد از نازلی پرسید: خب دخترم از شمال و بابااینا چه خبر؟ خبری ازشان داری؟ - بله اتفاقا همین یه ساعت پیش با مامان صحبت کردم خیلی سلام رسوندند. - سلامت باشند، مشخص شد پروازشون چه روزیه؟ - چرا دوازدهم همین ماه، البته بابا تو بندرعباس کار داره، فکر کنم از همون جا می خوان پرواز کنن. خاله پرسید: تو که شمال نمی ری؟ - چرا هفتم می خوام برم بعد از امتحانم. مادربزرگش پرسید: چرا دخترم مگه نگفتی دو تای دیگه هم داری، منظورم امتحانته؟ - مادر جون تا اون وقت، ده دوازده روز فرصت دارم دلم برای مامان و بابااینا تنگ شده می خوام اون چند روز رو شمال باشم. - هر طور میلته دخترم.  خانواده آرین چند روزی می شد که بعد از اتمام مدارس فرزندان شان البته به جز نازلی، به ویلایشان در تنکابن رفته بودند و نازلی چون دانشگاه داشت به اصرار مادرش به خانه مادربزرگش آمده و قرار شده بود که هفتم تیر ماه به جمع آنها ملحق شود. مادرش دختر کوچک خانواده بود و مادربزرگش به جز او یک دختر و پسری داشت که در فرانسه به سر می برد. مادرش کتایون علی رغم چهل و پنج سال سن، هنوز هم زیبا و شاداب می نمود. چون دختران، اندامی موزون داشت و به زحمت باور می شد که دختری به بزرگی نازلی داشته باشد. عاشق همسر و فرزندانش بود و تمام سعی و تلاشش بر این بود که آنها را سعادتمند و خوشبخت ببیند. نازلی به خوبی می توانست بفهمد که پدر و مادرش چه طور عاشقانه همدیگر را می خواهند و چه قدر از بودن شان در کنار یکدیگر، لذت می برند او صبور و مقاوم در برابر هر مشکلی و همواره در کنار همسرش بود و آسایش خانواده را بر همه چیز مقدم می شمرد. نازلی عاشق خصوصیات مادرش بود و همواره آرزو می کرد که همان طور باشد نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.  آن شب خانواده خاله اش همگی به اصرار مادربزرگش برای شام ماندند. بهداد و مهرزاد هر دو از هر دری صحبت و جوک های جالبی را تعریف کردند. بعد از رفتن آنها، نازلی کمی درس هایش را مرور کرد و صبح فردا، مهرزاد به دنبالش آمد تا وی را به دانشکده اش برساند. هر دوی آنها در رشته مهندسی شیمی در دانشگاه تهران مشغول تحصیل بودند و بهداد، پسر بزرگ خاله اش ترم آخر مهندسی رشته ی مکانیک در همان دانشگاه بود. - سلام صبح به خیر. - سلام پسر خاله وظیفه شناس، صبح سرکار هم بخیر باشه. - متشکرم، از وظیفه شناس گفتی منم یادم افتاد که بهت بگم روز هفتم که خواستی به شمال بری یادآوری کن، با هم بریم. - اصلا راضی به زحمت نیستم، خودم با ماشینم می رم. - نه آقای آرین به مامان بزرگ سفارش کرده که نگذاریم تو تنها بری. - دروغ نکو بابا گفته یا تو به مامان بزرگ این طور گفته ای؟ - خب راستش رو بخوای من گفتم ولی مامان هم راضی نیست که تنها بری. - من اگه خاله رو می شناسم، نمی گذاره تنها به دانشگاه هم برم. - خب دقیقا به همین دلیله که من این جا هستم، نگفتی نظرت چیه؟ - به فرض این که من راضی باشم، امتحانتو می خوای چه کار کنی؟ - تو نگران نباش، دو روز براش فرصت دارم. - باشه من حرفی ندارم منتظرت هستم. مهرزاد با یه یوهوی بلند پایش را روی پدال گاز فشرد. نازلی وقتی از سر جلسه بلند شد مهرزاد را با دوستانش منتظر دید او به محض دیدنش جلوتر رفت. - چه طور بود نازلی؟ - عالی بود، تو چی؟ خوندی؟ - هی منم کمی مطالعه کردم الان هم با بچه ها کمی مرور کردم. - خب اگه با من کاری نداری برم. - نمی تونی صبر کنی تا منم باهات بیام. - نه، تو خونه کمی کار دارم. مهرزاد با لودگی مخصوص به خودش گفت: کار نه جانم، بگو درس دارم. - برای تو چه فرقی می کنه، به هر حال من رفتم، خداحافظ. - خداحافظ. سپس با صدای بلندی که نازلی بشنود اضافه کرد: راستی به مامان بزرگ بگو ناهار منتظرم باشه. نازلی دستش را بالا برد و سپس به راه افتاد.





  • 4/11/1392
  • فرستنده:  رویا بهرامی
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
خیلی خوب و اموزنده بود توصیه میکنم حتما بخونید .ارزشش رو داشت .ممنون از نشر علی و خانم لطفی

  • 25/10/1392
  • فرستنده:  ندا کاظمی
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
خانم لطفی عالی بود امیدوارم کتابای بعدیتونم زودتر ببینم

  • 16/10/1392
  • فرستنده:  رضوانه
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
مرسی از خانم لطفی خیلی خوب و اموزنده بود توصیه میکنم بخونید

  • 11/4/1392
  • فرستنده:  هاله
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
چون از زبان سوم شخص گفته شده بود زياد كشش نداشت.

  • 23/3/1392
  • فرستنده:  پریا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
عالی بود

  • 4/2/1392
  • فرستنده:  نگین
محدوده سنی: کمتر از 15 سال
خانم لطفی دبیرجغرافیامونه

  • 22/12/1391
  • فرستنده:  سمیرا
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
به نظر من کتاب خیلی حوبی نبود واسه رفع بیکاری و یک بار خوندن بود

  • 14/12/1391
  • فرستنده:  سارا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
واقعا کتاب فوق العاده ای بود
و من از خانم ویدا لطفی نهایت تشکر را دارم.
و این که به نظر من کتاب 700 صفحه بود نه تنها آن را خسته کننده نمی کرد بلکه بر زیبایی موضوع می افزود.

  • 3/12/1391
  • فرستنده:  زهرا
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
کتاب بدی نبود/.

  • 12/10/1391
  • فرستنده:  melika
محدوده سنی: کمتر از 15 سال
سلام موضوع کتاب رو خیلی دوست داشتم ولی از نظره من نویسنده داستان روخیلی کش داده بود درحالی که این داستان میتونست تو400 صفحه تموم بشه نه تو 700 صفحه به هرحال خسته نباشید امیدوارم نظرم رو تو سایت بزارید ممنون
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
محدوده سنی: *
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT