5 اردیبهشت 1393
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
هیچ کاربر عضوی آنلاین نیست

آمار تعداد افراد آنلاین
تعداد افراد آنلاین: 5 نفر
اعضای آنلاین: 0 نفر
کاربران مهمان: 5 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
230,000 ریال
$46
اضافه به سبد خرید
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
165,000 ریال
$33
اضافه به سبد خرید
290,000 ریال
$58
این کالا در حال حاضر موجود نیست
 
پرامتیازترین کتاب ها
240,000 ریال
$48
اضافه به سبد خرید
225,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
185,000 ریال
$37
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
180,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
240,000 ریال
$48
اضافه به سبد خرید
 

غزال

ناشر: علی
  220,000   ریال     48 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: شانزدهم
تعداد صفحات: 680
شابک: 9789647543395
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (768)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (752)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (739)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر



در آخرین لحضات غروب دومین شب باییزی وقتی بابا ماشین رو پارکینک نگاه می داشت از فرط خستکی فقط کیفم را برداشتم و به طرف اسانسور رفتم و منتظر بقیه نشدم که صدای اعتراض ساناز بلند شد: ای خانوم ما که حمالت نیستیم حرکت اسانسور مجال بکو مکو را نداد. به سختی توانستم قفل حفاظ را باز کنم. وقتی به داخل رفتم به سرعت لباس راحتی تنم کردم و روی تخت ولو شدم. صبح با نوازش مادرم از خواب بیدار شدم. - سلام صبح به خیر. - سلام عزیزم صبح تو هم به خیر بلند شو یه دوش بگیر تا سر حال بری مدرسه! بعد از دوش آب گرم از اتاق بیرون رفتم بابا و ساناز از من زودتر بیدار شده و مشغول صبحانه بودند. سلام کردم و کنار ساناز نشستم و لیوان آبمیوه را برداشتم و تا ته سر کشیدم. ساناز با اخم و عصبانیت گفت: غزال تو همیشه حق منو میخوری. خندیدم و جواب دادم: قربون خواهر کوچولوی خودم برم که حقش پایمال میشه، آخه دختر مگه پول که حق تو رو بخورم. می دونی آخه آبمیوه تو یه طمع دیگه داره! برای اینکه اخمهایش را باز کند لیوان خودم را به دستش دادم و در حالی که گونه اش را می بوسیدم ادامه دادم: قهر نکن، ببخشید یادم نبود که ته تغاریا، ناز نازو هستن و باید نازشونو کشید. اخمهایش را باز کرد و لبخندی تحویلم داد. بعد از خوردن صبحانه مامان رو به بابا گفت: مسعود امروز من دیرتر به کارخونه میرم چون باید بچه هارو به مدرسه برسونم و غیبت دو روزشونو موجه کنم. هر سه تایی به طرف مدرسه راه افتادیم. بین مدرسه ی من و ساناز یک کوچه فاصله بود. او کلاس اول راهنمایی بود و من کلاس سوم دبیرستان .بهد از رساندن ساناز، همراه مامان وارد دبیرستان شدیم. خانم رحیمی با دیدن ما با روی گشاده از جا برخاست. و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: کلاست طبقه دومه، کلاس سوم ریاضی B، راستی غزال امسال باید به جای شیطنت، حواست جمع درسات باشه فهمیدی؟ لبخند زنان گفتم: چشم و از دفتر بیرون امدم. پله ها رو دو تا یکی کردم و خودم را به طبقه بالا رساندم. در کلاس بسته بود همهمه بچه ها بیرون میامد. ضربه محکمی به در زدم که باعث شد همگی ساکت شدند. به آرامی دستگیره را چرخاندم و سرم را از لای در داخل کردم. بچه ها با دیدن من نفس راحتی کشیدند. زیبا گفت: غزال اللهی جوون مرگ بشی، این چه وضع در زدنه؟ زهر ترک شدیم. - اول سلام کن بعد قربون صدقم برو، زیبا خانوم. با تک تک بچه ها شروع به احوالپرسی و روبوسی کردم. همه از بچه های سال قبل بودند،فقط بین آنها دختری لاغر اندام با قد متوسط و چشمهای عسلی و سبزه رو ناآشنا بود برای آشنایی جلو رفتم و گفتم: سلام من غزال سراج هستم به کلاس ما خوش اومدین. با لهجه خاصی گفت: سلام. از آشناییت خیلی خوشحالم! منم سها زمانی هستم. ثریا میان حرفش دوید و گفت: سها تازه از ایتالیا اومده به همین خاطر فارسی رو با لهجه حرف میزنه. چشمکی زدم و گفتم عیب نداره برای این که احساس تنهایی نکنی از این به بعد روی ما حساب کن. بعد به ردیف آخر، به قول مهناز به لژ خودمان رفتیم. ما شش نفر بودیم که از اول راهنمایی با هم دوست و همکلاس بودیم. زیبا، مینا، بنفشه، ثریا، بهناز و من. به محض نشستن بهناز گفت: ببینم این دو روزه رو کجا بودی و چه غلطی میکردی؟ - نامزدیه آیدین با دختر خالش آیدا بود. - سه ماه تابستان چی کار میکردن که نگه داشتن واسه مهرماه. - بابا و مامان رفته بودن فرانسه که هم دایی رو ببینن هم مواد اولیه واسه کارخونه بگیرن. - چه خوب، یه کیلو رنگ بیار تا سر همه فامیلا و خودمو رنگ کنم. - بنفشه گفت: احمق جان، رنگ صنعتی نه موی سر. - می دونه، ما رو دست انداخته. زیبا گفت: تو چرا نرفتی؟ بهناز به جای من جواب داد: مگه دیوونه است که اون همه پسر عمو و پسر عمه رو بذاره و بره پیش دائیش؟ - ببینم مگه تو زبون من هستی که به جای من جواب میدی، اولا ما با هم از این حرفا نداریم ثانیا صد بار گفتم من دوست ندارم تلبستونا غیر از ارومیه جای دیگه ای برم. -بهناز خندید و گفت: خوب عزیزم منم به جای تو بودم همین کارو میکردم. نیم ساعتی از زنگ کلاس گذشته بود ولی هنوز از دبیر فیزیک خبری نبود، بچه ها از زیبا خواستن که به دفتر برود و علت نیامدن معلم را بپرسد. بعد از چند دقیقه زیبا با خوشحالی وارد کلاس شد و خبر داد که فعلا این هفته دبیر فیزیک نداریم. دبیر خودمان به مدرسه دیگری منتفل شده است.همه هوررا کشیدند، خوشحال از اینکه ساعتی را به حرف زدن میگذراندند. از سها خواستم که پیش ما بیابد. بعد از کمی صحبت بهناز گفت: - سها جون برای آشنایی بیشتر،اول از خودت بگو.بعد یکی یکی از شجره نامه بقیه با خبر میشی. به عنوان مثال این غزال میمون رو که امروز اشنا شدی،پدرش کرده و مادرش ترک ارومیه، یه خواهر دتره چهار تا عمو و دو تا عمه که پسراشون مثل یه تکه ماه میمونن، الهی همشون پیش مرگم بشن. سها لبخندی زد و گفت: چطور دلت میاد بهش بگی میمون، غزال خیلی خوشگله. مینا گفت: بهناز تو هم کشتی با این توضیح دادنت تا ولت میکنن آمار پسرا رو تحویل میدی . بعد رو به سها گفت: سهاجون اول از همه این دیوونه رو که می بینی تهرانیه و فقط یه برادر داره که به تازگی ازدواج کرده زیبا خواهر من که دوقلو هستیم و خواهر و برادر دیگه ای هم نداریم و اهل تهرانیم. بنفشه مطرب و اواز خونه کلاس، اهل آبادان و یه خواهر کوچکتر از خودش داره. ثریا هم تبریزیه و دو تا برادر داره که از خودش کوچکترن. حالا نوبت شماست. سها گفت: من دو تا برادر دارم که بزرگتره سپره سال آخر دانشگاه، رشته مهندسی ساختمان و سهیل کلاس سوم راهنمایی. پدرو مادرم اهل اهواز و دختر عمه و پسر دائی هستن، ولی همه ما ایتالیا به دنیا اومدیم.






  • 31/1/1393
  • فرستنده:  zahra k
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
سلام و درود فراوان به خانم امیر جهادی اولین کتابی که از شما خوندم کتاب غزال بود من دو سال پیش این کتاب رو خوندم در این دو سال شش بار این کتاب رو خوندم من عاشق این کتاب هستم وقتی این کتاب رو خوندم تصمیم گرفتم دیگر اثار شما رو هم خریداری کنم رمان های دیگرتون هم خیلی جذاب بودن من قلم شما رو خییییییلی خیییییییلی دوست دارم با ارزوی روز افزون شما .منتظر اثار دیگرتون هستم .نشر علی عزیز دوستون دارم .خسته نباشید

  • 31/1/1393
  • فرستنده:  Hosna
محدوده سنی: کمتر از 15 سال
خیلی زیبا جزاب و عاشقانه بود قشنگ ترین رمانی که تا به حال خوندپ من فکر می کردم غزال سپهر طلا و طلوع واقعی هستن

  • 9/12/1392
  • فرستنده:  Fateme 67
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
سلام خسته نباشبد... واااااااای من بی اندازه عاشق نوشته های خانوم امیرجهادی هستم هیچی نمیتونم بگم جز تشکرات فراوان و اینکه بسیار بسیار بسیار بسیار منتظر اثر بعدیتون هستیم خواهش میکنم زودتر...!!!!!

  • 4/12/1392
  • فرستنده:  ماندانا
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
يكي از دوست داشتني ترين كتاب هايي كه خوندم

  • 18/11/1392
  • فرستنده:  بیتا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
واقعا کتاب قشنگی بود و من عاشقش شدم.....

  • 14/10/1392
  • فرستنده:  نعیمه
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
خییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود

  • 14/10/1392
  • فرستنده:  نعیمه
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
خییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود

  • 11/10/1392
  • فرستنده:  یاسی
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
عاللللللللللللللللی بود واقعا مرس خانم امیر جهادی

  • 10/10/1392
  • فرستنده:  ساور
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
سلام واقعا محشربودبخونینش پشئمون نمیشن هرکی نخونه ضرر میکنه فدات خانم امیرجهادی راستی جدیدترین کتابتون چیه

  • 19/9/1392
  • فرستنده:  زهرا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
من خیلی رمانهای طیبه امیرجهادی رودوست دارم
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
محدوده سنی: *
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT