4 اسفند 1390
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
بیتا امینی مقدم
 
مهشید دهقان
 
زهرا هادیزاده
 
فرناز نخعی

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 4 نفر
کاربران مهمان: 80 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
170,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
95,000 ریال
$19
اضافه به سبد خرید
115,000 ریال
$23
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$30
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

پرنده بهشتی

ناشر: علی
  125,000   ریال     25 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: چهارم
تعداد صفحات: 634
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (160)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (250)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (249)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

پرنده بهشتی

پلک هیم را بر هم فشردم و باز غلتی زدم ، بیشتر از یک ساعت بود که کثلا داشتم تقلا می کردم تا خوابم ببرد اما دریغ از حتی یک چرت کوچک بی فایده بود. چنان خواب از سرم پریده بود که انگار نه انگار ساعت یک صبح است. آهی کشیدم و باز ک غلت دیگر اما این بار ناموفق به سختی سرم را از بالش جدا کردم و زیر نور ملایم چراغ خواب به تجسس بر آمدم بلکه بفهمم چه شده که نمی تونم غلت بزنم ، چیری نفهمیدم .این بار به سختی به آرنج هایم تکیه زدم و نیم خیز شدم که آه از نهادم بلند شد.من، لحاف و روتختی چنان در هم گره خورده بودیم که تشخیص دادنمان از یکدیگر امری مهال بود.از دیدن این وضعیت به خنده افتادم .دققا نمی دانم چه قدر طول کشید اما با تلاش زیاد توانستم از میان توده ی در هم پیچیده ی روی تخت نجات پیدا کنم.

نفس نفس زنان پاهایم را آویزان کردم . کنج تخت خواب پناه گرفتم .از شدت جنب جوش و تقلا در این شب پاییزی با وجود هوای نیمه سرد اتاق گر گرفته بودم و اطمینان داشتم گونه هاین گل انداخته است .گذشت تا توانستم تصمیم آخر را بگیرم ،باید شروع کی کردم بالاخره یک طوری می شد.نمی توانستم در مقابل خواسته اش مقاومت کنم و همیشه در اخرین لحظات جلوی روح وسوسهگر و سمج خودم کم می آوردم.مصمم از جا بلند شدم و پشت میز تحریرم نشستم ،چراغ مطالعه را روشن کردم و مداد نوکی خوش دستم را به دست گرفتم و یم دسته ورقه کلاسور را پیش رویم گذاشتم .حاصل همه این کارها همین چند خطی است که می بینید.حتما برایتان سوال شده که خب ، این کارها برای چیست؟ باشد عجله نکنید ، یک توضیح مفصل و دقیق کمک می کند که شما هم تا حدودی از قضیه سر در بیارورید.من، ساناز اکرمی هستم و بهمن امسال وارد بیست و یک سالگی می شوم ، سال آخر دانشگاه را می گذرانم .(دانشجوی تمام وقت رشته حسابداری دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز) تلاشم را کرده بودم تا به خر نحوشده خودم را در یکی از دانشگاه های دولتی بی اندازم اما اگر بخواهم رو راست باشم باید بگویم که در واقع نه،خیلی هم سعی نکردم. راستش من یعنی ساناز اکرمی ، می خواستم . ولی آن دیگری نذاشت. صبر داشته باشید ، او را هم معرفی می کنم والبته غریبه نیست ،آن دیگری هم جزیی از خود من است.شاید بهتر است بگویم اصلا خود خودم است اما خب متاسفانه بین او و خودم شکراب استو هر کدا از آن دو ، این جسم ضعیف و گوش به فرمان را به طرفی می کشند تا به خواسته هایشان برسند.حالا تعریف ازخود نباشد اما من متین و با وقار و منطقی تر از خودم هستم و همیشه باید جلوی شیطنت و سر به هوایی او را بگیرم.هر چند گاهی کاری بسیار سخت و غیر ممکن است ، آخر او را به قدری پر انرژی و جسور است که در همه کارهایم سرک می کشد و دخالت می کند.

برای خودم اسمی گذاشته ام که همیشه او را به همین اسم صدا می کنم،آن هم بسیار جدی و با وقار بلکه کمی از من حساب ببرد.

اسم خودم سایه است . او درست مثل سایه دنبال من است. در واقع سایه ، منطقه تاریک و غیر قابل تشخیص روح ساناز است که کسی جز من او را نمی بیند.به هر حال بد نیست که بدانید که خب ، یک جورایی سایه همه کاره است.جلوی دیگران صدادر تمی آید ولی وای از وقتی که بخواهد مطلبی را به من تحمیل کند ، آن وقت است که چنان سروصدایی راه می اندازد که ناچارم گوش هایم را دودستی بچسبم بلکه از وت وت های او خلاص شوم .آخر بی ندازه غرغرو ویک دنده است و از همه بدتر به هیچ وجه حرف حساب حالیش نمی شود.طوری که اگر با او کنار نیایم بلایی سرم می آید که امشب آمد. خودتان که شاهد بودید چه طور خواب را بر من حرام کرد و چه می خواست؟ همین دیگر، او مدتی است که مداوم روی اعصاب من راه می رود که ساناز ،تو باید یک نویسنده شوی و اولین کتابت هم باید قصه زتدگی خودت باشد. تو باید قهرمان اولین داستان خودت باشی. خلاصه که دیوانه ام کرده است. البته من به سختی در مقابل خواسته ی او مقاومت کرده ام. آخر این قضیه و خواست مصرانه ی سایه ، کار امروز و دیروز نیست و نردیک به سه سال است که یک نفس همین خواسته را تکرار کرده است. من هم اول قبول کردم ولی تا امشب نتوانستم به خواسته ی او عمل کنموچرا؟بله خب،سوال جالبی است. جانم برایتان بگوید:

حدود سه سال پیش یه روز گرم تابستونی من و دوستم مهسا، تو یه جلسه ادبی شرکت کردیم .فرهنگ سرای محله مون از یک خانم نویسنده معروف و پر کار دعوت کرده بود تا واسه ی جوونای علاقه مند به مطالعه و رمان ،سخنرانی کند. تو اون جلسه بود که یکی از دختر ها سوالی مطرح کرد که واسه ی منم همیشه بی جواب مانده بود. اون دختر ، از خانم نویسنده پرسید که چرا همسشه همه ی رمانها ار چهره بی نظیر و بی همتا یی حرف می زنند که همون هم می شه قهرمان اصلی قصه شون؟...





پشت پلک شب
120,000
$24


غزال
130,000
$26


می تراود مهتاب
130,000
$26


در امتداد حسرت
140,000
$28

  • 2/12/1390
  • فرستنده:  عاطفه منجزی
درود و عرض ادب خدمت همه ی عزیزانم و بخصوص ارنامیس عزیز

من در بخش تالار گفتگو،در خدمت همه ی شما دوستان خوبم هستم و با تعداد زیادی از دوستان علاقمند به کتاب ،در ارتباط تنگاتنگ هستیم. مطمئن باشید ،تا جایی هم که قلم ،دانش و تجربه م اجاره بده،برای تک تک سوالات و نقاط مبهمی که درذهنتون نسبت به آثارم وجود داره،توضیحاتی خواهم داشت.فکر می کنم اگه به تاپیک نقد پرنده بهشتی در بخش نقد ده روزه ی کتاب ،سری بزنید،جواب بعضی از سوالاتی که در ذهنتون داشتید رو بگیرید. بازم نقطه ی ابهام یا حتی گلایه ای باشه،از صمیم قلب پذیرا هستم و در همون بخش در خدمت مخاطبین عزیز و نکته سنجم هستم.

در پناه حق؛شاد و سلامت و عاقبت بخیر باشید.

  • 1/12/1390
  • فرستنده:  aram
کتاب خوبی بود قلم روانی داشت.

  • 24/11/1390
  • فرستنده:  ارنامیس
شروع خوبی داشت ولی تا مدتی جوی یکسان و تا حدودی خسته کننده بود ولی بعد از تصادف شهاب دوباره جذاب شد ولی اخر داستان با اینکه دلایلی ذکر شده بود ولی باز قانع نشدم ک شهاب زنده میمونه
در نهایت با سپاس فراوان از قلم زیبایتان
لطفا اگر مقدوره با ما در ارتباط باشید

  • 20/11/1390
  • فرستنده:  زهرا
من عاشق این کتابم هرچند بارم که بخونم بازم دوست دارم بخونمش از نویسنده تواناش هم تشکر میکنم

  • 20/11/1390
  • فرستنده:  donya
baraye man jazzabiyati nadasht amma daste nevisandeye mohtaram dard nakone

  • 19/11/1390
  • فرستنده:  طیبه فرش سنگی
کتاب خیلی خوبیه واز خانم منجزی عزیز متشکرم وخیلی خوشم اومد که شخصیت اصلیش هم نام دختر منه

  • 16/11/1390
  • فرستنده:  ليلا
كتاب خوبي بود ولي نه به اندازه شاه ماهي

  • 16/11/1390
  • فرستنده:  یگانه یزدان پناه
خیلی خوب بود خانم منجزی ممنون

  • 13/11/1390
  • فرستنده:  طناز
زیبا و دلنشین.مثل همه ی کتاب های خانم منجزی.مرسی

  • 13/11/1390
  • فرستنده:  آنجلینا جولی
بسیار دلنشین بود
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT