31 اردیبهشت 1391
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
مدیر سایت
 
zahra kabiri
 
hosna fahimifar
 
سمیه چگینی
 
مریم سادات صدوق
 
مریم خدادادی
 
shima z
 
زهرا هادیزاده
 
س. ح.ی
 
طیبه فرش سنگی
 
مرضیه فیض

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 12 نفر
کاربران مهمان: 51 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
320,000 ریال
$64
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
135,000 ریال
$29
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$37
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

پرنده بهشتی

ناشر: علی
  125,000   ریال     25 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: چهارم
تعداد صفحات: 634
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (206)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (294)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (293)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

پرنده بهشتی

پلک هیم را بر هم فشردم و باز غلتی زدم ، بیشتر از یک ساعت بود که کثلا داشتم تقلا می کردم تا خوابم ببرد اما دریغ از حتی یک چرت کوچک بی فایده بود. چنان خواب از سرم پریده بود که انگار نه انگار ساعت یک صبح است. آهی کشیدم و باز ک غلت دیگر اما این بار ناموفق به سختی سرم را از بالش جدا کردم و زیر نور ملایم چراغ خواب به تجسس بر آمدم بلکه بفهمم چه شده که نمی تونم غلت بزنم ، چیری نفهمیدم .این بار به سختی به آرنج هایم تکیه زدم و نیم خیز شدم که آه از نهادم بلند شد.من، لحاف و روتختی چنان در هم گره خورده بودیم که تشخیص دادنمان از یکدیگر امری مهال بود.از دیدن این وضعیت به خنده افتادم .دققا نمی دانم چه قدر طول کشید اما با تلاش زیاد توانستم از میان توده ی در هم پیچیده ی روی تخت نجات پیدا کنم.

نفس نفس زنان پاهایم را آویزان کردم . کنج تخت خواب پناه گرفتم .از شدت جنب جوش و تقلا در این شب پاییزی با وجود هوای نیمه سرد اتاق گر گرفته بودم و اطمینان داشتم گونه هاین گل انداخته است .گذشت تا توانستم تصمیم آخر را بگیرم ،باید شروع کی کردم بالاخره یک طوری می شد.نمی توانستم در مقابل خواسته اش مقاومت کنم و همیشه در اخرین لحظات جلوی روح وسوسهگر و سمج خودم کم می آوردم.مصمم از جا بلند شدم و پشت میز تحریرم نشستم ،چراغ مطالعه را روشن کردم و مداد نوکی خوش دستم را به دست گرفتم و یم دسته ورقه کلاسور را پیش رویم گذاشتم .حاصل همه این کارها همین چند خطی است که می بینید.حتما برایتان سوال شده که خب ، این کارها برای چیست؟ باشد عجله نکنید ، یک توضیح مفصل و دقیق کمک می کند که شما هم تا حدودی از قضیه سر در بیارورید.من، ساناز اکرمی هستم و بهمن امسال وارد بیست و یک سالگی می شوم ، سال آخر دانشگاه را می گذرانم .(دانشجوی تمام وقت رشته حسابداری دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز) تلاشم را کرده بودم تا به خر نحوشده خودم را در یکی از دانشگاه های دولتی بی اندازم اما اگر بخواهم رو راست باشم باید بگویم که در واقع نه،خیلی هم سعی نکردم. راستش من یعنی ساناز اکرمی ، می خواستم . ولی آن دیگری نذاشت. صبر داشته باشید ، او را هم معرفی می کنم والبته غریبه نیست ،آن دیگری هم جزیی از خود من است.شاید بهتر است بگویم اصلا خود خودم است اما خب متاسفانه بین او و خودم شکراب استو هر کدا از آن دو ، این جسم ضعیف و گوش به فرمان را به طرفی می کشند تا به خواسته هایشان برسند.حالا تعریف ازخود نباشد اما من متین و با وقار و منطقی تر از خودم هستم و همیشه باید جلوی شیطنت و سر به هوایی او را بگیرم.هر چند گاهی کاری بسیار سخت و غیر ممکن است ، آخر او را به قدری پر انرژی و جسور است که در همه کارهایم سرک می کشد و دخالت می کند.

برای خودم اسمی گذاشته ام که همیشه او را به همین اسم صدا می کنم،آن هم بسیار جدی و با وقار بلکه کمی از من حساب ببرد.

اسم خودم سایه است . او درست مثل سایه دنبال من است. در واقع سایه ، منطقه تاریک و غیر قابل تشخیص روح ساناز است که کسی جز من او را نمی بیند.به هر حال بد نیست که بدانید که خب ، یک جورایی سایه همه کاره است.جلوی دیگران صدادر تمی آید ولی وای از وقتی که بخواهد مطلبی را به من تحمیل کند ، آن وقت است که چنان سروصدایی راه می اندازد که ناچارم گوش هایم را دودستی بچسبم بلکه از وت وت های او خلاص شوم .آخر بی ندازه غرغرو ویک دنده است و از همه بدتر به هیچ وجه حرف حساب حالیش نمی شود.طوری که اگر با او کنار نیایم بلایی سرم می آید که امشب آمد. خودتان که شاهد بودید چه طور خواب را بر من حرام کرد و چه می خواست؟ همین دیگر، او مدتی است که مداوم روی اعصاب من راه می رود که ساناز ،تو باید یک نویسنده شوی و اولین کتابت هم باید قصه زتدگی خودت باشد. تو باید قهرمان اولین داستان خودت باشی. خلاصه که دیوانه ام کرده است. البته من به سختی در مقابل خواسته ی او مقاومت کرده ام. آخر این قضیه و خواست مصرانه ی سایه ، کار امروز و دیروز نیست و نردیک به سه سال است که یک نفس همین خواسته را تکرار کرده است. من هم اول قبول کردم ولی تا امشب نتوانستم به خواسته ی او عمل کنموچرا؟بله خب،سوال جالبی است. جانم برایتان بگوید:

حدود سه سال پیش یه روز گرم تابستونی من و دوستم مهسا، تو یه جلسه ادبی شرکت کردیم .فرهنگ سرای محله مون از یک خانم نویسنده معروف و پر کار دعوت کرده بود تا واسه ی جوونای علاقه مند به مطالعه و رمان ،سخنرانی کند. تو اون جلسه بود که یکی از دختر ها سوالی مطرح کرد که واسه ی منم همیشه بی جواب مانده بود. اون دختر ، از خانم نویسنده پرسید که چرا همسشه همه ی رمانها ار چهره بی نظیر و بی همتا یی حرف می زنند که همون هم می شه قهرمان اصلی قصه شون؟...





پشت پلک شب
120,000
$24


غزال
130,000
$26


می تراود مهتاب
140,000
$26


در امتداد حسرت
140,000
$28

  • 26/9/1389
  • فرستنده:  گلچهره
خیلی خوشم اومد.ممنون

  • 26/9/1389
  • فرستنده:  نشاط
یکی از کتابایی بود که منو تا آخر دنبال خودش کشوندو تا تمومش نکردم نتونستم بذارمش زمین.

جذابیت و کشش داستان عالی بود

  • 24/9/1389
  • فرستنده:  نگار
خیلی دوستش داشتم چون حاشیه نداشت یا حتی حاشیه ها هم برای تو جیه یه مطلبی توی داستان بود. اینطور کتابا مثل ایلگار و این کتاب خیلی به دلم نشستند چون همه ش اصل داستان بود .جذاب و پر کشش

مرسی از نشر خوبم (علی )ونویسنده ی کتاب خانم منجزی. عالی بود

  • 19/9/1389
  • فرستنده:  پگاه
با میترا و مریم بی اندازه موافقم



کتابش خیلی قشنگ بود.روون و ساده .فضاهاشو می شد تصور کرد



بالاخره یه دختر معمولی هم تو این کتابا پیدا شد که با تموم معمولی بودنش تونست عاشق بشه و یکی هم اونو دوست داشته باشه

نه اینکه هزارتا خواستگار رنگارنگ داشته باشه که ندونه باید به کدومشون جواب بده



راستی من عاشق اسم این کتاب شدم یعنی تا قبل از اینکه بخونمش فکر می کردم اسم یه پرندست تازه فهمیدم اسم یه گله

  • 18/9/1389
  • فرستنده:  یاشار
so nice so suggestion

  • 16/9/1389
  • فرستنده:  الناز
فک کنم اون یکی پیغامم نیومد دوباره می گم



دوست می داشتم این کتابو خیلی خیلی زیادچون خیلی از شخصیت ساناز خوشم می اومد.هربار می خونمش برامم تازه گی داره

همچین گند می زد اساسی اما فکر می کرد عقل کله

تازه مهسا هم خیلی دوست باحالی بود.

کلا راحت می شد با داستان حس مشترک پیدا کرد چون الان یکی مثل من هر چی هم گند بزنه بازم فکر می کنه خب مگه چیه؟

  • 15/9/1389
  • فرستنده:  کوثر
کتاب فوق العاده بودو جالب. تموم شبو بیدار بودم تا تمومش کنم ببینم آخرش به کجا می رسه دوستام هم به من گفتن از طرف اونا هم نظر بدم. خلاصه کتاب خیلی قشنگی بود.

  • 13/9/1389
  • فرستنده:  رژان
محشر بود!قلم نویسنده منو دنبال خودش می کشوند.شخصیت سازی هاش کاملا ملموس بودو فضا سازیش زیبا.

یکی از فضا سازی های زیبای کتاب بحث ساناز با خواهرش بودوااااای که چقد خندیدم از دست این دوتا خواهر.بانمک بودن خیلی

  • 10/9/1389
  • فرستنده:  پرستو
این کتاب رو از دوستم گرفتم که تو این چند روز تعطیلی بخونمش ولی اینقدر داستانش جذاب و خوندنی بود که تا صبح کتاب از دستم نیفتاد و یه سره خوندمش . عالیه عالیه عالی بود.



من عاشق نثر و شخصیت های این کتاب شدم.تازه می خوام اون یکی کتاب این نویسنده رو هم بخونم .البته قبلش یه بار دیگه خود این پرنده بهشتی رو می خونم.

خدا این نشر علی رو از ما کتاب خونا نگیره!

می دوستمتون هزارتا!!!!!

  • 9/9/1389
  • فرستنده:  سیما
خیلی قشنگ بود ساده وروان من که نفهمیدم کی کتابو تموم کردم به نشرعلی ونویسنده ای عزیزبرای این اثر زیبا تبریک میگم
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT