31 اردیبهشت 1391
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
مدیر سایت
 
zahra kabiri
 
hosna fahimifar
 
سمیه چگینی
 
مریم سادات صدوق
 
مریم خدادادی
 
shima z
 
زهرا هادیزاده
 
س. ح.ی
 
طیبه فرش سنگی
 
مرضیه فیض

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 12 نفر
کاربران مهمان: 52 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
320,000 ریال
$64
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
135,000 ریال
$29
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$37
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

اتش دل

ناشر: علی
  130,000   ریال     26 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: چهارم
تعداد صفحات: 672
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (88)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (110)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (100)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

از چشمی نگاه کردم ،‌طناز پشت در بود . در را باز کردم و گفتم :

به به عروس خانم از این طرفا .

طناز رو بغل کردم و به خودم فشردمش ، دیروز دیده بودمش ،‌اما دلم براش تنگ شده بود .

فقط به به عروس خانم ،‌ این رسمشه طنین خانم .

طناز از آغوشم بیرون آمد و گفت :

احسان تو چقدر حسودی .

خندیدم و دست احسان را فشردم و گفتم :

به به آقا داماد حسود .

به به ، به جمالتون خواهر خانم .

احسان روی یکی از مبلها نشست ،‌ به آشپزخانه رفتم و طناز هم به اتاق مامان . داشتم لیوان های شربت را توی سینی می چیدم که طناز آمد به آشپزخانه و گفت :

مامان خیلی وقته خوابیده ؟

آره دیگه باید بیدار شه .

تابان کجاست ؟

مدرسه فوتبال رفته .

طناز از توی آشپزخانه با صدای بلند گفت :

احسان میخوای بری ،‌ برو .

احسان : شربت نخورم .

طنین : آخی چه مظلوم شدی ،‌نکنه طنین گوشتو پیچونده .

احسان : طنین از حال و روزم خبر نداری ، هر شب اگه منو با کمر بند سیاه نکنه خوابش نمی بره .

سینی شربت رو گذاشتم رو میز و گفتم :

چزا مهرتو حلال نمی کنی جونتو آزاد .

احسان : بالباس سفید رفتم باید با کفن برگردم خونه بابام ، اگر حرف طلاق رو پیشش بزنم دندونامو تو دهنم می شکنه .

طناز : خوبه خوبه ،‌اگر کسی ندونه فکر می کنه من مامور قبض روحم .

احسان یک نفس شربتشو سر کشید و گفت :

ببین طنین چطور طعم شیرین زندگی مشترکمون رو داری تلخ می کنی ... من دیگه میرم ، به مامان سلام برسون و بگو من آمدم خواب بود .

باشه ... زود بیا ، دیر نکنی .

چشم خانم ... طنین کاری نداری ؟

خدا به همراهت .

طناز تا پشت در همسرش رو بدرقه کرد ، سریع در و بست و به طرفم دوید .

یه خبر .

برای همین احسانو فرستادی پی نخود سیاه .

آره ... فرنوش اومده .

فرنوش !؟

آره ،‌خواهر احسان ... دیشب درو باز کردم دیدم پشت دره ،‌من که نمی شناختمش ، اما عکسشو دیده بودم و قیافه اش آشنا بود . انتظارشو نداشتم ولی احسان خبر داشت ، ناجنس به من نگفته بود . نمی دونم آدرس مارو از کجا پیدا کرده بود ... وای طنین چه عفریته ای ،‌اولش چنان با عشوه و ناز حرف میزد که آدم می خواست بخورتش . آمده بود احسان رو علیه حامی بشورونه ولی وقتی دید احسان زیربار نمی ره ،‌جنس جلبشو نشون داد و مثل یه چاله میدونی آپارتی که لنگه نداره چنان داد و بیداد راه انداخته بود بیا و ببین . احسان هم خیلی آروم با خونسردی گفت ، برو بیرون وگرنه به پلیس زنگ می زنم ... منم مثل اوسکولا ایستاده بودم و نگاهشون می کردم .

خب کار به کجا کشید ؟

هیچی احسان گفت من هم با تو حرفی ندارم برو وکیل بگیر وکیلتو بفرست ، این دور و برم پیدات شه به جرم مزاحمت ازت شکایت می کنم .

پس دیشب فیلم داشتی .

آره چه فیلمی اکشن اکشن ، البته صحنه خشونت نداشت کلام خشونت بار داشت .

دیگه .

هیچی خانم رو با ذلت بیرون کرد ، بعد رفت پای تلفن نشست و با داداش حامیش میتینگ راه انداخت . بعد از تلفن هم نشست پای تلویزیون و فوتبال نگاه کرد . می دونی بهش چی گفتم ؟

نه نمی دونم .

بهش گفتم اون اوایل طنین اسمتو گذاشته بود آمفوتر ،‌خنثی ... مرد بعد از این همه بگیر و ببند انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه رفتی نشستی پای فوتبال ... هیچی ، اون هم یکی از اون لبخندهایی که آدم آتیش می گیره ،‌ اما نمی تونه کاری بکنه تحویلم داد .

پس فرنوش دنبال ارثیه اش اومده .

آره ... می گفت شما فرزاد رو کشتین ارثشو بالا بکشین ، من هم ارثیه بابامو می گیرم هم ارثیه فرزاد رو تازه باید دیه فرزاد رو بدین وگرنه من پرونده اش رو دوباره به جریان میندازم ... اگر پرونده فرزاد باز شه پای تو هم گیره نه ؟

نمی دونم بزار ببینم تا کجا پیش میره ، فکر نکنم حامی اجازه بده آبروریزی شه .

***

فرنوش دست خالی آمد و دست خالی رفت ،‌تنها حسنش این بود که طناز حضوری ملاقاتش کرد . البته این وسط من و طناز در شگفتیم حامی چطور دهن فرنوش رو بست ،‌طناز با همه زرنگیش نتونست از زیر زبون شوهرش بیرون بکشه . خوشحالم که پرونده فرزاد زنده نشد ،‌چون حوصله درگیری نداشتم و تازه به آرامش رسیده بودم .





  • 29/2/1391
  • فرستنده:  سحر
من عاشقققققققققققق این کتابم و تا به حال 5-4 دفعه اون رو خوندم!! بسیییییییار جالب و متفاوت با کتابهای دیگست!!

با تشکر از خانم عبدالهی و نشر علی

  • 23/2/1391
  • فرستنده:  توران
خیی قشنگ بود مرسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی

  • 25/12/1390
  • فرستنده:  پریسا دلدار
امیدوارم کارای بیشتری از این نویسنده بخونم

  • 9/12/1390
  • فرستنده:  آیدانا
آره خیلی قشنگ بود اما بعد از پنج سال که الکی کشش داده بودند یه کلام محبت آمیز ازشون دیدیم اونم آخر داستان. یه خورده سنشون زیاد نبود؟ مخصوصا حامی که به نظرم واقعا مسن بود. در آخر باید بگم داستان خوبی بود اما خیییییییلی بهتر میتونست باشه. و یک نکته دیگه چرا انقدر نامزدیش الکی بود؟ یک ماه و نیم رو طوری خلاصه نوشته بودید که فکر میکنی یک هفته بیشتر نگذشته...
با تشکر از نویسنده عزیز. منتظر کارهای زیباترتون هستیم.

  • 29/11/1390
  • فرستنده:  بیتا امینی
کتاب فوق العاده قشنگی بود!!!!!!!! عاشق شخصیت حامی بودم((((: خیلی ممنون خانم عبد الهی

  • 30/10/1390
  • فرستنده:  sheyda
khoondanesh zarar nadasht va khoob bood

  • 29/10/1390
  • فرستنده:  احسان
خوب بود ولی بازم میگم عالی نبود اما از خیلی از این رمانای اب دو خیاریم که دختر و پسره همش برای هم ناز عشوه ی بی معنی و بی مزه میان بهتر بود

  • 20/10/1390
  • فرستنده:  زهرا
خوب بود ممنون

  • 20/10/1390
  • فرستنده:  ماهایا
عالی بود.

  • 15/10/1390
  • فرستنده:  روناک
زیبا بود مرسی
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT