28 آذر 1393
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
هیچ کاربر عضوی آنلاین نیست

آمار تعداد افراد آنلاین
تعداد افراد آنلاین: 2 نفر
اعضای آنلاین: 0 نفر
کاربران مهمان: 2 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
320,000 ریال
$64
اضافه به سبد خرید
225,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
525,000 ریال
$105
اضافه به سبد خرید
600,000 ریال
$120
اضافه به سبد خرید
170,000 ریال
$34
اضافه به سبد خرید
265,000 ریال
$52
اضافه به سبد خرید
165,000 ریال
$33
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
230,000 ریال
$46
اضافه به سبد خرید
260,000 ریال
$52
اضافه به سبد خرید
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
360,000 ریال
$72
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
210,000 ریال
$42
اضافه به سبد خرید
85,000 ریال
$17
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

پشت پلک شب

ناشر: علی
مولف: مریم صمدی
  240,000   ریال     48 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: ششم
تعداد صفحات: 752
شابک: 9789647543794
وزن: 700 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (106)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (121)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (115)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر



پشت پلک شب تبریز – آذرماه 1384 صداهای مختلفی در سرش می پیچیدند. گویی همه قصد کرده بودند باهم حرف بزنند: اون مریضه ! متاسفم عزیزم اما واقعا امید زیادی بهش نیست. سکته شدیدی کرده حتی اگه از بستر هم بلند بشه... و افروز با خود اندیشیده بود (( حتی اگه ؟...)) دستهایش را محکم روی گوشهایش فشرد و پیشانی اش را روی زانوهایی که آنها را در بغل جمع کرده بود . نمی خواست چیزی بشنود. هیچ چیز جز اینکه حال او خوب شده است و باز به عصای آبنویش تکیه می دهد. عجز آلود و درمانده اندیشید: حالا فقط اون برام مونده . اوه خدایا .... اونو ازم نگیر! تازه می فهمید که چقدر او را دوست دارد و چه قدر وجود محکم و استوار او برایش ارزشمند است. صدای تقه ای که به در خورد باعث شد احساس کند که ته دلش خالی شده است. می دانست که دیگر تاب شنیدن هیچ خبر بدی را نخواهد داشت اما صدای گونل را که شنید آسوده خاطر پلک برهم نهاد.نه ! گونل هیچ وقت قاصد بدخبر نبود:پ خانوم ....اجازه هست ؟ از جا برخاست و قبل از اینکه گونل ضربه دیگری به در بزند آنرا گشود و این بار رودرروی هم بودند : غذا آماده اس خانوم.آقا جان خواستن بدونن که تشریف می یارین پایین یا غذاتون رو براتون بیارن بالا؟ می خواست بگوید : (( میلی به غذا ندارم )) اما خوب می دانست که با معده خالی هم نمی تواند درست فکر کند: بگو می یام پایین. گونل چشمی زیرلبی گفت و به طرف پله ها رفت و افروز پس از رفتن او در را پشت سرش بست سپس پشت در نشست و زانوهایش را باز در بغل گرفت و آنها را در حصار بازوانش فشرد و چانه اش را روی زانوها گذاشت. عادتی بود که از کودکی داشت و مادرش همیشه بخاطر آن سرزنشش کرده بود. یاد ثریا ، مادرش باعث شد بی اختیار احساس قدرت کند و سعی کند ضعفی را که دست و پاهای رخوت آلودش را می فشرد پس بزند. با خود زمزمه کرد: نباید بمیره. خوب می دونه که نباید بمیره چون منو داره و من احتیاج به این دارم که در کنارم باشه که تنهام نذاره. آه ... مگه خودش نخواست که بیام ؟ خب .... منم اومدم ولی حالا.... اون داره می میره. چیزی که من تاب تحملش را ندارم. چنگی لای موهای کوتاهش زد و آنها را از دوطرف سر محکم کشید.انگار می خواست این گونه خودش را شکنجه بدهد: نباید سهل انگاری میکردم. تنهاش گذاشتم و حالا.... شاید این همه اتفاقات بد سزای کارمه. صدای رعد و برقی شدید، سرش را ناگهانی به سوی پنجره چرخاند. باران شدیدی شروع به بارش کرده بود. نگاهش خیره به باران پاییزی به دنبال پرده هایی که بخاطر پنجره باز اتاق محکم به دیوار و شیشه ها کوبیده می شدند کشیده شد. بی اختیار با خود زمزمه کرد: آن روزی هم که از اینجا رفتم پاییز بود. یه روز سرد و بارونی مثل امروز و با لحظه ای پلک برهم نهادن به یاد آورد: 27 آبان بود. درست یک هفته مانده بود به اتمام نوزده سالگی ام. تهران - شهریور 1378 ساعت پاندول دار گوشه سالن پذیرایی ده ضربه نواخت و متعاقب آن آخرین مهمانها هم با بدرفه ثریا از خانه خارج شدند. به طرف پنجره های مشرف به حیاط خانه رفت و آن را گشود تا هوای راکد و خفه کننده سالن که مخلوطی از عطرهای مختلف و دود سیگار و پیپ بود خارج شود و در همان حال گیره جواهر نشان موهایش را به آرامی بیرون کشید و لب پنجره گذاشت. موهایش را تکان داد و حلقه های مواج موهایش روی شانه ها ریخت. سپس به پسشخدمت هایی که بعنوان server از هتل کرایه شده بودند چشم دوخت. همه آنها خوش قیافه و بسیار مودب بودند. هر پنج پیشخدمت با پیراهن ها و پاپیون های سفید و شلوارهای مشکی براق و جلیقه های کوتاه به رنگ شلوار ، با نظمی دقیق و اتوماتیک وار مشغول مرتب کردن میز و صندلی ها و جمع و جور کردن آشغال میوه ها و سیگار بودند. همه پنجره ها را باز کرد و سپس لبه آخرین پنجره ای که باز کرده بود نشست و به آن تکیه داد و با برهم نهادن پلک هایش ، به نسم خنک شبانگاهی اجازه داد تا گونه هایش را نوازش دهد. صدای گرم مادرش را شنید و گوشه پلکش را کمی بالا زد: خسته شدی ؟ این بار کاملا چشم گشود. پای راستش را روی پای چپ گذاشت تا چسب کفشش را باز کند و در همان حال گفت: شرط می بندم اگه توهم بین اون همه آدم متملق گیر کرده بودی و نمی تونستی حتی برای رفتن به دستشویی هم از جات تکون بخوری .... تو ام خسته می شدی. اخم های ثریا در هم رفت. او همیشه دخترش را به خاطر شیوه حرف زدن لاتی مابش نکوهش کرده بود ولی افروز هنوز هروقت خیلی خسته می شد دچار اشتباه می شد و ثریا را عصبی می کرد مجبور شد با جدیت تذکر بدهد: این شیوه حرف زدن مناسب یه خانوم نیس. یعنی نگم که کلیه هام داشتند می ترکیدند؟ می دونی که منظورم این نبود. افروز گوشه لبش را با نارضایتی ورچید. نگاه ثریا هنوز با جدیت روی او بود و افروز می دانست که مجبور است عذرخواهی کند. با اکراه گفت : دیگه تکرار نمی شه. امیدوارم. اما می دانست که تکرار می شود. وقتی افروز بچه بود جلوی او را نگرفته بود و اجازه داده بود او با هرکسی که مایل است معاشرت کند و حالا سوتی های افروز ، ثریا را بر سر خشم می آورد. افروز اجازه نداد او بیشتر از آن سرزنشش کند. پرسید: می خوای کمکت کنم موهاتو باز کنی ؟ مجبور شد او را ببخشد. چشمان افروز مثل چشمان یک گربه ملوس ، معصوم و بی گناه بود. اگه لطف کنی. افروز مثل کابوی ها از لبه پنجره پایین پرید اما خوشبختانه در آن لحظه ثریا او را ندید وگرنه دوباره خانومانه رفتار کردن را به افروز یادآوری می کرد و افروز ابدا حوصله شنیدن آن حرفهای کسل کننده و تکراری را نداشت. باهم وارد اتاق خواب ثریا شدند. ثریا روی صندلی میز توالت نشست و افروز پشت سرش قرار گرفت و مشغول بیرون کشیدن گیره های سیاه لای موهای ثریا شد. ثریا هم مشغول بیرون کشیدن گوشواره های بلندش شد.د یکباره افروز حرفی را که در طول مهمانی از دوستانش شنیده بود پیش کشید: بین تو و بابای شروین قرار اتفاقی بیفته؟ دستان ثریا برای یک لحظه از حرکت ایستادند. افروز هنوز با خونسردی کارش را می کرد. چرا می پرسی؟ چون تو مادرمی درچشمان افروز چیزی نبود.ثریا واقعا گاهی اوقات در کارهای دخترش می ماند. همه کارهای افروز (( یهویی)) بود و هیچ کارش قابل پیش بینی نبود. در چنین مواقعی معمولا دخترها جیغ و ویغ راه می اندازند ولی افروز کاملا خونسرد بود: فکر نمی کنی الان وقت دخالت تو نیست؟ آخرین گیره را هم در جاگیره ای گذاشت سپس به سوی ثریا چرخید . نگاهش حالا جدی بود: می دونی چیه ؟ مساله ایجاس که من هم در زندگی تو حضور دارم. به سردی نگاهش را به چشما دخترش دوخت و پرسید: یعنی اگه من بخوام ازدواج کنم ... تو باهاش مشکل داری؟ افروز دست به سینه ایستاد. عضلات صورتش حالا سخت تر از قبل شده بود و دیگر خونسرد هم نبود: با ازدواج تو مشکلی ندارم به شخصه فقط با مهتدی مشکل دارم. ازش حالم بهم می خوره . از شروینم همین طور ثریا به سرعت هشدار داد : درست صحبت کن. با خشونت از میز توالت جدا شد و گفت: نه من حق دارم. نه ، چون زندگی منه و سهم عمده زندگی هر آدمی متعلق به خودشه. پس سهم من تو زندگی تو چیه ؟ اما تو همیشه پیش من نیستی. افروز با بی حوصلگی یک دستش را در هوا تکان داد : اوه ... بخاطر خدا ثریا ، نمی خوای که رل یه زن ضعیفو واسم بازی کنی؟ این نقش اصلا با فیزیک و شخصیت تو نمی خونه. ثریا زیر لب گفت: ولی حقیقت داره. افروز به مادرش خیره شد. او زن زیبایی بود که علی رغم چهل و سه سال سن هنوز هم اندامی موزون و پوستی صاف و شفاف داشت. ظاهرش در نهایت او را سی و دو ساله نشان می داد خصوصا با پوشیدن لباس هایی آن اندازه خوش دوخت و شیک که توسط خیاط مخصوصش دوخته می شدند. هیکل زیبا و کشیده اش هم نشانی از جوانی او داشت چون ثریا در جوانی مانکن بود اما حالا تاجری بود بی اندازه موفق و ثروتمند. شاید او ثروتمندترین زن ایران بود و البته یکی از میلیاردرهای کشور هم محسوب می شد. ثریا تقریبا در همه جای ایران ریشه دوانده بود. بزرگترین منبع در آمد و ثروت او کارخانجات بزرگ تولید مواد شوینده اش بودند که در کشور حرف اول را می زدند. بزرگترین اصطبل های اسب در کشور متعلق به او بود و از همه اینها گذشته او یکی از تجار بنام در زمینه صادرات فرش بود که این تجارت نیز از پدرش برایش مانده بود. چیزی نزدیک به 13 سال از بیوه گی اش می گذشت.آن زمان که بیوه شده بود حتی سی سال هم نداشت......






  • 9/5/1393
  • فرستنده:  س. شهابی
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
تشکر از نویسنده

  • 5/5/1393
  • فرستنده:  رویا
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
کتاب بسیار زیبایی بود ومن ان را چندین بار خواندم و لذت بردم ممنون

  • 6/2/1393
  • فرستنده:  شیرین جمشیدی
محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
سلام از خانم صمدی تشکر می کنم کتاب خوبی بود ولی عالی نبود .خیلی از این شاخه به اون شاخه می پرید و این بسیار خسته کننده های بود .

  • 31/1/1393
  • فرستنده:  zahra k
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
سلام خسته نباشید میگم به همه نشر علی های عزیز . رمان خوبی بود نمیتونم بگم عالی بود چون خیلی ادم سردر گم میکرد مدام زبان شخصیتهای داستان عوض میشد

  • 29/10/1392
  • فرستنده:  نسیم
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
قشنگ بود. مشخص بود نویسنده فکر کرده روش اما خیلی غم انگیز بود از نیمه داستان به این ور همش گریه کردم. تا چند روز افسرده بودم

  • 23/10/1392
  • فرستنده:  ساوری
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
فقط اینو بگم که عاشق ماهان شدم خیلی زیاد ولی ثریا ارزش این عشقو نداشت

  • 3/9/1392
  • فرستنده:  الناز
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
با سلام
کتابتون رو خیلی وقته خوندم و واقعا لذت بردم . فقط خیلی پراکنده نوشتید ولی در مجموع بسیار زیباست. یک سوال اینکه عاقبت شخصیتهای داستانتون معلوم نشد .چرا؟!!!

  • 2/7/1392
  • فرستنده:  فاطمه
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
خیلی خوب بود

  • 4/6/1392
  • فرستنده:  نرگس
محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
سلام، بهترین رمان ایرانی که تا حالا خوندم. بدون اغراق اینو می گم. سطح این رمان از نظر ایده و موضوع، نجوه تدوین داستان، بیان، و قلم نویسنده و نحوه پایان گرفتن داستان در بین رمان های ایرانی که همه تکراری، شبیه به هم، اغراق آمیز و هپی اند بسیار بالاتر بود. برای نویسنده آرزوی موفقیت دارم و منتظر کارهای بعدی ایشان هستم.

  • 10/5/1392
  • فرستنده:  سپیده
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
سلام
من این کتاب رو خیلییییییییییی دوست دارم .برام خیلی جالب بود که داستان در داستان اومده بود و به هرکسی که پیشنهاد کردم بخونه گیج می شد.
این قدرت نویسنده رو نشون می ده که ببینه چه کسی تمرکز داره....من عاشق شخصیت ماهان بودم . ثریا هم واقعا نشون دهنده ی یک دختر اصیل اذری بود.
منتظر اثارتان هستم.
یاحق
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
محدوده سنی: *
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT