11 شهریور 1393
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
هیچ کاربر عضوی آنلاین نیست

آمار تعداد افراد آنلاین
تعداد افراد آنلاین: 0 نفر
اعضای آنلاین: 0 نفر
کاربران مهمان: 1 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
600,000 ریال
$120
اضافه به سبد خرید
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
265,000 ریال
$52
اضافه به سبد خرید
165,000 ریال
$33
اضافه به سبد خرید
320,000 ریال
$64
اضافه به سبد خرید
200,000 ریال
$40
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
240,000 ریال
$48
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
160,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
185,000 ریال
$37
اضافه به سبد خرید
290,000 ریال
$58
اضافه به سبد خرید
250,000 ریال
$50
اضافه به سبد خرید
 

این روزها

ناشر: علی
  240,000   ریال     48 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: سوم
تعداد صفحات: 784
شابک: 9789641931300
وزن: 715 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (462)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (492)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (500)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر



باز برگشته و خانه محل تنش شده است. دستگاه پخش را روشن کرد و آهنگ غربی تندی پخش شد و برای اذیت دیگران صدایش را تا آخرین حد زیاد کرد و بلند داد زد: الهه برام چایی بیار. از آیینه به او نگریستم، خیلی دلش می خواست برایش نبرم تا گزکی به دست بیاورد. با خشم لبم را فشرده و به آشپرخانه رفتم و کمی بعد سینی حاوی استکان چای را مقابلش نهادم. ابتدا با چشمان سیاهش چپ به استکان و بعد به من نگریست و گفت: منظورم صبحونه بود. نگاهی به ساعت انداختم و مقنعه ام را که اتو کرده بودم برداشتم و جلوی آیینه سر کردم و هم زمان گفتم: به من چه! می خواستی زودتر از خواب بیدار شی. با خشم گفت: فکر کنم مدتیه تو دهنی نخوردی. هنوز زاده نشده کسی که به من تو دهنی بزنه. مثل فنر از جا پرید که داد زدم و مادر را به کمک خواستم. داد مادر هم برخاست و گفت: -باز شروع کردید! الهه این قدر سر به سر داداشت نذار. با پوزخند گفتم: ببخشید امید خان که می خواستم بزنم تو دهنت. امید یک قدم بلند به سویم برداشت که جیغی کشیده و پشت مادر پناه بردم اما امید از رو نرفت و باز به سراغم آمد که مادر گفت: خجالت بکش پسر اون وقتی به من پناه آورده تو حق دست زدن بهش نداری. امید با خشم به من نگریست و گفت: آخرش که چی از اون پشت در میای یا نه؟ مادر به خاطر این که قائله را بخواباند گفت: تو مگه دیرت نشده؟ پاشو برو. امید پرسید: این موقع روز کجا می خواد بره؟ می خواستم بگویم به تو چه که مادر زودتر گفت: مدرسه. چینی به ابرویش افتاد و گفت: مدرسه؟ مادر گفت: می خوان برن اردو. امید گفت: با اجازه کی؟ گفتم: ببخشید یادم نبود که باید از شما اجازه بگیرم. -من اجازه نمی دم بری. برخاستم و کوله ام را برداشتم و گفتم: هنوز یه مرد دیگه تو خونه داریم واسه تو زوده ادعای مردی بکنی. -مامان بگو خفه شه وگرنه می زنم تو دهنش ها. مادر با عصبانیت بر پای خود کوبید و گفت: خدا منو بکشه که از دست شما دو تا راحت بشم، کاش سر زا رفته بودم یا شما مثل اون یکی سر زا می مردید و راحت می شدم. هنوز مادر در حال نفرین کردن خودش و ما بود که به سرعت از ترس این که دست امید به من برسد بیرون پریده و کفش را ور کشیده و قدم در کوچه نهادم. جلوی در الهام را دیدم از قیافه ام می توانست همه چیز را تشخیص دهد و پرسید: باز با امید یکی به دو کردید؟ بدون این که جواب بدهم و بدون سلام، خداحافظی کردم. ترانه سر کوچه منتظرم بود. با سر به ترانه سلام کرده و با هم راه افتادیم. پرسید: برای ناهار چی آوردی؟ -همون کتلت های معروف مامانم که حرف نداره. هنوز باور نداشتم آخرین ماه هایی است که به مدرسه می روم. پرسید: اون دختره الهامتون بود؟ -آره دیدی چه ابروهای قشنگی داره. -نه دقت نکردم، اگه شبیه ابروهای تو باشه حتما قشنگه. -ابروی من کجا و اون کجا. -سال چندمه؟ -سوم. -خوش به حالش که غول کنکور رو پشت سر گذاشته، ما که هنوز اندر خم یک کوچه ایم. -کار شاقی نکرده، دانشگاه آزاد روانشناسی می خونه، با این که هیچ از امید خوشم نمی یاد اما شق القمر کرده که سراسری عمران تبریز قبول شده، البته یه سالی پشت در دانشگاه موند و اون قدر پول بی زبون بابام رو تو شکم کلاس های کنکور ریخت تا قبول شد، پدری از بابام در آورد اون سرش ناپیدا، بابا هنوز داره وامی رو که برای کلای کنکورش از اداره گرفته پس می ده. ترانه عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت: از خواهرت که روانشناسه بپرس برادرت یه کم سادیسم نداره. -پرسیدم گفته یه کم نه یه عالمه داره. خندید و گفت: توی عمرم دختری رو ندیدم که اندازه ی تو از برادرش بدش بیاد. -نه بدم نمی یاد اما خوشم هم نمی یاد، رفتارش خیلی بده... کسی از پشت دست بر شانه ی هردویمان نهاد و برگشتیم، زهره بود؛ حالا جمع مان جمع بود. ما هر سه از سوم راهنمایی با هم بودیم با هم به دبیرستان رفته و موقع انتخاب رشته هر سه حسابداری را در هنرستان دنبال کردیم. زهره یک ماه پیش با پسرخاله اش نامزد کرده و قرار است بعد از گرفتن دیپلم ازدواج کند. ترانه تنها دختر یک پدر پولدار است و از در و دیوار برایش خواستگار می بارد ولی او تصمیم دارد درسش را ادامه دهد بخصوص از وقتی پدرش قول داده در صورت قبول شدن در دانشگاه برایش پراید بگیرد. من با این که درسم از آن دو بهتر است اما تصمیم گرفته ام که بعد از دیپلم حسابداری دیپلم کامپیوترم را هم از آموزشگاه های فنی گرفته و بعد وارد عرصه ی کار بشوم. می دانستم اگر من هم بخواهم درس را ادامه بدهم کمر پدر زیر بار فشار هزینه تحصیل خم می شود.





  • 1/2/1392
  • فرستنده:  مهسا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
خیلی زیبا بود ممنون خانم بهارلویی عزیز
قلمتون فوق العاده زیبا و روون و جذابه
هم این روزها و هم مجنون تر از فرهاد رو خوندم و بی نهایت لذت بردم
خیییییییلی ممنون از شما و نشر علی با انتخابای تکش.......

  • 21/1/1392
  • فرستنده:  سالومه
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
با سلام وتبريك سال نو
من كتاب رو دوست داشتم واز خواندنش لذت بردم .خانم بهارلوئي خسته نباشيد و اميدوارم هميشه موفق باشيد.

  • 6/1/1392
  • فرستنده:  فائزه
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
عالی بود من حتی این کتابو از مجنون تر از فرهادم بیشتر دوست داشتم

  • 26/12/1391
  • فرستنده:  hani
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
عالی بود

  • 16/12/1391
  • فرستنده:  م.مرجان
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
قشنگ بود...
تشکر میکنم ار نویسنده عزیزخانوم بهارلویی
و ممنونم از نشر خوبم
علـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...
...ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  • 7/12/1391
  • فرستنده:  شراره
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
خیلی کشش داده بودین. خسته کننده بود

  • 6/12/1391
  • فرستنده:  ندا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
عالی
بی نظیر
به درد این می خوره بخونی و از خنده روده بر شی
اما همه جاش خنده دار نیست اما کتابی که افسرده هم کنه نیست من به همه توصیه میکنم بخونید
در کل کتابهای خنم بهارلویی شاهکاره هم این و هم مجنون تر از فرهاد تک بودند

  • 14/11/1391
  • فرستنده:  شیوا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده محترم
خوب بود یه جورایی داستانش تکراری بود از شخصیت کیارش خیلی خوشم اومد و از محبت و عشقی که بین دو برادر بود واقعا لذت بردم چیزی که این روزها خیلی کم دیده میشه در کل خوب بود با امید رمانهای بهتر

  • 6/11/1391
  • فرستنده:  مینا
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
با تشکر از نویسنده عزیز کتاب زیبایی بود من که از خوندنش لذت بردم مرسسسسسسسسسسی

  • 5/11/1391
  • فرستنده:  فاطمه
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
با اینکه داستانش تکراری بود ولی خیلی قشنگ بود
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
محدوده سنی: *
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT