30 فروردین 1393
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
هیچ کاربر عضوی آنلاین نیست

آمار تعداد افراد آنلاین
تعداد افراد آنلاین: 1 نفر
اعضای آنلاین: 0 نفر
کاربران مهمان: 1 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
230,000 ریال
$46
اضافه به سبد خرید
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
165,000 ریال
$33
اضافه به سبد خرید
290,000 ریال
$58
این کالا در حال حاضر موجود نیست
400,000 ریال
$80
این کالا در حال حاضر موجود نیست
 
پرامتیازترین کتاب ها
240,000 ریال
$48
اضافه به سبد خرید
225,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
185,000 ریال
$37
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
180,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
240,000 ریال
$48
اضافه به سبد خرید
 

این روزها

ناشر: علی
  240,000   ریال     48 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: سوم
تعداد صفحات: 784
شابک: 9789641931300
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (447)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (475)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (485)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر



باز برگشته و خانه محل تنش شده است. دستگاه پخش را روشن کرد و آهنگ غربی تندی پخش شد و برای اذیت دیگران صدایش را تا آخرین حد زیاد کرد و بلند داد زد: الهه برام چایی بیار. از آیینه به او نگریستم، خیلی دلش می خواست برایش نبرم تا گزکی به دست بیاورد. با خشم لبم را فشرده و به آشپرخانه رفتم و کمی بعد سینی حاوی استکان چای را مقابلش نهادم. ابتدا با چشمان سیاهش چپ به استکان و بعد به من نگریست و گفت: منظورم صبحونه بود. نگاهی به ساعت انداختم و مقنعه ام را که اتو کرده بودم برداشتم و جلوی آیینه سر کردم و هم زمان گفتم: به من چه! می خواستی زودتر از خواب بیدار شی. با خشم گفت: فکر کنم مدتیه تو دهنی نخوردی. هنوز زاده نشده کسی که به من تو دهنی بزنه. مثل فنر از جا پرید که داد زدم و مادر را به کمک خواستم. داد مادر هم برخاست و گفت: -باز شروع کردید! الهه این قدر سر به سر داداشت نذار. با پوزخند گفتم: ببخشید امید خان که می خواستم بزنم تو دهنت. امید یک قدم بلند به سویم برداشت که جیغی کشیده و پشت مادر پناه بردم اما امید از رو نرفت و باز به سراغم آمد که مادر گفت: خجالت بکش پسر اون وقتی به من پناه آورده تو حق دست زدن بهش نداری. امید با خشم به من نگریست و گفت: آخرش که چی از اون پشت در میای یا نه؟ مادر به خاطر این که قائله را بخواباند گفت: تو مگه دیرت نشده؟ پاشو برو. امید پرسید: این موقع روز کجا می خواد بره؟ می خواستم بگویم به تو چه که مادر زودتر گفت: مدرسه. چینی به ابرویش افتاد و گفت: مدرسه؟ مادر گفت: می خوان برن اردو. امید گفت: با اجازه کی؟ گفتم: ببخشید یادم نبود که باید از شما اجازه بگیرم. -من اجازه نمی دم بری. برخاستم و کوله ام را برداشتم و گفتم: هنوز یه مرد دیگه تو خونه داریم واسه تو زوده ادعای مردی بکنی. -مامان بگو خفه شه وگرنه می زنم تو دهنش ها. مادر با عصبانیت بر پای خود کوبید و گفت: خدا منو بکشه که از دست شما دو تا راحت بشم، کاش سر زا رفته بودم یا شما مثل اون یکی سر زا می مردید و راحت می شدم. هنوز مادر در حال نفرین کردن خودش و ما بود که به سرعت از ترس این که دست امید به من برسد بیرون پریده و کفش را ور کشیده و قدم در کوچه نهادم. جلوی در الهام را دیدم از قیافه ام می توانست همه چیز را تشخیص دهد و پرسید: باز با امید یکی به دو کردید؟ بدون این که جواب بدهم و بدون سلام، خداحافظی کردم. ترانه سر کوچه منتظرم بود. با سر به ترانه سلام کرده و با هم راه افتادیم. پرسید: برای ناهار چی آوردی؟ -همون کتلت های معروف مامانم که حرف نداره. هنوز باور نداشتم آخرین ماه هایی است که به مدرسه می روم. پرسید: اون دختره الهامتون بود؟ -آره دیدی چه ابروهای قشنگی داره. -نه دقت نکردم، اگه شبیه ابروهای تو باشه حتما قشنگه. -ابروی من کجا و اون کجا. -سال چندمه؟ -سوم. -خوش به حالش که غول کنکور رو پشت سر گذاشته، ما که هنوز اندر خم یک کوچه ایم. -کار شاقی نکرده، دانشگاه آزاد روانشناسی می خونه، با این که هیچ از امید خوشم نمی یاد اما شق القمر کرده که سراسری عمران تبریز قبول شده، البته یه سالی پشت در دانشگاه موند و اون قدر پول بی زبون بابام رو تو شکم کلاس های کنکور ریخت تا قبول شد، پدری از بابام در آورد اون سرش ناپیدا، بابا هنوز داره وامی رو که برای کلای کنکورش از اداره گرفته پس می ده. ترانه عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت: از خواهرت که روانشناسه بپرس برادرت یه کم سادیسم نداره. -پرسیدم گفته یه کم نه یه عالمه داره. خندید و گفت: توی عمرم دختری رو ندیدم که اندازه ی تو از برادرش بدش بیاد. -نه بدم نمی یاد اما خوشم هم نمی یاد، رفتارش خیلی بده... کسی از پشت دست بر شانه ی هردویمان نهاد و برگشتیم، زهره بود؛ حالا جمع مان جمع بود. ما هر سه از سوم راهنمایی با هم بودیم با هم به دبیرستان رفته و موقع انتخاب رشته هر سه حسابداری را در هنرستان دنبال کردیم. زهره یک ماه پیش با پسرخاله اش نامزد کرده و قرار است بعد از گرفتن دیپلم ازدواج کند. ترانه تنها دختر یک پدر پولدار است و از در و دیوار برایش خواستگار می بارد ولی او تصمیم دارد درسش را ادامه دهد بخصوص از وقتی پدرش قول داده در صورت قبول شدن در دانشگاه برایش پراید بگیرد. من با این که درسم از آن دو بهتر است اما تصمیم گرفته ام که بعد از دیپلم حسابداری دیپلم کامپیوترم را هم از آموزشگاه های فنی گرفته و بعد وارد عرصه ی کار بشوم. می دانستم اگر من هم بخواهم درس را ادامه بدهم کمر پدر زیر بار فشار هزینه تحصیل خم می شود.





  • 14/11/1391
  • فرستنده:  شیوا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده محترم
خوب بود یه جورایی داستانش تکراری بود از شخصیت کیارش خیلی خوشم اومد و از محبت و عشقی که بین دو برادر بود واقعا لذت بردم چیزی که این روزها خیلی کم دیده میشه در کل خوب بود با امید رمانهای بهتر

  • 6/11/1391
  • فرستنده:  مینا
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
با تشکر از نویسنده عزیز کتاب زیبایی بود من که از خوندنش لذت بردم مرسسسسسسسسسسی

  • 5/11/1391
  • فرستنده:  فاطمه
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
با اینکه داستانش تکراری بود ولی خیلی قشنگ بود

  • 30/9/1391
  • فرستنده:  زهرا سعدیان
محدوده سنی: کمتر از 15 سال
من واقعا خوش حال شدم خیییییییییییییییییییییییلی

  • 22/9/1391
  • فرستنده:  فریناز
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
خانم بهارلویی عزیزم خیلی ازتون ممنون کتابهای شما خیلی قشنگند من بی صبرانه منتظر کتاب جدید شماهستم.
این روزها خیلی قشنگ بود و پر از اتفاق به طوری که هر لحظه بیشتر جذب می شدی که بخونیش. اما همه کتاب یه طرف،کیارش یه طرف.خییییییلی ازتون ممنون.

  • 12/9/1391
  • فرستنده:  الهه
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
سلام
یه سلام گرم به خانومه بهارلویی عزیزم به خاطره کتابای قشنگتون..و یه تشکر ویژه به خاطره حسن سلیقتون تو انتخاب نام شخصیت اصلی این کتابتون(این روزها)...!
همه ی کتاب که زیبا بود یک طرف..عشق بین سیاوش و کیارش یک طرف..کتاب عالی بود..مثل بقیه..البته مجنون تر از فرهاد که بهترین رمان دنیاست...بازم مرسی..منتظره کتاب قشنگه بعدیتون هستیم...

  • 8/9/1391
  • فرستنده:  ساره
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
عالــــــــــــــــــــــــی بود عالی عالی عالی بود
واقعا مرســـــــــــــــــــــی...

  • 6/9/1391
  • فرستنده:  سمیرا
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
به نظر من که کتاب قشنگی بود ولی یه جاهای انگار به مبهم بود

  • 3/9/1391
  • فرستنده:  آسمان
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
کتاب خیلی خوبی بود دست خانم بهارلویی درد نکنه منکه خیلی خوشم آمد لطفاً اگه کتابی از این نویسنده چاپ شده معرفی کنید.ممنون

  • 24/8/1391
  • فرستنده:  الهام
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
خیلی قشنگ بود اما کفر ادمو بالا میاورد یه جاهایش
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
محدوده سنی: *
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT