4 اسفند 1390
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
بیتا امینی مقدم
 
مهشید دهقان
 
زهرا هادیزاده
 
فرناز نخعی

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 4 نفر
کاربران مهمان: 80 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
170,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
95,000 ریال
$19
اضافه به سبد خرید
115,000 ریال
$23
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$30
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

لحظه های بارانی

ناشر: آرینا
  95,000   ریال     19 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: اول
تعداد صفحات: 424
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2100


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (150)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (140)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (143)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

نفرت همه وجودم را پر کرده بود. نمی تونستم باور کنم کسی می تونه آنقدر سنگدل و بی عاطفه باشه . یه نفر می تونه نسبت به مادرش به زنی که اونو به دنیا آورده آنقدر بی تفاوت باشه.

کنار تخت زانو زدم و دست بی رمق پرند رو توی دستهام فشردم و از پشت پرده ی اشکی که نگاهم رو تار کرده بود نگاش کردم به صورت عزیزی نگاه می کردم که می دونستم به زودی قراره راهی سفر ابدی بشه.

پرند مهربونم ، تنها کسی که توی این دنیای هزار رنگ پناهم شده بود. خم شدم و گونه های استخوانش رو بوسیدم. دو تا قطره اشک هم با سماجت از چشمانم بیرون زد و روی گونه هایش بوسه زد. دست بردم و صورت گود افتادش رو نوازش کردم. چشماشو باز کرد و لبخند کم رنگی به روم پاشید.

باران ..... عزیزم گریه می کنی؟

بغضم را فرو دادم.

دلم داره آتیش می گیره شاید اگه شیمی درمانی می شدی.....

به تلخی خندید.

نمی دونی چقدر خوشحالم که دارم به آخر خط می رسم. سالهاست منتظر این خط پایان بودم.

معلوم بود چه دردی داره تحمل می کنه.

پس من چی ؟ دخترا چی ؟ من تازه داشتم کنار شما آرامش رو پیدا می کردم. تازه داشتم با محبت های شما جون می گرفتم من به دست های مهربونتون تکیه زدم و خودم رو پیدا کردم. حالا بعد از شما دوباره دربه دری های من شروع می شه.

بازم اشکام باریدن گرفت ، فشار اندکی به انگشت هام آورد و با بی حالی گفت :

نترس دختر فکر همه جارو کردم.

بعد نفس بلندی کشید و پرسید:

بچه ها رفتن ؟

نه توی سالن نشستن.

دیدی چقدر سرد و بی عاطفه ان حالا به حرفام ایمان پیدا کردی؟

دوباره نفس عمیقی کشید و با همون حال ادامه داد :

تو همه اش می خواستی به من بفهمونی که اشتباه کردم حالا دیدی خودت اشتباه فکر می کردی؟

تنها حرفی که از بین لب هام خارج شد متاسفم بود.

سرش را به سختی روی بالشت جابه جا کرد و دوباره گفت :

من ببخش دخترم می دونم تو رو تو دردسر بزرگی می ندازم ولی قول بده به وصیتم عمل می کنی. من فرزاد و دختراش رو به تو می سپارم.

آخه چرا من ؟

می دونم چقدر بچه ها رو دوست داری فرزاد هیچ علاقه ای به اونا نداره پس فقط تو می مونی ، مراقبشون باش.

چه جوری ؟ من خیلی زحمت بکشم فقط می تونم از خودم مراقبت کنم و چرخ زندگی خودم رو بچرخونم چه جوری می تونم از عهده نگهداری دو تا بچه بربیام ؟

به نرمی خندید :

خوابهای خوبی برات دیدم .

فقط امیددارم کاری نکنید که من مقابل بچه هاتون قرار بگیرم ، چون من نه می خوام و نه توان مقابله با اونا رو دارم.

چشماشو روی هم گذاشت.

ببخش که تو رو تو دردسر می ندازم ولی راه دیگه ای به نظرم نرسید. می دونم تو اون قدر قوی و با اراده هستی که از پس هر مشکلی بر می یای.

چشماش رو هم گذاشت و آهسته تر از قبل گقت :

خیلی وقت پیش یه پاکت زیر تخت گذاشتم خیلی از سوال هایی رو که تموم این مدت توی ذهنت بود جواب می ده .

با محبت دستهاش رو نوازش کردم و به صورت رنجیده ش خیره شدم.

چند روز بعد تنها حامی و پناه من در آغوشم به ابدیت پیوست. چه لحظه های سختی بود، لحظه هایی که پرند در آغوشم جان سپرد. مثل بچه ای که مادرش را از دست داده باشد، زار میزدم و اسمش را فریاد می کشیدم. نمی تونستم باور کنم که اون رفته و خوشبختی پر کشیده.

چقدر اون مدت که کنارش زندگی می کردم خوشبخت بودم......



  • 26/11/1390
  • فرستنده:  چکامه
زیبا بود من ازاین سبک کتابها خوشم میاد دستتان درد نکنه نشر علی و خانم آساره

  • 23/11/1390
  • فرستنده:  leila
mamnon ziba bod

  • 23/11/1390
  • فرستنده:  donya
ba arze salam va khaste nabashid mozooesh tekrari bood amma bad nabood

  • 20/11/1390
  • فرستنده:  مهرو
مشابهشو قبلا خونده بودم فقط کمی تغییر کرده بود ولی در کل وقت پر کنه پس خوبه.

  • 19/11/1390
  • فرستنده:  مهتا
بازم مثل همیشه کارای علی حرف نداره

  • 17/11/1390
  • فرستنده:  لیلی
دیشب تازه تمومش کردم بد نبود حتما کارای بعدی بهتر میشه

  • 16/11/1390
  • فرستنده:  عطیه
خوب بود

  • 15/11/1390
  • فرستنده:  niaz
همیشه نظرات متفاوت بوده نمی شه صرفا رو حساب نظرات دیگران گقت خوبه یا بد نظرات و سلیقه ها با هم فرق می کنه به نظر من کتاب متوسطی بود البته از قلم توانای نویسنده نمی شه تعریف نکرد شخصیتها خیلی زیبا توصیف شده بود و متنش خیلی روان و دل نشین بود اما اندوهی رو که توی تموم داستان موج میزنه نمی شه انکار کرد ولی باتموم اینا من از خوندنش پشیمون نشدم پیشنهاد می کنم بخونین چون نکات آموزنده زیادی داره

  • 15/11/1390
  • فرستنده:  ستاره
کار متوسط امارو به بالایی بود آیا کار دیگه ای هم از ایشون به چاپ رسیده

  • 15/11/1390
  • فرستنده:  م.مولایی
مثل بقیه کارای علی عالی بود به نویسنده به خاپر نگارش زیباشون تبریک می گم واقعا لذت بردم
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT