31 اردیبهشت 1391
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
مدیر سایت
 
zahra kabiri
 
hosna fahimifar
 
سمیه چگینی
 
مریم سادات صدوق
 
مریم خدادادی
 
shima z
 
زهرا هادیزاده
 
س. ح.ی
 
طیبه فرش سنگی
 
مرضیه فیض

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 12 نفر
کاربران مهمان: 52 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
320,000 ریال
$64
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
135,000 ریال
$29
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$37
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

آهو

ناشر: علی
  190,000   ریال     36 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: سوم
تعداد صفحات: 856
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (616)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (633)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (640)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

چیزهایی که یک زمانی توی زندگیم نقاط ضعف به شمار می رفت حالا شده بود روزنه ی شانس تا باعث بشه به فرزندخواندگی قبولم کنند.کودکی بودم که عینک می زدم و از موهای فر کوتاهی که داشتم بدم می آمد ، زشت بودم و از همه مهمتر بی کس و تنها ، نه پدری و مادری نه خواهر و برادری ، کودکی یتیم و گوشه گیر.

وقتی هفت ساله بودم زندگی گوشه ی کوچکی از واقعیت های خودش را به من نشان داد. از این که چنین خصوصیاتی داشتم طوری که باعث می شد هیچ وقت پدر و مادری یا خانواده ای حاضر نباشد سرپرستی یتیمی مثل مرا قبول کنند ناراضی بودم و از خودم بدم می آمد. همیشه به موهای بلند و صاف آیدا ، پوست سفید و شفاف نرگس و چشمای عسلی مژگان غبطه می خوردم که باعث شده بود سریع پدر و مادر پیدا کنند. چند سال که گذشت و هیچ نگاهی به من دوخته نشد و از طرف کسی به فرزندی پذیرفته نشدم ، عقل کوچکم بهم گفت که غبطه خوردن به حال دخترای دیگه بی فایده ست حتی پسرم نبودم که زیاد نگران این چیزا نباشم حالا به زندگی بهتری فکر می کردم.

نمی دونم چه طور ذهن دختری مثل من این چیزارو می فهمید و حلاجی می کرد، خب دوره و زمونه عوض شده بود و حالا دیگه مثل زمان مدیر پیر پرورشگاه نبود که دخترا حق فکر کردن را نداشته باشند یا بیشتر از سی سال تو خونه پدر و مادرشون بمونند و فکر ازدواج رو نکنند ، منم فرصت زیادی برای فکر کردن داشتم.

یادمه بعد چند ماه ، وقتی به این نتیجه رسیدم که بهتره حسرت نگاههای خریدارانه مردمی که برای قبول کردن سرپرستی بچه های پرورشگاهی که ده سال اونجا زندگی کرده بودم ، می اومدند رو نخورم. هربار بعد از انتخاب دختر یا پسر مورد علاقه شون که معمولا زیبا و آروم بود و البته کم سن و سال تر از من ، منو حسرت به دل داشتن خانواده می ذاشتن کم کم فقط به این فکر می کردم که دختری مثل من ، باید قید پدر و مادر رو بزنه و به فکر پیدا کردن چیزی در وجود خودش باشه و اون هرچه غیر از زیبایی بود. اصلا قید زیبایی ظاهری رو زدم ، به نظرم غیر ممکن بود که بخوام خودمو با گلناز یا رعنا یا بقیه دخترای خوشگل و کم سن و سال اونجا حتی مریم کوچولوی سه ماهه که وقتی لبخند می زد هر بیننده ای عاشقش می شد مقایسه کنم.

درست چند ماه بعد وقتی دچار حالتی شبیه به افسردگی و یاس شده و تبدیل به دختری گوشه گیر و منزوی شده بودم ، بالاخره کسی پیدا شد که نگاهی هم به من بندازه ، مردی که زندگیمو کرد.

عجیب ترین اتفاق این بود که من همون دختری بودم که او می خواست. فرشته نجاتم از راه رسید و با اومدنش تو اون روز بارونی ، زیر نم نم بارون و خش خش برگهای پاییزی چیزی در من زنده شد.

احساسی تازه به زندگی پیدا کردم و با این که روز تولدم نبود ولی من حس دوباره متولد شدن داشتم. اصلا به بعدش فکر نمی کردم فقط اگه منو قبول می کرد برام مهم بود. بچه های پرورش یافته در این گونه مراکز بیشتر از سنشان می فهمند ، منم یکی از همون بچه ها بودم مستقل و بزرگتر از سنم و البته هنوزم زشت.

وقتی حاج آقا سعادتی یا بهتر بگم فر شته نجاتم اومد و بعد چند ساعت معطلی از دفتر خانم غلامی مدیر موسسه بیرون اومد و رفت ، من هنوز در عالم رویا سیر می کردم. او کسی بود که همه بهش احترام می ذاشتند و دوستش داشتند ، در اصل آوازه اش در مورد کارای خیر به گوش همه رسیده بود. او یکی از افراد خیری بود که موسسه با حمایت های او و چند نفر دیگه اداره می شد و سرپا مونده بود.

حواسم به حرفایی که خانم غلامی و چند نفر دیگه از مربیان می زدند و از لطف و مرحمتی که شامل حالم شده بود می گفتند نبود، فقط خوشحال بودم که کسی پیدا شده سرپرستی منو به عهده گر فته و من به زودی پدر و مادری که همیشه آرزوشو داشتم پیدا می کنم....



  • 30/2/1391
  • فرستنده:  نرگس
عاللللللللللللللللللللیییییییییییییییی بود بهترین کتاب نمایشگاه همین بود.!!!!با تشکر از نویسنده و نشر علی

  • 30/2/1391
  • فرستنده:  سونیا
خیلی عالی و جذاب بود ...مثل رمان باران عشقشون !...

  • 26/2/1391
  • فرستنده:  یگانه
سلام بر شمااااااااااااااا
رمان جالبی بوود خاطره ی چندین رمان خوبو برام زنده کرد
اولش متفاوت شروع شد ولی اخرش دیگه میشد فهمید اخر کتاب چی میشه!!!

شخصیت سامان فووووق العاده بوووود شبیه شخصیت رضا در کتاب درامتداد حسرت و شبیه شخصیت فریبرز در کتاب کسی پشت سرم آب نریخت بوود
شخصیت افشین مشابه شخصیت سپهر در کتاب غزال بوووود

ولی مرسی از رمان خوووبتون
همیشه موووفق باشید

یا علی

  • 25/2/1391
  • فرستنده:  دنیا
خوب بود ولی یکم باورش سخت بود

  • 24/2/1391
  • فرستنده:  محیا کاظمی
بد نبود اما طرح روی جلدش افتضاحه.شرمنده!

  • 22/2/1391
  • فرستنده:  کیانا
عالی عالی عالی واقعا دستتون درد نکنه.بهترین رمانی که تا حالا خوندم.

  • 30/1/1391
  • فرستنده:  آذر بیدمشکیان
سلام به نویسنده خوبمون خانم نادریان من با کتاب شما با این نشر 6ماه پیش اشنا شدم وخیلی خوشحالم .
خیلی خوب اهو را نوشته بودید من به همه توصیه می کنم حتما بخونند.
از شما کمال تشکر رادارم.

  • 25/1/1391
  • فرستنده:  افسانه نادریان
سلام به همه ی عزیزانی که اینهمه به من لطف دارند

خواستم یه تشکر ویژه از همه ی شما دوستان خوبم داشته باشم که به من اعتماد به نفس و انرژی مثبت برای ادامه کار میدید

امیدوارم بتونم بهتر و بهتر بنویسم تا خدای نکرده شرمنده اینهمه لطف و بزرگواری شما عزیزان نشم

ضمنا خوشحالم دوست خوبم سولاله ی عزیز تونسته با آهوی من ارتباط به این نزدیکی برقرار کنه

از نیلوفر عزیزم ممنونم که بهم دلگرمی میده و همیشه هوای منو داره

بازم از همه دوستان ممنون و متشکرم

  • 23/1/1391
  • فرستنده:  nilofar taj
خانم نادریان عزیزم

از این که میبینم اثر زیبای شما در لیست کتابهای پرفروش قرار گرفته وبه چاپ های بعدی رسیده خوشحالم واین موفقیت رو به شما نویسنده ی نازنین تبریک میگم .به امید موفقیت های روز افزون برای شما. نیلوفر

  • 21/1/1391
  • فرستنده:  solale
کتاب خیلی خوبی بود.توصیفاش و اتفاقاتش جالب بودن.به خصوص شخصیت آهو از همه لحاظ کپی من بود به طوری که باهاش همزاد پنداری میکردم. بهتون تبریک میگم بخاطره داستان خوبتون.:)
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT