صفحه اصلی
|
تماس با ما
|
درباره ما
|
راهنمای خرید
31 اردیبهشت 1391
کاربر مهمان
خوش آمدید
تالار گفتگو
|
اخبار
|
آشنایی با نویسنده ها
|
خریدهای گذشته
|
ویرایش مشخصات
|
تغییر رمز ورود
|
خروج
عضویت در سایت
|
ورود اعضا
|
رمز عبور را فراموش کرده ام
جستجوی پیشرفته
عمومی
مدیریت و روانشناسی
هنر و تاریخ
ادبیات
شعر معاصر
کتب در دست چاپ
رمان
رمان ایرانی
رمان خارجی
فروش ویژه بهاره به مناسبت روز پدر
(30/2/1391)
پیام تشکر مجموعه انتشارات علی
(26/2/1391)
شانزدهمین دوره نقد تخصصی کتاب
(26/2/1391)
جشنواره بهاره
(26/2/1391)
کتاب های پرفروش
رویای خام (دو جلدی)
طیبه امیر جهادی
320,000
$64
آهو
افسانه نادریان
190,000
$36
این روزها
م.بهارلویی
190,000
$38
طلایه
نگاه عدل پرور
175,000
$32
صدای پای عشق
عادله خسرو آبادی
135,000
$29
بسامه
فرناز نخعی
175,000
$36
لیست اعضای آنلاین
مدیر سایت
zahra kabiri
hosna fahimifar
سمیه چگینی
مریم سادات صدوق
مریم خدادادی
shima z
زهرا هادیزاده
س. ح.ی
طیبه فرش سنگی
مرضیه فیض
آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین:
12
نفر
کاربران مهمان:
52
نفر
سبد خرید خالی است
تازه های کتاب
سهیلا
110,000
ریال
$22
رویای خام (دو جلدی)
320,000
ریال
$64
این روزها
190,000
ریال
$38
صدای پای عشق
135,000
ریال
$29
بسامه
175,000
ریال
$36
قلب بلوری
100,000
ریال
$20
تردید
140,000
ریال
$28
پرامتیازترین کتاب ها
آنسوی مرز عشق
175,000
ریال
$37
بسامه
175,000
ریال
$36
طلایه
175,000
ریال
$32
اوج آسمان
175,000
ریال
$36
پرنده بهشتی
125,000
ریال
$25
در امتداد حسرت
140,000
ریال
$28
معرفی به دوستان
آهو
ناشر:
علی
مولف:
افسانه نادریان
190,000
ریال
36 $
مشخصات بیشتر
قطع کتاب:
رقعی
نوع جلد:
شمیز
نوبت چاپ:
سوم
تعداد صفحات:
856
شابک:
وزن:
0
گرم
تیراژ:
2000
امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (616)
امتیاز شما؟
محتوای کتاب (633)
امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (640)
امتیاز شما؟
توضیح مختصر
چیزهایی که یک زمانی توی زندگیم نقاط ضعف به شمار می رفت حالا شده بود روزنه ی شانس تا باعث بشه به فرزندخواندگی قبولم کنند.کودکی بودم که عینک می زدم و از موهای فر کوتاهی که داشتم بدم می آمد ، زشت بودم و از همه مهمتر بی کس و تنها ، نه پدری و مادری نه خواهر و برادری ، کودکی یتیم و گوشه گیر.
وقتی هفت ساله بودم زندگی گوشه ی کوچکی از واقعیت های خودش را به من نشان داد. از این که چنین خصوصیاتی داشتم طوری که باعث می شد هیچ وقت پدر و مادری یا خانواده ای حاضر نباشد سرپرستی یتیمی مثل مرا قبول کنند ناراضی بودم و از خودم بدم می آمد. همیشه به موهای بلند و صاف آیدا ، پوست سفید و شفاف نرگس و چشمای عسلی مژگان غبطه می خوردم که باعث شده بود سریع پدر و مادر پیدا کنند. چند سال که گذشت و هیچ نگاهی به من دوخته نشد و از طرف کسی به فرزندی پذیرفته نشدم ، عقل کوچکم بهم گفت که غبطه خوردن به حال دخترای دیگه بی فایده ست حتی پسرم نبودم که زیاد نگران این چیزا نباشم حالا به زندگی بهتری فکر می کردم.
نمی دونم چه طور ذهن دختری مثل من این چیزارو می فهمید و حلاجی می کرد، خب دوره و زمونه عوض شده بود و حالا دیگه مثل زمان مدیر پیر پرورشگاه نبود که دخترا حق فکر کردن را نداشته باشند یا بیشتر از سی سال تو خونه پدر و مادرشون بمونند و فکر ازدواج رو نکنند ، منم فرصت زیادی برای فکر کردن داشتم.
یادمه بعد چند ماه ، وقتی به این نتیجه رسیدم که بهتره حسرت نگاههای خریدارانه مردمی که برای قبول کردن سرپرستی بچه های پرورشگاهی که ده سال اونجا زندگی کرده بودم ، می اومدند رو نخورم. هربار بعد از انتخاب دختر یا پسر مورد علاقه شون که معمولا زیبا و آروم بود و البته کم سن و سال تر از من ، منو حسرت به دل داشتن خانواده می ذاشتن کم کم فقط به این فکر می کردم که دختری مثل من ، باید قید پدر و مادر رو بزنه و به فکر پیدا کردن چیزی در وجود خودش باشه و اون هرچه غیر از زیبایی بود. اصلا قید زیبایی ظاهری رو زدم ، به نظرم غیر ممکن بود که بخوام خودمو با گلناز یا رعنا یا بقیه دخترای خوشگل و کم سن و سال اونجا حتی مریم کوچولوی سه ماهه که وقتی لبخند می زد هر بیننده ای عاشقش می شد مقایسه کنم.
درست چند ماه بعد وقتی دچار حالتی شبیه به افسردگی و یاس شده و تبدیل به دختری گوشه گیر و منزوی شده بودم ، بالاخره کسی پیدا شد که نگاهی هم به من بندازه ، مردی که زندگیمو کرد.
عجیب ترین اتفاق این بود که من همون دختری بودم که او می خواست. فرشته نجاتم از راه رسید و با اومدنش تو اون روز بارونی ، زیر نم نم بارون و خش خش برگهای پاییزی چیزی در من زنده شد.
احساسی تازه به زندگی پیدا کردم و با این که روز تولدم نبود ولی من حس دوباره متولد شدن داشتم. اصلا به بعدش فکر نمی کردم فقط اگه منو قبول می کرد برام مهم بود. بچه های پرورش یافته در این گونه مراکز بیشتر از سنشان می فهمند ، منم یکی از همون بچه ها بودم مستقل و بزرگتر از سنم و البته هنوزم زشت.
وقتی حاج آقا سعادتی یا بهتر بگم فر شته نجاتم اومد و بعد چند ساعت معطلی از دفتر خانم غلامی مدیر موسسه بیرون اومد و رفت ، من هنوز در عالم رویا سیر می کردم. او کسی بود که همه بهش احترام می ذاشتند و دوستش داشتند ، در اصل آوازه اش در مورد کارای خیر به گوش همه رسیده بود. او یکی از افراد خیری بود که موسسه با حمایت های او و چند نفر دیگه اداره می شد و سرپا مونده بود.
حواسم به حرفایی که خانم غلامی و چند نفر دیگه از مربیان می زدند و از لطف و مرحمتی که شامل حالم شده بود می گفتند نبود، فقط خوشحال بودم که کسی پیدا شده سرپرستی منو به عهده گر فته و من به زودی پدر و مادری که همیشه آرزوشو داشتم پیدا می کنم....
30/2/1391
فرستنده:
نرگس
عاللللللللللللللللللللیییییییییییییییی بود بهترین کتاب نمایشگاه همین بود.!!!!با تشکر از نویسنده و نشر علی
30/2/1391
فرستنده:
سونیا
خیلی عالی و جذاب بود ...مثل رمان باران عشقشون !...
26/2/1391
فرستنده:
یگانه
سلام بر شمااااااااااااااا
رمان جالبی بوود خاطره ی چندین رمان خوبو برام زنده کرد
اولش متفاوت شروع شد ولی اخرش دیگه میشد فهمید اخر کتاب چی میشه!!!
شخصیت سامان فووووق العاده بوووود شبیه شخصیت رضا در کتاب درامتداد حسرت و شبیه شخصیت فریبرز در کتاب کسی پشت سرم آب نریخت بوود
شخصیت افشین مشابه شخصیت سپهر در کتاب غزال بوووود
ولی مرسی از رمان خوووبتون
همیشه موووفق باشید
یا علی
25/2/1391
فرستنده:
دنیا
خوب بود ولی یکم باورش سخت بود
24/2/1391
فرستنده:
محیا کاظمی
بد نبود اما طرح روی جلدش افتضاحه.شرمنده!
22/2/1391
فرستنده:
کیانا
عالی عالی عالی واقعا دستتون درد نکنه.بهترین رمانی که تا حالا خوندم.
30/1/1391
فرستنده:
آذر بیدمشکیان
سلام به نویسنده خوبمون خانم نادریان من با کتاب شما با این نشر 6ماه پیش اشنا شدم وخیلی خوشحالم .
خیلی خوب اهو را نوشته بودید من به همه توصیه می کنم حتما بخونند.
از شما کمال تشکر رادارم.
25/1/1391
فرستنده:
افسانه نادریان
سلام به همه ی عزیزانی که اینهمه به من لطف دارند
خواستم یه تشکر ویژه از همه ی شما دوستان خوبم داشته باشم که به من اعتماد به نفس و انرژی مثبت برای ادامه کار میدید
امیدوارم بتونم بهتر و بهتر بنویسم تا خدای نکرده شرمنده اینهمه لطف و بزرگواری شما عزیزان نشم
ضمنا خوشحالم دوست خوبم سولاله ی عزیز تونسته با آهوی من ارتباط به این نزدیکی برقرار کنه
از نیلوفر عزیزم ممنونم که بهم دلگرمی میده و همیشه هوای منو داره
بازم از همه دوستان ممنون و متشکرم
23/1/1391
فرستنده:
nilofar taj
خانم نادریان عزیزم
از این که میبینم اثر زیبای شما در لیست کتابهای پرفروش قرار گرفته وبه چاپ های بعدی رسیده خوشحالم واین موفقیت رو به شما نویسنده ی نازنین تبریک میگم .به امید موفقیت های روز افزون برای شما. نیلوفر
21/1/1391
فرستنده:
solale
کتاب خیلی خوبی بود.توصیفاش و اتفاقاتش جالب بودن.به خصوص شخصیت آهو از همه لحاظ کپی من بود به طوری که باهاش همزاد پنداری میکردم. بهتون تبریک میگم بخاطره داستان خوبتون.:)
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
...
ثبت نظرات کاربران
نام:
*
پست الکترونیکی:
متن:
*
صفحه اصلی
|
اخبار
|
راهنمای خرید
|
درباره ما
|
تماس با ما
|
جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به
نشر علی
است.
اجرا و پشتیبانی
NikaIT
نام کاربری:
رمز عبور:
در حال ارسال ...