4 اسفند 1390
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
بیتا امینی مقدم
 
مهشید دهقان
 
زهرا هادیزاده
 
فرناز نخعی

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 4 نفر
کاربران مهمان: 81 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
170,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
95,000 ریال
$19
اضافه به سبد خرید
115,000 ریال
$23
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$30
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

شاه ماهی

ناشر: علی
  155,000   ریال     30 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: سوم
تعداد صفحات: 668
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (550)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (753)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (749)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

با دردکشان هرکه در افتاد، ور افتاد



نگاه ملتهب و خسته اش روی چهره ی گوشت آلود و زمخت افسر نگهبان ثابت ماند. دقایق سنگین و بی انتها در گذر بودند اما نه او کلامی بر زبان آورذد و نه افسر خشک و خشنی که با ابروهای درهمش پشت میز نشسته بود. اصلا چه عجله ای داشت که حکم جدید را زودتر بشنود؟ شاید این بار او را به جایی می فرستادند که حتی از این بازداشتگاه نکبت و خفقان آور هم مخوف تر باشد! بی حال و بی رمق سعی کرد به خاطر بیاورد آخرین باری که چیزی خورده است چه وقت بوده ؟ شاید دیروز ناهار! یادش نیفتاد اما این را مطمئن بود که از غروب روز قبل که به شکل غیر منتظره ای دستگیر شده بود نه قطره ای آب نوشیده ، نه لقمه ای نان به دهان برده است! در واقع خوراکش شده بود اشک چشم و خون دل ! هرچند ساعتی می شد که دیگر قطره اشکی هم برای چکاندن نداشت ! به قدری در خود و افکار تلخش غرق بود که از شنیدن صدای تند و پر صلابت افسر نگهبان به سختی یکه خورد و بی اراده از جا کنده شد!

حواست با منه ؟

چادرش را تنگ تر گرفت و زیر لب نجوا کرد:

بله سرکار!

پس بشین و گوش کن !

بی حرف اضافه ای نشست و نگاهش به لب های افسر دوخته شد.

داشتم می گفتم که انگار بخت بهت رو کرده اگه نه حالا حالا باید آب خنک می خوردی بلکه من بعد همین جوری فرت و فرت چک بی محل دست مردم ندی!

باز هم حرفی نزد! چه می توانست بگوید ؟ فقط خاموش و مضطرب از میان پلک هایی قرمز و متورم و با نگاهی تب دار به پلاک طلایی و براق روی سینه ی مرد خیره ماند. انگار قدرت فهمیدن حرف های او را نداشت ! فقط کلمه ی بخت در ذهنش چرخید و چرخید اما نتوانست باز هم بفهمد که بخت و اقبال کجا بود ه که سر از این نا کجا آباد در آورده است. آخر اگر بخت سراغش را داشت که همه ی درد و بلاهای عالم به یک باره بر سر او هوار نمی شد!

چشم هایش می سوخت ، لحظه ای بر آنها دست کشید بلکه از سوزش شان کم شود که دوباره صدای مرد گوشش را پر کرد:

به هر حال همون طور که گفتم شانس بهت رو کرده و تا چند دقیقه ی دیگه آزادی و می تونی بری !

این بار همه هوش و حواسش را به یاری گرفت و بی اراده زیر لب تکرار کرد :

می تونم ....برم ؟

آره ، البته فعلا به قید ضمانت آزادی تا وقت دادگاهت برسه . فقط از تهران خارج نشو و در دسترسش باش ! فهمیدی؟

ناتوان و بی رمق از میان لب های خشک شده اش ، بریده بریده پرسید :

اما ... آخه کی .... کی ضمانت منو کرده ؟ ...من ....من کسی رو توی این شهر ندارم!

ابروهای پهن افسر نگهبان درهم گره خورد:

نداری ؟ پس این خانم سال خورده ی محترم از کجا پیداش شده ؟

شانه ای از روی بی قیدی بالا داد و اضافه کرد :

به هرحال این مسائل دیگه به ما مربوط نمی شه ! این خاننم سند خونه اش رو واسه ات ضمانت گذاشته بلکه بتونه تو رو از این جا بیرون بکشه ! مبلغ چک هات هم بالاست ، صحبت صدو بیست میلیون پول بی زبونه ! حالا دیگه خودت و انصافت ، اگه بذاری و در بری یعنی خونه ی این بنده ی خدا رو فرستادی تو هوا! خونه اش خیلی بیشتر از این حرفا ارزش داره ولی به هرحال به دردسر می افته !

حرفش تمام نشده ، با صدای بلندی فریاد کشید :

سرکار مظلومی !

ظرف چند ثانیه صدای به هم خوردن چکمه های سرکار مظلومی دوباره او را از جا پراند.

بله قربان ؟

خانم رو راهنمایی کن داخل !

کمی بعد زنی فرتوت و نحیف وارد اتاق شد. نگاهش اتاق را دور زد و با دیدن چهره ی بی رنگ و روی زن جوان لبخندی گرم روی لب هایش نشست . بی آن که نگاهش را از او جدا کند عصا زنان به سمت میز افسر نگهبان رفت و پرسید :

کجا رو باید امضا کنم پسرم ؟

بفرمایید بنشینید مادر می یارم خدمت تون !............



  • 30/11/1390
  • فرستنده:  shana
kheyli ghashang bud vali ey kash safareshun be almanam mineveshtin,ba in hal mamnun

  • 28/11/1390
  • فرستنده:  بهزاد خواجه وند
عالی بود

  • 27/11/1390
  • فرستنده:  آیدانا
کتاب خوبی بود اما اگه داستان یکم بیشتر ادامه داشت بهتر نبود؟ اخه هنوز ماهنوش خونوادشو ندیده بود . حداقل سفرش به المان رو مینوشتید.
این اولین اثری بود که از خانم منجزی می خوندم و زیادی جذبم نکرد امیدوارم کارهای بعدیشون بهتر باشه البته عذر میخوام انقدر صریح نظرمو گفتم اخه نمیشه که همش تعریف کرد انتقاد هم لازمه در هر صورت از خانم منجزی عزیز واسه اثر خوبشون تشکر میکنم.

  • 25/11/1390
  • فرستنده:  hakimeh
خیلی زیبا بود .ممنون

  • 24/11/1390
  • فرستنده:  CEMIRA
خانم منجزی پس کتاب جدیدتون کی میاد بیرون؟؟؟منتظریم...با تشکر

  • 22/11/1390
  • فرستنده:  بهارک
مثل همیشه عالی بود.خیلی خیلی ممنون.

  • 21/11/1390
  • فرستنده:  سارا میری
عاشق شاهماهی هستم واز اینکه قلم خانم منجزی هیچوقت قلمشون افت نکرده بهشون افرین میگم نشر محبوب علی بسیار دوستتون دارم.

  • 20/11/1390
  • فرستنده:  زهرا
خیلی زیبا بود من که تا حالا 3بار خوندمش از خانم منجزی ممنونم با اثار زیباشون

  • 19/11/1390
  • فرستنده:  شهره
خیلی زیبا و روان بود.ممنون

  • 19/11/1390
  • فرستنده:  سپیده
اصلا خوب نبود. همه چیز تکراری بود. انگار فقط می خواستن کتاب نوشته باشن. خیلی خیلی موضوع تکراری بود و همین طور آخر کتاب که سر هم بندی بود. واقعا به قیمتش نمی ارزه. جای این همه تعریف نداره!!!!

البته جدیدا نظراتی که به نفعتون نیست نمی ذارید.
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT