31 اردیبهشت 1391
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
مدیر سایت
 
zahra kabiri
 
hosna fahimifar
 
سمیه چگینی
 
مریم سادات صدوق
 
مریم خدادادی
 
shima z
 
زهرا هادیزاده
 
س. ح.ی
 
طیبه فرش سنگی
 
مرضیه فیض

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 12 نفر
کاربران مهمان: 52 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
320,000 ریال
$64
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
135,000 ریال
$29
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$37
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

شاه ماهی

ناشر: علی
  160,000   ریال     30 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: چهارم
تعداد صفحات: 668
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (752)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (960)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (956)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

با دردکشان هرکه در افتاد، ور افتاد



نگاه ملتهب و خسته اش روی چهره ی گوشت آلود و زمخت افسر نگهبان ثابت ماند. دقایق سنگین و بی انتها در گذر بودند اما نه او کلامی بر زبان آورذد و نه افسر خشک و خشنی که با ابروهای درهمش پشت میز نشسته بود. اصلا چه عجله ای داشت که حکم جدید را زودتر بشنود؟ شاید این بار او را به جایی می فرستادند که حتی از این بازداشتگاه نکبت و خفقان آور هم مخوف تر باشد! بی حال و بی رمق سعی کرد به خاطر بیاورد آخرین باری که چیزی خورده است چه وقت بوده ؟ شاید دیروز ناهار! یادش نیفتاد اما این را مطمئن بود که از غروب روز قبل که به شکل غیر منتظره ای دستگیر شده بود نه قطره ای آب نوشیده ، نه لقمه ای نان به دهان برده است! در واقع خوراکش شده بود اشک چشم و خون دل ! هرچند ساعتی می شد که دیگر قطره اشکی هم برای چکاندن نداشت ! به قدری در خود و افکار تلخش غرق بود که از شنیدن صدای تند و پر صلابت افسر نگهبان به سختی یکه خورد و بی اراده از جا کنده شد!

حواست با منه ؟

چادرش را تنگ تر گرفت و زیر لب نجوا کرد:

بله سرکار!

پس بشین و گوش کن !

بی حرف اضافه ای نشست و نگاهش به لب های افسر دوخته شد.

داشتم می گفتم که انگار بخت بهت رو کرده اگه نه حالا حالا باید آب خنک می خوردی بلکه من بعد همین جوری فرت و فرت چک بی محل دست مردم ندی!

باز هم حرفی نزد! چه می توانست بگوید ؟ فقط خاموش و مضطرب از میان پلک هایی قرمز و متورم و با نگاهی تب دار به پلاک طلایی و براق روی سینه ی مرد خیره ماند. انگار قدرت فهمیدن حرف های او را نداشت ! فقط کلمه ی بخت در ذهنش چرخید و چرخید اما نتوانست باز هم بفهمد که بخت و اقبال کجا بود ه که سر از این نا کجا آباد در آورده است. آخر اگر بخت سراغش را داشت که همه ی درد و بلاهای عالم به یک باره بر سر او هوار نمی شد!

چشم هایش می سوخت ، لحظه ای بر آنها دست کشید بلکه از سوزش شان کم شود که دوباره صدای مرد گوشش را پر کرد:

به هر حال همون طور که گفتم شانس بهت رو کرده و تا چند دقیقه ی دیگه آزادی و می تونی بری !

این بار همه هوش و حواسش را به یاری گرفت و بی اراده زیر لب تکرار کرد :

می تونم ....برم ؟

آره ، البته فعلا به قید ضمانت آزادی تا وقت دادگاهت برسه . فقط از تهران خارج نشو و در دسترسش باش ! فهمیدی؟

ناتوان و بی رمق از میان لب های خشک شده اش ، بریده بریده پرسید :

اما ... آخه کی .... کی ضمانت منو کرده ؟ ...من ....من کسی رو توی این شهر ندارم!

ابروهای پهن افسر نگهبان درهم گره خورد:

نداری ؟ پس این خانم سال خورده ی محترم از کجا پیداش شده ؟

شانه ای از روی بی قیدی بالا داد و اضافه کرد :

به هرحال این مسائل دیگه به ما مربوط نمی شه ! این خاننم سند خونه اش رو واسه ات ضمانت گذاشته بلکه بتونه تو رو از این جا بیرون بکشه ! مبلغ چک هات هم بالاست ، صحبت صدو بیست میلیون پول بی زبونه ! حالا دیگه خودت و انصافت ، اگه بذاری و در بری یعنی خونه ی این بنده ی خدا رو فرستادی تو هوا! خونه اش خیلی بیشتر از این حرفا ارزش داره ولی به هرحال به دردسر می افته !

حرفش تمام نشده ، با صدای بلندی فریاد کشید :

سرکار مظلومی !

ظرف چند ثانیه صدای به هم خوردن چکمه های سرکار مظلومی دوباره او را از جا پراند.

بله قربان ؟

خانم رو راهنمایی کن داخل !

کمی بعد زنی فرتوت و نحیف وارد اتاق شد. نگاهش اتاق را دور زد و با دیدن چهره ی بی رنگ و روی زن جوان لبخندی گرم روی لب هایش نشست . بی آن که نگاهش را از او جدا کند عصا زنان به سمت میز افسر نگهبان رفت و پرسید :

کجا رو باید امضا کنم پسرم ؟

بفرمایید بنشینید مادر می یارم خدمت تون !............



  • 25/10/1390
  • فرستنده:  نفیسه
به خاطر نوشته های زیباتون ممنون نثر زیبا و روانی دارید من از خوندن کتابهاتون لذت می برم و کتاب شاه ماهی خیلی شاه کار بود

  • 25/10/1390
  • فرستنده:  mana
من این کتاب و چندین بار خوندم واقعا عالی بود خیلی وقت بود کتابی به این حد پر کشش نخونده بود هم به شما تبریک می گم هم به نشر علی

  • 25/10/1390
  • فرستنده:  mana
من این کتاب و چندین بار خوندم واقعا عالی بود خیلی وقت بود کتابی به این حد پر کشش نخونده بود هم به شما تبریک می گم هم به نشر علی

  • 25/10/1390
  • فرستنده:  کاویانی
با عرض سلام و خسته نباشید.بسیار کتاب زیبا و پر کششی بود.من توصیه می کنم حتما آقایون هم این کتاب رو مطالعه کنند.شخصیت مرد کتاب خیلی عالی و عاشفانه با همسرش رفتار می کنه.ممنون .منتظر آثار بعدی از این نویسنده هستم

  • 25/10/1390
  • فرستنده:  سمیرا
منم واقعا این کتاب و دووووووس داشتم.....منتطر نقش آفرین هستم :دی

  • 24/10/1390
  • فرستنده:  ماهنوش
وای که من عاشق این کتابم.مخصوصا که قهرمان داستان هم اسم منه.خیلی دوستتون دارم خانم منجزی.

  • 24/10/1390
  • فرستنده:  ahoo amini
aleeeeeeeeeeeeeeeeee bud

dastan motefaveti dasht.

  • 24/10/1390
  • فرستنده:  فریبا
بدون شک می تونم بگم بهترین کار نشر علی بود.نثر روان وپر معنایی داشت.با تشکر از خانم منجزی

  • 23/10/1390
  • فرستنده:  ثمینه
من کارهای خانم منجزی رو خیلی خیلی دوست دارم.این کتاب هم مثل کتاب های دیگه ی ایشون واقعا زیبا بود...ممنون.

  • 22/10/1390
  • فرستنده:  بی نام
یعنی من عاشق این کتابم...خیلی خیلی قشنگ بود.منتظر کتاب بعدی هستم.بی صبرانه
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT