4 اسفند 1390
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
بیتا امینی مقدم
 
مهشید دهقان
 
زهرا هادیزاده
 
فرناز نخعی

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 4 نفر
کاربران مهمان: 81 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
170,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
95,000 ریال
$19
اضافه به سبد خرید
115,000 ریال
$23
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$30
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

گوشه های پنهان

ناشر: علی
  100,000   ریال     20 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: اول
تعداد صفحات: 504
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (46)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (67)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (64)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

- بفرمائید؟ چه کتابی میخواستید؟

- یه کتاب شعر، به اسم «ستایش».

- چاپش تموم شده.

- می دونید کجا می تونم گیرش بیارم؟

- باید به کتابفروشی ها سری بزنید، شاید براشون باقی مونده باشه.

- ممنون.

با لبخندی گرم، مشتری ناامید را تا دم در نگریستم. با باز شدن در، سوز سردی زیر پوستم نفوذ کرد و لرزی بر بدنم نشست.

صدای پت پت چراغ وسط مغازه، بیش از گرمایش خودنمایی می کرد فتیله اش را بالا تر کشیدم؛ اما باز تقّی صدا کرد و سر جای اولش بازگشت. رهایش کردم تا هر طور می خواهد بسوزد.

به رفت و آمد های مردم از جلوی مغازه چشم دوختم. باران شروع به باریدن کرده. شتاب رهگذر های بی چتر، برای رفتن و رسیدن بیشتر است.

یک دفعه یاد شعر سهراب افتادم:

«چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت»

سوز سردی دوباره به صورتم شلاق زد؛ مشتری بعدی.

- سلام خانم، گزیده «منطق الطیر» رو دارید؟

- بله، تو همون قفسه ست، خودتون بردارید.

زنی مسن است. در حین گشتن، نگاهی به قفسه ی شعر های معاصر می اندازد و می پرسد:

- این کتاب شعر ستایش رو...

- چاپش تموم شده.

- می دونم. شما خوندید؟

لبخندی زدم. ادامه داد:

- با این که ناشناسه چه زود سر زبون ها افتاد. ازش کتاب دیگه ای ندارید.

- تو مقدمه ی کتاب نوشته شده این اولین و آخرین اثرشه.

- حیف!

از خیر منطق الطیر هم گذشت. سوز را با رفتنش، به داخل مغازه آورد. ساعت چهار شد؛ چه قدر زمان زود می گذرد!

دوباره یک مشتری قدیمی دیگر. لب هایم به لبخندی گرم مبدل شد؛ یک آشنای قدیمی است.

- سلام آقای «مانوک»؛ چشمتون روشن.

- سلام دخترم؛ چشم و دلت روشن.

- دارید می رید خونه؟

خندید و گفت:

- بله...

- از وقتی نوه تون اومده تو مغازه بند نمی شید.

دستش را به علامت مدت مدیدی، پشت سرش می برد و می گوید:

- اووه... بعد از دو سال از ارمنستان برگشتن. از دیدنشون سیر نمی شم. عروسم زنگ زد؛ شام پخته. نمی شه از دست پختش گذشت.

- برید به سلامت.

پرسید:

- امشب خونه ی پیر خرابات دعوتیم؟

خندیدم و گفتم:

- بله. زنگ زدند؛ جلسه به 9 شب موکول شد.

- عالی شد؛ پس با این قرار، منم از قافله عقب نمی افتم؛ حتما خودمو می رسونم.

از سپیدی مو ها و چروک دور چشم ها، گذر زمان را می شود دید. چه زمانه بی رحمی! او که رفت، چشم انتظار، چشم به در دوختم.

چه داشتم می خواندم؟

آهان یادم افتاد:

«دوست را، زیر باران باید دید. عشق را زیر باران باید جست»

از پشت پیشخان، کتاب «ستایش» را بر می دارم. باز که می کنم، چشمم بر روی دست خط زیبایش می افتد. روی آن دست می کشم. هنوز بوی عطر جوهر خودکارش لای کتاب مانده است. با امضا و چند سطری نوشته از دست خط خود شاعر؛ «س.سیمرغ»

آن اوایل، همه با همین اسم مستعار می شناختنش. همین حالا هم کسی نمی شناسدش. نوشته هایش را چرا، اما خودش را نه.

هر روز می خوانمش، مخصوصا این بیتش را:

«این قدر گفتم بیا تا ماه را حیران کنم با شعاع چهره ات خورشید را پنهان کنم»

اگر بود همیشه در اوج بود و سر زبان ها، و اگر نبود حتما خبری بود. اولِ مقاله هایش، همیشه بهترین شعر هایش را می نوشت.

اولین شعری که بالای مقاله اش نوشته بود، کدام بود؟... یادم نمی آید! بگذار پیدایش کنم.

نگاهم روی تله ای از مجله های گوشه ی دیوار است. کاش همه ی ماه نامه هایش را نگه داشته بودم. کجا ریختمشان؟... یا شاید کس دیگری ریخت شان!

باید چند تایی را لای همین مجله ها گذاشته باشم. گذر روز ها و سال ها، زرد و فرسوده شان کرده است.

این هایی هم که مانده، همان هایی است که سر هر ماه از داخل دانشکده می گرفتم و می آوردم این جا، تا با «استاد امینی» یا به قول مهرانه با «پیر خرابات» بخوانیم شان.

سر یکم هر ماه که می رسید، مرا با همان ماه نامه می دید، چشمانش می درخشید و می گفت «هان! این بارِ خِرِ کدام دانشمند کودنی را گرفته است؟» و می نشستیم دور هم و می خواندیم و می گفتیم و می شنیدیم. حظ می کردیم از نقد ها و نغز هایش. استاد امینی، مرید اولش شده بود. از بس که حرف های حسابی می گفت.

یادآوری گذشته، هم خنده بر لب هایم می نشاند و هم غم عالم را بر دلم. واقعا «فراموشی کیمیاست.» نمی توانم فراموش کنم؛ همه چیز به روشنی یادم است...



... زن دایی، آرتروز داشت. از همان سالی که از روی پله ها افتاد و پای چپش پیچید و شکست، دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد. به قول خودش « دیگه این پا برام پا نشد.» می لنگید. چند قدم راه را با نک و نال می رفت. وسط راه دیوار را می گرفت و بعد دوباره لنگ لنگان راه می افتاد.

ار همان سال بود که صنم برای کمک پیشمان آمد. سه تا بچه داشت؛ قد و نیم قد. یکی به دایی معرفی اش کرده بود. در تمیزی حرف نداشت. همیشه نبود؛ گه گداری اگر کاری بود.

نقطه ی مقابل و معکوس صنم، «آوش» بود. صنم، این قدر که طبقه ی بالا را می سابید و می شست و جمع می کرد، پایین کار نمی برد. آوش بی خیال بود. تازه می گفت « سرتون به کار خودتون باشه، به بالا چه کار دارید!»

صنم می گفت « آقا آوش، مادرتون گفت، گند از سرتون بالا رفته!»

بعضی هفته ها، همین طوری به صنم، بدون این که کاری انجام داده باشد، پول می داد تا کاری به کارش نداشته باشد. او هم خوشحال، دست از طبقه ی بالا بر می داشت.

اگر آن اوایل، زن دایی پیله نمی شد که جای آوش را تغییر بدهند، صنم همان طبقه ی پایین را تمیز می کرد و تمام می شد؛ اما کوتاه نیامد.

اتاق من، شد اتاق مطالعه و خرده ریز های دایی. اتاق آوش، اتاق من. و آوش را فرستادند طبقه ی بالا.

یعنی از وقتی دایی فکرِ « خوبیّت ندارد» در سرش افتاد، فکر جا به جایی افتاد. آوش عصبانی شده بود. با این که سن و سالی نداشت؛ فکر کنم هفده هجده سالش بود، یا کمتر؟... بماند. آن وقت، ما هم دیگر کوتاه آمدیم. می دانستیم که حرفش را به کرسی می نشاند. حقیقت را نمی گفت که چه در سرش است. می گفت « این طوری جایشان باز تر می شه. بالا هم که داره خاک می خوره.»

دایی می گفت « بالا رو اجاره می دیم.»

زن دایی می گفت «اعصاب سر و له زدن با مستاجر رو ندارم.»

دایی هم آخر سر، کوتاه آمد. و جایمان باز شد. از این که آن چه من فهمیده بودم، آوش هم فهمیده باشد، خجالت می کشیدم. فقط می دیدم که کفرش در آمده است.



  • 2/12/1390
  • فرستنده:  ف. سیادت
دوست عزیز خانم فولادی. رمان زیبا و دوست داشتنی شما را خواندم. به جرأت می گویم جزو زیبانرین کتابهای نشر خوب علیست. به شما به خاطر نوشتن چنین اثر دل انگیز و به خودم بایت خواندن آن تبریک می گویم. منتظر کتاب بعدی شما می مانم. شاد باشید و پیروز.

  • 30/11/1390
  • فرستنده:  طیبه فرش سنگی
کتاب خوبی بود جذاب وروان بود مثل یه رودخونه ارام پیش میرفت حتی برای چند بار خوندن هم میارزید متشکر از نویسنده ونشر خوب علی

  • 30/11/1390
  • فرستنده:  نازنین
بهترین کتابی بود که خوندم ممنون از خانم فولادی

  • 27/11/1390
  • فرستنده:  سایه
بدک نبود!!!

  • 25/11/1390
  • فرستنده:  فاطمه مسلمی فوکلایی
کتاب خوبی بود ارزش یک بار خواندن را دارد

  • 24/11/1390
  • فرستنده:  ملیحه
سلام کتاب خوبی بود موضوع تکراری نبود ولی گیرانبود عالی نبود فقط خوب

  • 21/11/1390
  • فرستنده:  سمیه نیک پور
عالی بود خواهشا ازاین دست کتابایی که تنوع ایجاد می کنن بیشتر چاپ کنید.

بهترین کتابا برای نشر شماست. کتابای منحصر به فرد زیاد دارید.

مثل مجنون تر از فرهاد

گیلدا

باز باران

و.....

  • 20/11/1390
  • فرستنده:  لیلا موحدی
سلام به همگی دوستان این کتاب خیلی دوست داشتنی وارام است وخیلی به دل میشینه به همه خوندنش رو توصیه میکنم.
ممنون از نویسنده محترمش وهمچنین نشر خوب علی وبه امید کتاب بعدی از همین نویسنده خوب که حتما می خرمش.

  • 19/11/1390
  • فرستنده:  مینا
خواستم توضیح بدم عاطفه جون یه جوری نوشته که هر کی نخونده باشه فکر میکنه آخرش بد تموم میشه ولی احتمالا دوست عزیزمون از شدت احساسات اشک می ریخته...

  • 18/11/1390
  • فرستنده:  عاطفه نصرآبادی
امروز تمومش کردم.منحصربفرده.سر صفحه های آخر اشک میریختم.از نشر علی و نویسنده محترم ممنونم.شاهکاره
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT