31 اردیبهشت 1391
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
مدیر سایت
 
zahra kabiri
 
hosna fahimifar
 
سمیه چگینی
 
مریم سادات صدوق
 
مریم خدادادی
 
shima z
 
زهرا هادیزاده
 
س. ح.ی
 
طیبه فرش سنگی
 
مرضیه فیض

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 12 نفر
کاربران مهمان: 51 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
320,000 ریال
$64
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
135,000 ریال
$29
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$37
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

گوشه های پنهان

ناشر: علی
  100,000   ریال     20 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: اول
تعداد صفحات: 504
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (74)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (104)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (101)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

- بفرمائید؟ چه کتابی میخواستید؟

- یه کتاب شعر، به اسم «ستایش».

- چاپش تموم شده.

- می دونید کجا می تونم گیرش بیارم؟

- باید به کتابفروشی ها سری بزنید، شاید براشون باقی مونده باشه.

- ممنون.

با لبخندی گرم، مشتری ناامید را تا دم در نگریستم. با باز شدن در، سوز سردی زیر پوستم نفوذ کرد و لرزی بر بدنم نشست.

صدای پت پت چراغ وسط مغازه، بیش از گرمایش خودنمایی می کرد فتیله اش را بالا تر کشیدم؛ اما باز تقّی صدا کرد و سر جای اولش بازگشت. رهایش کردم تا هر طور می خواهد بسوزد.

به رفت و آمد های مردم از جلوی مغازه چشم دوختم. باران شروع به باریدن کرده. شتاب رهگذر های بی چتر، برای رفتن و رسیدن بیشتر است.

یک دفعه یاد شعر سهراب افتادم:

«چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت»

سوز سردی دوباره به صورتم شلاق زد؛ مشتری بعدی.

- سلام خانم، گزیده «منطق الطیر» رو دارید؟

- بله، تو همون قفسه ست، خودتون بردارید.

زنی مسن است. در حین گشتن، نگاهی به قفسه ی شعر های معاصر می اندازد و می پرسد:

- این کتاب شعر ستایش رو...

- چاپش تموم شده.

- می دونم. شما خوندید؟

لبخندی زدم. ادامه داد:

- با این که ناشناسه چه زود سر زبون ها افتاد. ازش کتاب دیگه ای ندارید.

- تو مقدمه ی کتاب نوشته شده این اولین و آخرین اثرشه.

- حیف!

از خیر منطق الطیر هم گذشت. سوز را با رفتنش، به داخل مغازه آورد. ساعت چهار شد؛ چه قدر زمان زود می گذرد!

دوباره یک مشتری قدیمی دیگر. لب هایم به لبخندی گرم مبدل شد؛ یک آشنای قدیمی است.

- سلام آقای «مانوک»؛ چشمتون روشن.

- سلام دخترم؛ چشم و دلت روشن.

- دارید می رید خونه؟

خندید و گفت:

- بله...

- از وقتی نوه تون اومده تو مغازه بند نمی شید.

دستش را به علامت مدت مدیدی، پشت سرش می برد و می گوید:

- اووه... بعد از دو سال از ارمنستان برگشتن. از دیدنشون سیر نمی شم. عروسم زنگ زد؛ شام پخته. نمی شه از دست پختش گذشت.

- برید به سلامت.

پرسید:

- امشب خونه ی پیر خرابات دعوتیم؟

خندیدم و گفتم:

- بله. زنگ زدند؛ جلسه به 9 شب موکول شد.

- عالی شد؛ پس با این قرار، منم از قافله عقب نمی افتم؛ حتما خودمو می رسونم.

از سپیدی مو ها و چروک دور چشم ها، گذر زمان را می شود دید. چه زمانه بی رحمی! او که رفت، چشم انتظار، چشم به در دوختم.

چه داشتم می خواندم؟

آهان یادم افتاد:

«دوست را، زیر باران باید دید. عشق را زیر باران باید جست»

از پشت پیشخان، کتاب «ستایش» را بر می دارم. باز که می کنم، چشمم بر روی دست خط زیبایش می افتد. روی آن دست می کشم. هنوز بوی عطر جوهر خودکارش لای کتاب مانده است. با امضا و چند سطری نوشته از دست خط خود شاعر؛ «س.سیمرغ»

آن اوایل، همه با همین اسم مستعار می شناختنش. همین حالا هم کسی نمی شناسدش. نوشته هایش را چرا، اما خودش را نه.

هر روز می خوانمش، مخصوصا این بیتش را:

«این قدر گفتم بیا تا ماه را حیران کنم با شعاع چهره ات خورشید را پنهان کنم»

اگر بود همیشه در اوج بود و سر زبان ها، و اگر نبود حتما خبری بود. اولِ مقاله هایش، همیشه بهترین شعر هایش را می نوشت.

اولین شعری که بالای مقاله اش نوشته بود، کدام بود؟... یادم نمی آید! بگذار پیدایش کنم.

نگاهم روی تله ای از مجله های گوشه ی دیوار است. کاش همه ی ماه نامه هایش را نگه داشته بودم. کجا ریختمشان؟... یا شاید کس دیگری ریخت شان!

باید چند تایی را لای همین مجله ها گذاشته باشم. گذر روز ها و سال ها، زرد و فرسوده شان کرده است.

این هایی هم که مانده، همان هایی است که سر هر ماه از داخل دانشکده می گرفتم و می آوردم این جا، تا با «استاد امینی» یا به قول مهرانه با «پیر خرابات» بخوانیم شان.

سر یکم هر ماه که می رسید، مرا با همان ماه نامه می دید، چشمانش می درخشید و می گفت «هان! این بارِ خِرِ کدام دانشمند کودنی را گرفته است؟» و می نشستیم دور هم و می خواندیم و می گفتیم و می شنیدیم. حظ می کردیم از نقد ها و نغز هایش. استاد امینی، مرید اولش شده بود. از بس که حرف های حسابی می گفت.

یادآوری گذشته، هم خنده بر لب هایم می نشاند و هم غم عالم را بر دلم. واقعا «فراموشی کیمیاست.» نمی توانم فراموش کنم؛ همه چیز به روشنی یادم است...



... زن دایی، آرتروز داشت. از همان سالی که از روی پله ها افتاد و پای چپش پیچید و شکست، دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد. به قول خودش « دیگه این پا برام پا نشد.» می لنگید. چند قدم راه را با نک و نال می رفت. وسط راه دیوار را می گرفت و بعد دوباره لنگ لنگان راه می افتاد.

ار همان سال بود که صنم برای کمک پیشمان آمد. سه تا بچه داشت؛ قد و نیم قد. یکی به دایی معرفی اش کرده بود. در تمیزی حرف نداشت. همیشه نبود؛ گه گداری اگر کاری بود.

نقطه ی مقابل و معکوس صنم، «آوش» بود. صنم، این قدر که طبقه ی بالا را می سابید و می شست و جمع می کرد، پایین کار نمی برد. آوش بی خیال بود. تازه می گفت « سرتون به کار خودتون باشه، به بالا چه کار دارید!»

صنم می گفت « آقا آوش، مادرتون گفت، گند از سرتون بالا رفته!»

بعضی هفته ها، همین طوری به صنم، بدون این که کاری انجام داده باشد، پول می داد تا کاری به کارش نداشته باشد. او هم خوشحال، دست از طبقه ی بالا بر می داشت.

اگر آن اوایل، زن دایی پیله نمی شد که جای آوش را تغییر بدهند، صنم همان طبقه ی پایین را تمیز می کرد و تمام می شد؛ اما کوتاه نیامد.

اتاق من، شد اتاق مطالعه و خرده ریز های دایی. اتاق آوش، اتاق من. و آوش را فرستادند طبقه ی بالا.

یعنی از وقتی دایی فکرِ « خوبیّت ندارد» در سرش افتاد، فکر جا به جایی افتاد. آوش عصبانی شده بود. با این که سن و سالی نداشت؛ فکر کنم هفده هجده سالش بود، یا کمتر؟... بماند. آن وقت، ما هم دیگر کوتاه آمدیم. می دانستیم که حرفش را به کرسی می نشاند. حقیقت را نمی گفت که چه در سرش است. می گفت « این طوری جایشان باز تر می شه. بالا هم که داره خاک می خوره.»

دایی می گفت « بالا رو اجاره می دیم.»

زن دایی می گفت «اعصاب سر و له زدن با مستاجر رو ندارم.»

دایی هم آخر سر، کوتاه آمد. و جایمان باز شد. از این که آن چه من فهمیده بودم، آوش هم فهمیده باشد، خجالت می کشیدم. فقط می دیدم که کفرش در آمده است.



  • 20/10/1390
  • فرستنده:  مریم
خوب بود مرسی

  • 20/10/1390
  • فرستنده:  ستاره زیوری
ممنون سپیده ی عزیزم به خاطر توضیحات خوبت من همیشه مشتاقانه نوشته های تو رو دنبال میکنم وواقعا لذت میبرم چون صادقانه و به دور از احساسات کاذب نظر میدی ممنونم

  • 19/10/1390
  • فرستنده:  فرناز نخعی
آهان! راستی یادم رفت بگم آقای نوری طرح جلدش واقعا قشنگه و بی اختیار آدمو جذب می کنه. دستتون درد نکنه.

  • 19/10/1390
  • فرستنده:  فرناز نخعی
کاری زیبا، پر محتوا و متفاوت بود. دوستش داشتم و دلم نمی خواست زمین بذارمش، نه به خاطر هیجان بلکه به دلیل تفاوت روند و نگارش، خیلی وقت بود چنین کتابی نخونده بودم.

به همهء عزیزانی که همیشه در نظرخواهی ها گله دارن که چرا قهرمان های داستان همه شون زیبا و پولدار و همه چیز تکمیلن، توصیه می کنم این کتابو از دست ندن. کتابی با شخصیتهای واقعی، آدم هایی از جنس اجتماع که هیچ تفاوتی با افراد عامه ندارن مگر در دیدگاه ها و افکار.بیان بسیاری از مسایل اجتماعی بدون حتی یک جملهء شعارگونه، طوری که این ها با متن داستان کاملا عجین شده و به هیچ وجه حاشیه و زیاده گویی نداره.

این کتاب در من حس و حالی ساخت که مدت ها بود لمسش نکرده بودم. ممنون خانم فولادی.

  • 19/10/1390
  • فرستنده:  م.غ
خوب

  • 19/10/1390
  • فرستنده:  سپیده پیرزاده
سلام دوباره
سارا جون آخر کتاب خوب تموم می شه عزیزم...
خیالت راحت...
باهات موافقم نغمه جون! منم فکر می کنم که ارزشش رو داشت!
پاینده باشید دوستان رمان خوان!

  • 19/10/1390
  • فرستنده:  نغمه
دوستان فکر کنم جز اولین کسانی باشم که این کتاب به دستم رسیده
من هم خواندم راضی هم بودم نمیخواهم با طلایه مقایسه کنم اصلا مقایسه کار جالبی نیست هر کتابی زیبایی خودش را داره بعدشم رمان دیگه مگه چه توقعی داریم اینقدر که یک داستان که نویسنده تلاش کرده وبر روی کاغذ اورده بخوانیم ارزش داره وا... قیمتش هم خدارو شکر پایینه هم به نویسنده عزیز که کتابشون چاپ شد تبریک میگم هم به نشر علی خوبم.

  • 19/10/1390
  • فرستنده:  سارا
سلام هر كي كتاب خوانده سريع بگه اخرش خوب يا غم انگيز

  • 19/10/1390
  • فرستنده:  سپیده پیرزاده
دوستش داشتم...
نمی تونم مقایسه اش کنم با طلایه یا هر رمان دیگه ای...چون موضوعش کاملاً متفاوت بود...
داستان تکراری نبود... اما خب شاید به نظر بعضی ها سوژه خسته کننده به نظر بیاد... یعنی هیجان زیادی نداشت این رمان...
نگارش رمان ساده بود... . اما در عین سادگی وزین هم بود!!!!
شخصیت پردازی ها رو تا حدی دوست داشتم...
سعی شده بود مرموز باشه، اما خب به نظرم خیلی موفق نبود! شاید هم واسه من خیلی مرموز نبود!
از این که اول کتاب نویسنده نازنین لطف کرده بودند و درمورد شخصیت ها و اشعار درون کتاب توضیحاتی رو ارائه داده بودند واقعاً ممنون!
در هر حال... من این رمان رو دوست داشتم! نه به خاطر این که خیلی خیلی زیباست یا خیلی خیلی قلم قدرتمندی داره... دوست داشتنم دلایل شخصی داره!!!
اما باز هم می گم نمی تونم منکر این بشم که نثر رمان و سوژه اش در نوع خودشون خوب بودند!
پاینده باشید دوستان رمان خوان!

  • 18/10/1390
  • فرستنده:  نگار
ترو خدا راستشو بگید کتاب قسنگی هست که بخریم مثل طلایه
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT