8 خرداد 1394
کاربر مهمان خوش آمدید
 
چاپ سوم کتاب از تو می گریزم به زودی از نشر علی . (12/12/1393)
چاپ دوم کتاب مثل دریا مثل موج به زودی از نشر آرینا (6/3/1394)
چاپ سوم کتاب دنیای کوچک لیلا به زودی از نشر علی منتشر خواهد شد . (12/12/1393)
چاپ سوم کتاب چه ساده شکستم به زودی از نشر آرینا منتشر خواهد شد . (4/12/1393)
چاپ چهارم کتاب این روزها به زودی از نشر علی منتشر خواهد شد . (4/12/1393)
چاپ چهارم کتاب آتش کینه به زودی از نشر علی (18/9/1393)
چاپ چهارم کتاب ,وقتی بزرگ شدم به زودی از نشر علی (18/9/1393)
چاپ سوم کتاب سپیده به زودی از نشر علی (18/9/1393)
چاپ سوم کتاب پریا به زودی از نشر علی منتشر خواهد شد . (22/8/1393)
 
 
 

لیست اعضای آنلاین
لادن صهبایی قدیمی

آمار تعداد افراد آنلاین
تعداد افراد آنلاین: 2 نفر
اعضای آنلاین: 1 نفر
کاربران مهمان: 1 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
340,000 ریال
$68
اضافه به سبد خرید
650,000 ریال
$130
اضافه به سبد خرید
130,000 ریال
$26
اضافه به سبد خرید
330,000 ریال
$66
اضافه به سبد خرید
200,000 ریال
$40
اضافه به سبد خرید
250,000 ریال
$50
اضافه به سبد خرید
370,000 ریال
$72
اضافه به سبد خرید
260,000 ریال
$52
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
260,000 ریال
$52
اضافه به سبد خرید
350,000 ریال
$64
اضافه به سبد خرید
230,000 ریال
$46
اضافه به سبد خرید
350,000 ریال
$70
اضافه به سبد خرید
160,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
600,000 ریال
$120
اضافه به سبد خرید
240,000 ریال
$48
اضافه به سبد خرید
240,000 ریال
$48
اضافه به سبد خرید
 

مجنون تر از فرهاد

ناشر: علی
  400,000   ریال     80 $

این کالا در حال حاضر موجود نیست


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: ششم
تعداد صفحات: 1532
شابک: 9789641930952
وزن: 1440 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (1452)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (1736)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (1565)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر



مجنون تر از فرهاد نگاهی به ساعت انداختم ، ده دقیقه بیشتر به زنگ نمانده بود. دبیر انگلیسی از پای تخته سیاه در ظاهر و در واقع تخته سبز کنار کشید و گفت : حالا می تونید یادداشت کنید. خودکار را برداشتم و شروع به نوشتن کردم. او دفتر حضور و غیابش را باز کرد و نگاهی سرسری بر آن انداخت و گفت : بهرامی اون یکی تون چرا نیومده ؟ سرم را بلند کردم و گفتم : آنفولانزا گرفته. دفتر را بست. هم چنان مشغول نوشتن بودم که زنگ خورد. حسن زاده گفت : فردا دفترت رو بیار تا من هم بنویسم. در حالی که سرم پایین بود گفتم : باشه. خداحافظی کرد و رفت. بالاخره تمام شد. برخاستم و دفتر و کتاب ها را جمع کرده و در کلاسور نهادم و با بقیه خداحافظی کرده و بیرون آمدم. در حیاط مدرسه فقط تک و توک دانش آموز دیده می شد، برعکس ، امروز سالار هم که با هم مسیرمان یکی است نیامده و باید تا خانه تنها باز می گشتم . ده دقیقه ای بود که صدای اذان از گلدسته ها ی مسجد شنیده شده بود و چادر شب بر سایه شهر بزرگ تهران افتاده بود. از دهانم بخار بیرون می جست و انگشتانم هم یخ بسته بود.دست چپم را در جیبم نهادم اما با دست راست مجبور بودم کلاسورم را بگیرم. باید با پول تو جیبی هایم دستکش .... پول تو جیبی هایم .... آخ همه را زیر فرش پذیرایی نهاده بودم! قرار است امشب برای پروین خواستگار بیاید، حتما رعنا زیر فرش را هم جارو می زند و پول هایم لو می رود. رعنا می داند فقط من و نادر زیر فرش پول پنهان می کنیم اگر نادر با خبر شود، دیگر اگر می توانستم پشت گوشم را ببینم پول را نیز خواهم دید. باز به خیابان رسیدم. آه که چه قدر از این خیابان که گویا ته ندارد نفرت دارم ، در همان ابتدا خوب به اطراف نگریستم. مدتی است که بچه های بازیگوش و بی انصاف تمام لامپ ها را شکسته اند و شهرداری هم انگار این خیابان را اصلا در نقشه خود ندارد. راه طولانی تری غیر از این مسیر به خانه بود اما هرچه باداباد، تصمیم گرفتم از همین خیابان بروم. کلاسورم را با دو دست محکم در آغوش فشردم و راه افتادم. لعنت به سالار ، حال باید درست در همین روز مریض شود و به مدرسه نیاید؟ خدا کند حداقل تا فردا حالش خوب شود و بیاید. صدای خنده چند زن و مرد از پنجره خانه جنوبی شنیده شد و هم زمان در خانه ای باز شد و دو مرد جوان به همراه زن و کودکی بیرون آمدند، با دیدن آنها کمی دلم قرص شد ، اما آنها زود سوار بر ماشین شدند و رفتند. باز سکوت خیابان را برداشت. این همان خیابان سرظهز است چرا الان این قدر ترسناک شده ؟ لعنت به من چرا زودتر از کلاس بیرون نزدم ، آن موقع لااقل چند دانش آموز دور و برم بود اما الان چه ؟ صدای سوت بلندی مو برتنم سیخ کرد! نادر می گویند(( اجنه یک دیگر را با سوت صدا می زنند. )) زیر لب بسم ا... گفتم و به راهم ادامه دادم که صدای سوت دیگری بلندتر و نزدیک تر از قبلی شنیدم. کم مانده بود قالب تهی کنم. صدای پایی که می دوید بر وحشتم دامن زد و بلافاصله صدایی شنیدم که می گفت : کامی ، کامی الهی خفه شی من که از پا افتادم. در جا میخکوب شدم. یعنی خودش بود؟ دستی بر شانه ام نشست. برگشتم و چند بار با دهان باز پلک زدم. اتومبیلی از سر خیابان به سمت من پیچید. تازه می توانستم او را خوب ببینم. چشم هایم چهار تا شدو گفتم : این چیه تنته ؟ موهات کو ؟ خندید . بمیرم برای خنده هایش ! سه ماه است که صدای خنده هایش را بعد از آن روز تابستانی نشنیده ام. تازه به یاد دلیل ندیدنش افتادم و گفتم : تو کجایی پسر؟ مقابل تو بی مزه نشو خندید و گفت : راه بیفت تا بهت بگم. هردو راه افتادیم. پرسید: راستی چرا روی دیوارهای حیاط نرده گذاشتید؟ تو هم دیدی ، آخه آقای مجتهد چند دفعه سایه یکی رو دیده که داشته داخل خونه رو دید می زده. اکبر هم گفت که احتیاط شرط عقله. با کف دست بر پیشانی کوبید و گفت : چه آبروریزی! اگه بفهمند که من بودم چی ؟ با تعجب مقابلش ایستادم و گفتم : تو ؟ خب دلم براتون تنگ شده بود ، از دیوار هم نمی شه دیدتون؟ گفتم : شب ها کجایی؟ کوری نمی بینی چی تنمه ، دوره آموزشیم تازه تموم شده و به زودی تقسیمون می کنند. یعنی جدی تو رفتی سربازی؟ خندید و گفت : نه به شوخی رفتم ، مگه احمد نمی گفت اگه بره سربازی آدم می شه. رفتم تا آدم بشم. آخرش که چی ؟ اول و آخرش که باید می رفتم. اون رفیقت چی شد، همون که رعنا از خونه انداختش بیرون؟ چه می دونم ، دیگه روم نشد چش تو چشش بندازم. رعنا پاک سنگ رو یخم کرد، مثلا رفیق چندین و چند ساله بود. به درک! رفیقی که تو رو چند ماه از خانواده ات محروم کنه رفیق نیست، امین بگو جان کامی معتاد نیستی؟ خندید آن هم از ته دل و گفت : تو دیگه چه خری، راستی تو خونه چه خبره؟ پرسیدم : برای چی ؟ الان که داشتم سر کوچه کشیک می دادم چند غریبه رفتند تو. به همین خاطر اومدم ازت بپرسم که ماجرا چیه . خدا رو شکر که جارچی هم همراهت نیست، باز باهم قهرید؟ گفتم : نه مریضه. چه عجب قهر نیستید، نگفتی تو خونه چه خبره ؟ قراره برای پروین خواستگار بیادحتما اون ها رو دیدی. برجایش میخکوب شد و گفت : کی ؟ پروین ! یه بار دیگه بگو چی گفتی؟ مقابلش ایستادم و گفتم : خیلی از دنیا بی خبری! سه ما ه و دوازده روزه رفتی حاجی حاجی مکه! نمی گی خرتون به چنده کی مرده است کی زنده است. اصلا خبر داری عمو ضیاد مرد ؟ با تعجب گفت : چرا ؟ اون که سالم بود! بیا بریم تو پارک انگار خیلی خبرهاست که من باید بدونم. نه اگه دیر برم خونه رعنا دلواپس می شه. تو این شلوغی کی حواسش به تو راست می گفت. گفتم : به یه شرط ، اون دستکش هات رو بدی من دستم کنم آخه دستم داره یخ می زنه......





  • 25/2/1394
  • فرستنده:  سیما
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
بهترین و عالی ترین کتابی بود که خوندم ممنون

  • 25/2/1394
  • فرستنده:  سحر
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
سلام خانم بهارلويي عزيز
بعد از مدتها بالاخره اين كتاب رو خريدم و از خوندنش لذت بردم.
اولين چيزي كه منو علاقه مند به خريد اين كتاب كرد اسم رمان بود مجنون تر از فرهاد
شخصيت پري رو دوست داشتم و رفتارهاش برام قابل درك بود چون سختي زيادي كشيده بود.ولي از اين كه محراب تا اين حد خود دار بود و علت ناراحتيش از پري رو نميگفت واقعا ناراحتم ميكرد.ولي با اين حال شخصيت محراب رو خيلي دوست داشتم.كسي كه قلب مهربون و حساسش رو پشت چهره جدي و عصا قورت دادش پنهان ميكرد.
شايد چيزي كه برام جالب بود اين بود كه مثل بقيه نويسنده ها اصرار بر زيبا بودن پري نداشتين . برام جالب و دوست داشتني بود كه نماز شكر ميخوند و از اين كه محراب نگران رفتارش بود كه كاري نكنه شب وجدان درد بگيره.كتابي بود خانوادگي و گذشت رعنا و اكبر قابل ستايش بود.ولي من احمد رو خيلي دوست داشتم.مرسي از شما

  • 20/2/1394
  • فرستنده:  ثمین
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
سلام من این کتاب رو حدود سه سال پیش خوندم متتش عالی بود ....
تصمیم دارم دوباره هم بخونمش

  • 17/2/1394
  • فرستنده:  رویا
محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
من این کتابو پارسال به پیشنهاد یکی از دوستان که باهم به مسافرت رفته بودیم بادیدن رفتار همسرم وگلایه های من از اون خوندم. بسیار عالی بود .پس از خوندن این کتاب به رمان علاقه مند شدم . از متن زیباش لذت بردم از شخصیت محراب خیلی خوشم اومد چون تاحدودی به شخصیت همسرم نزدیک بود. خانم بهار لویی واقعا متشکرم کتاب این روزهایت هم بسیار زیبابود منتظر کتابهای بعدی تان هستیم.

  • 14/2/1394
  • فرستنده:  هلیا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
قشنگ بود

  • 12/2/1394
  • فرستنده:  Maryam
محدوده سنی: کمتر از 15 سال
ممنون واقعا عالی بود خانوم بهارلویی به نظرم بهترین رمانتون همینه ولی این روزها هم قشنگ بود ولی موضوعش مثل بقیه ازدواج اجباری بود

  • 21/1/1394
  • فرستنده:  متينا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
رمان عالي بود

  • 12/1/1394
  • فرستنده:  ارم
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
واقعا رمان عالی لود حتما بخونیدش

  • 2/1/1394
  • فرستنده:  نسيم
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
كتاب بسيار بسيار قشنگي بود.رماني بود كه ادم هم مي توانست از ان درس بگيرد وهم متن زيبا ودلنشين و شخصيت پردازي عالي داشت.خانم بهار لويي بابت نگارش اين كتاب به شما تبريك ميگم.با ارزوي موفقيت روز افزون

  • 7/12/1393
  • فرستنده:  مهتاب
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
باسلام
بهترین و زیباترین کتابیه که خوندم .من این کتاب را همون روزهای اول چاپ اولش گرفتم و خوندم ولی بعد از چندسال بازم بهتربن رمان بین کتابام هست. بیش از ده بارخوندمش .خانوم بهارلویی عزیز برای خلق این اثر کمال تشکر را دارم بی صبرانه منتظر چاپ کتاب اصلا بهت نمیاد هستم . پایدار و پیروز باشید .
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
محدوده سنی: *
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT