4 اسفند 1390
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
بیتا امینی مقدم
 
مهشید دهقان
 
زهرا هادیزاده
 
فرناز نخعی

آمار تعداد افراد آنلاین
اعضای آنلاین: 4 نفر
کاربران مهمان: 82 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
170,000 ریال
$32
اضافه به سبد خرید
110,000 ریال
$22
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
95,000 ریال
$19
اضافه به سبد خرید
115,000 ریال
$23
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
175,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$30
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$45
اضافه به سبد خرید
125,000 ریال
$25
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

مجنون تر از فرهاد

ناشر: علی
  300,000   ریال     60 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: سوم
تعداد صفحات: 1532
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (638)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (734)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (735)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر

مجنون تر از فرهاد



نگاهی به ساعت انداختم ، ده دقیقه بیشتر به زنگ نمانده بود. دبیر انگلیسی از پای تخته سیاه در ظاهر و در واقع تخته سبز کنار کشید و گفت : حالا می تونید یادداشت کنید.

خودکار را برداشتم و شروع به نوشتن کردم. او دفتر حضور و غیابش را باز کرد و نگاهی سرسری بر آن انداخت و گفت : بهرامی اون یکی تون چرا نیومده ؟

سرم را بلند کردم و گفتم : آنفولانزا گرفته.

دفتر را بست. هم چنان مشغول نوشتن بودم که زنگ خورد. حسن زاده گفت :

فردا دفترت رو بیار تا من هم بنویسم.

در حالی که سرم پایین بود گفتم : باشه.

خداحافظی کرد و رفت. بالاخره تمام شد. برخاستم و دفتر و کتاب ها را جمع کرده و در کلاسور نهادم و با بقیه خداحافظی کرده و بیرون آمدم. در حیاط مدرسه فقط تک و توک دانش آموز دیده می شد، برعکس ، امروز سالار هم که با هم مسیرمان یکی است نیامده و باید تا خانه تنها باز می گشتم . ده دقیقه ای بود که صدای اذان از گلدسته ها ی مسجد شنیده شده بود و چادر شب بر سایه شهر بزرگ تهران افتاده بود. از دهانم بخار بیرون می جست و انگشتانم هم یخ بسته بود.دست چپم را در جیبم نهادم اما با دست راست مجبور بودم کلاسورم را بگیرم. باید با پول تو جیبی هایم دستکش .... پول تو جیبی هایم .... آخ همه را زیر فرش پذیرایی نهاده بودم! قرار است امشب برای پروین خواستگار بیاید، حتما رعنا زیر فرش را هم جارو می زند و پول هایم لو می رود. رعنا می داند فقط من و نادر زیر فرش پول پنهان می کنیم اگر نادر با خبر شود، دیگر اگر می توانستم پشت گوشم را ببینم پول را نیز خواهم دید.

باز به خیابان رسیدم. آه که چه قدر از این خیابان که گویا ته ندارد نفرت دارم ، در همان ابتدا خوب به اطراف نگریستم. مدتی است که بچه های بازیگوش و بی انصاف تمام لامپ ها را شکسته اند و شهرداری هم انگار این خیابان را اصلا در نقشه خود ندارد. راه طولانی تری غیر از این مسیر به خانه بود اما هرچه باداباد، تصمیم گرفتم از همین خیابان بروم. کلاسورم را با دو دست محکم در آغوش فشردم و راه افتادم. لعنت به سالار ، حال باید درست در همین روز مریض شود و به مدرسه نیاید؟ خدا کند حداقل تا فردا حالش خوب شود و بیاید. صدای خنده چند زن و مرد از پنجره خانه جنوبی شنیده شد و هم زمان در خانه ای باز شد و دو مرد جوان به همراه زن و کودکی بیرون آمدند، با دیدن آنها کمی دلم قرص شد ، اما آنها زود سوار بر ماشین شدند و رفتند. باز سکوت خیابان را برداشت. این همان خیابان سرظهز است چرا الان این قدر ترسناک شده ؟ لعنت به من چرا زودتر از کلاس بیرون نزدم ، آن موقع لااقل چند دانش آموز دور و برم بود اما الان چه ؟ صدای سوت بلندی مو برتنم سیخ کرد! نادر می گویند(( اجنه یک دیگر را با سوت صدا می زنند. )) زیر لب بسم ا... گفتم و به راهم ادامه دادم که صدای سوت دیگری بلندتر و نزدیک تر از قبلی شنیدم. کم مانده بود قالب تهی کنم. صدای پایی که می دوید بر وحشتم دامن زد و بلافاصله صدایی شنیدم که می گفت : کامی ، کامی الهی خفه شی من که از پا افتادم.

در جا میخکوب شدم. یعنی خودش بود؟ دستی بر شانه ام نشست. برگشتم و چند بار با دهان باز پلک زدم. اتومبیلی از سر خیابان به سمت من پیچید. تازه می توانستم او را خوب ببینم. چشم هایم چهار تا شدو گفتم : این چیه تنته ؟ موهات کو ؟

خندید . بمیرم برای خنده هایش ! سه ماه است که صدای خنده هایش را بعد از آن روز تابستانی نشنیده ام. تازه به یاد دلیل ندیدنش افتادم و گفتم : تو کجایی پسر؟

مقابل تو

بی مزه نشو

خندید و گفت : راه بیفت تا بهت بگم.

هردو راه افتادیم. پرسید: راستی چرا روی دیوارهای حیاط نرده گذاشتید؟

تو هم دیدی ، آخه آقای مجتهد چند دفعه سایه یکی رو دیده که داشته داخل خونه رو دید می زده. اکبر هم گفت که احتیاط شرط عقله.

با کف دست بر پیشانی کوبید و گفت : چه آبروریزی! اگه بفهمند که من بودم چی ؟

با تعجب مقابلش ایستادم و گفتم : تو ؟

خب دلم براتون تنگ شده بود ، از دیوار هم نمی شه دیدتون؟ گفتم : شب ها کجایی؟

کوری نمی بینی چی تنمه ، دوره آموزشیم تازه تموم شده و به زودی تقسیمون می کنند.

یعنی جدی تو رفتی سربازی؟

خندید و گفت : نه به شوخی رفتم ، مگه احمد نمی گفت اگه بره سربازی آدم می شه. رفتم تا آدم بشم. آخرش که چی ؟ اول و آخرش که باید می رفتم.

اون رفیقت چی شد، همون که رعنا از خونه انداختش بیرون؟

چه می دونم ، دیگه روم نشد چش تو چشش بندازم. رعنا پاک سنگ رو یخم کرد، مثلا رفیق چندین و چند ساله بود.

به درک! رفیقی که تو رو چند ماه از خانواده ات محروم کنه رفیق نیست، امین بگو جان کامی معتاد نیستی؟

خندید آن هم از ته دل و گفت : تو دیگه چه خری، راستی تو خونه چه خبره؟

پرسیدم : برای چی ؟

الان که داشتم سر کوچه کشیک می دادم چند غریبه رفتند تو. به همین خاطر اومدم ازت بپرسم که ماجرا چیه . خدا رو شکر که جارچی هم همراهت نیست، باز باهم قهرید؟

گفتم : نه مریضه.

چه عجب قهر نیستید، نگفتی تو خونه چه خبره ؟

قراره برای پروین خواستگار بیادحتما اون ها رو دیدی.

برجایش میخکوب شد و گفت : کی ؟ پروین ! یه بار دیگه بگو چی گفتی؟

مقابلش ایستادم و گفتم : خیلی از دنیا بی خبری! سه ما ه و دوازده روزه رفتی حاجی حاجی مکه! نمی گی خرتون به چنده کی مرده است کی زنده است. اصلا خبر داری عمو ضیاد مرد ؟

با تعجب گفت : چرا ؟ اون که سالم بود! بیا بریم تو پارک انگار خیلی خبرهاست که من باید بدونم.

نه اگه دیر برم خونه رعنا دلواپس می شه.

تو این شلوغی کی حواسش به تو

راست می گفت. گفتم : به یه شرط ، اون دستکش هات رو بدی من دستم کنم آخه دستم داره یخ می زنه......















  • 1/12/1390
  • فرستنده:  مینا
طولانی بود ولی دوست داشتم دوبرابر میشد
نویسنده طوری نوشته بود که عاشق شخصیت ها میشدی هر کدوم از شخصیت ها جذابیت خاص خودشونو داشتن . هم خوبی داشتن هم بدی . چیزیکه تو واقعیت می بینیم
ارزش داشت
عالییییی
مرسی خانوم بهارلویی منتظر اثر بعدی تون هستم

  • 28/11/1390
  • فرستنده:  marya
asheghesham,,khili vaght bud dige ketabaye rooman erzam nemikard vase hamin ketabaye falsafy mikhondam,in ketabo shoharam baram kharid va bekhater e del shoharam shore kardamesh,vali bad nakhabidam ta tamam shod,3dafe poshte sare ham khondam,,shakhsiat pardazish alie matnesh adamo ba ketab maskh mikone,asheghe shakhsiat meharab vapary shodam,khanom baharloye mamnoon va montazere edamasham,be ghole dustemoon shomare 2sh

  • 27/11/1390
  • فرستنده:  tina m
عالی بود. 16 سالمه و ارزومه جای پری باشم . می خواستم برم رشته ی انسانی تا مثل پری نفر 19 کنکور بشم و حقوق بخونم اما پدرم اجازه نداد . اما الان میخوام نفره 12 کنکور ریاضی بشم مثل محراب. کاشکی این کتاب ادامه داشت و یا میشد 2ش رو نویسنده مینوشت. عاشق این کتابم

  • 26/11/1390
  • فرستنده:  maryam
khili aliii bud,khili dustesh dashtam

  • 26/11/1390
  • فرستنده:  راحله
من نمی تونم ازفکراین کتاب دربیام بهتره بگم از فکرمحراب انقدرشخصیتهاش قابل لمس بودن هرماشین مزدایی که توخیابون میبینم توماشین سرک میکشم شایدمحرابو ببینم.من دلم براشون تنگ شده کاش 4جلدی بود

  • 25/11/1390
  • فرستنده:  فاطمه مسلمی فوکلایی
عاشقشم

  • 24/11/1390
  • فرستنده:  lمعصومه
عالی عالی بود

  • 21/11/1390
  • فرستنده:  نیکی
خیلی عالی بود ... با اینکه طولانی بود ولی هنوز دوست نداشتم هنوز تموم بشه ..شخصیت پردازی اش عالی بود ...خیلی هم واقعی و قابل باور بود

  • 20/11/1390
  • فرستنده:  مریم صادقی
تیناجان رمان کاملا سلیقه ای است اما منکه اکثرکتابهای این نشرخوندم بااطمینان میتونم بگم که این کتاب جزبهترین یاشایدم بهترین کتاب نشرعلی هستش همه اتفاقات باورپذیروشخصیتها کاملاقابل لمس هستن.

  • 20/11/1390
  • فرستنده:  donya shiraghaee
کتاب بسیار خوب و زیبایی بود من که خیلی از شخصیت محراب خوشم اومد به واقع قشنگ ترین کتابی بود که خواندم.
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT