لیست اعضای آنلاین
هیچ کاربر عضوی آنلاین نیست

آمار تعداد افراد آنلاین
تعداد افراد آنلاین: 10 نفر
اعضای آنلاین: 0 نفر
کاربران مهمان: 10 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
380,000 ریال
$76
اضافه به سبد خرید
200,000 ریال
$40
اضافه به سبد خرید
450,000 ریال
$90
اضافه به سبد خرید
370,000 ریال
$74
این کالا در حال حاضر موجود نیست
290,000 ریال
$58
این کالا در حال حاضر موجود نیست
360,000 ریال
$72
اضافه به سبد خرید
240,000 ریال
$48
اضافه به سبد خرید
430,000 ریال
$86
اضافه به سبد خرید
190,000 ریال
$38
اضافه به سبد خرید
220,000 ریال
$44
اضافه به سبد خرید
325,000 ریال
$65
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
365,000 ریال
$73
اضافه به سبد خرید
155,000 ریال
$31
اضافه به سبد خرید
370,000 ریال
$74
اضافه به سبد خرید
180,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
100,000 ریال
$20
اضافه به سبد خرید
600,000 ریال
$120
اضافه به سبد خرید
240,000 ریال
$48
اضافه به سبد خرید
250,000 ریال
$50
اضافه به سبد خرید
 

مجنون تر از فرهاد

ناشر: علی
  730,000   ریال     146 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: هفتم
تعداد صفحات: 1532
شابک: 9789641930952
وزن: 1440 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (1544)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (1820)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (1647)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر



مجنون تر از فرهاد نگاهی به ساعت انداختم ، ده دقیقه بیشتر به زنگ نمانده بود. دبیر انگلیسی از پای تخته سیاه در ظاهر و در واقع تخته سبز کنار کشید و گفت : حالا می تونید یادداشت کنید. خودکار را برداشتم و شروع به نوشتن کردم. او دفتر حضور و غیابش را باز کرد و نگاهی سرسری بر آن انداخت و گفت : بهرامی اون یکی تون چرا نیومده ؟ سرم را بلند کردم و گفتم : آنفولانزا گرفته. دفتر را بست. هم چنان مشغول نوشتن بودم که زنگ خورد. حسن زاده گفت : فردا دفترت رو بیار تا من هم بنویسم. در حالی که سرم پایین بود گفتم : باشه. خداحافظی کرد و رفت. بالاخره تمام شد. برخاستم و دفتر و کتاب ها را جمع کرده و در کلاسور نهادم و با بقیه خداحافظی کرده و بیرون آمدم. در حیاط مدرسه فقط تک و توک دانش آموز دیده می شد، برعکس ، امروز سالار هم که با هم مسیرمان یکی است نیامده و باید تا خانه تنها باز می گشتم . ده دقیقه ای بود که صدای اذان از گلدسته ها ی مسجد شنیده شده بود و چادر شب بر سایه شهر بزرگ تهران افتاده بود. از دهانم بخار بیرون می جست و انگشتانم هم یخ بسته بود.دست چپم را در جیبم نهادم اما با دست راست مجبور بودم کلاسورم را بگیرم. باید با پول تو جیبی هایم دستکش .... پول تو جیبی هایم .... آخ همه را زیر فرش پذیرایی نهاده بودم! قرار است امشب برای پروین خواستگار بیاید، حتما رعنا زیر فرش را هم جارو می زند و پول هایم لو می رود. رعنا می داند فقط من و نادر زیر فرش پول پنهان می کنیم اگر نادر با خبر شود، دیگر اگر می توانستم پشت گوشم را ببینم پول را نیز خواهم دید. باز به خیابان رسیدم. آه که چه قدر از این خیابان که گویا ته ندارد نفرت دارم ، در همان ابتدا خوب به اطراف نگریستم. مدتی است که بچه های بازیگوش و بی انصاف تمام لامپ ها را شکسته اند و شهرداری هم انگار این خیابان را اصلا در نقشه خود ندارد. راه طولانی تری غیر از این مسیر به خانه بود اما هرچه باداباد، تصمیم گرفتم از همین خیابان بروم. کلاسورم را با دو دست محکم در آغوش فشردم و راه افتادم. لعنت به سالار ، حال باید درست در همین روز مریض شود و به مدرسه نیاید؟ خدا کند حداقل تا فردا حالش خوب شود و بیاید. صدای خنده چند زن و مرد از پنجره خانه جنوبی شنیده شد و هم زمان در خانه ای باز شد و دو مرد جوان به همراه زن و کودکی بیرون آمدند، با دیدن آنها کمی دلم قرص شد ، اما آنها زود سوار بر ماشین شدند و رفتند. باز سکوت خیابان را برداشت. این همان خیابان سرظهز است چرا الان این قدر ترسناک شده ؟ لعنت به من چرا زودتر از کلاس بیرون نزدم ، آن موقع لااقل چند دانش آموز دور و برم بود اما الان چه ؟ صدای سوت بلندی مو برتنم سیخ کرد! نادر می گویند(( اجنه یک دیگر را با سوت صدا می زنند. )) زیر لب بسم ا... گفتم و به راهم ادامه دادم که صدای سوت دیگری بلندتر و نزدیک تر از قبلی شنیدم. کم مانده بود قالب تهی کنم. صدای پایی که می دوید بر وحشتم دامن زد و بلافاصله صدایی شنیدم که می گفت : کامی ، کامی الهی خفه شی من که از پا افتادم. در جا میخکوب شدم. یعنی خودش بود؟ دستی بر شانه ام نشست. برگشتم و چند بار با دهان باز پلک زدم. اتومبیلی از سر خیابان به سمت من پیچید. تازه می توانستم او را خوب ببینم. چشم هایم چهار تا شدو گفتم : این چیه تنته ؟ موهات کو ؟ خندید . بمیرم برای خنده هایش ! سه ماه است که صدای خنده هایش را بعد از آن روز تابستانی نشنیده ام. تازه به یاد دلیل ندیدنش افتادم و گفتم : تو کجایی پسر؟ مقابل تو بی مزه نشو خندید و گفت : راه بیفت تا بهت بگم. هردو راه افتادیم. پرسید: راستی چرا روی دیوارهای حیاط نرده گذاشتید؟ تو هم دیدی ، آخه آقای مجتهد چند دفعه سایه یکی رو دیده که داشته داخل خونه رو دید می زده. اکبر هم گفت که احتیاط شرط عقله. با کف دست بر پیشانی کوبید و گفت : چه آبروریزی! اگه بفهمند که من بودم چی ؟ با تعجب مقابلش ایستادم و گفتم : تو ؟ خب دلم براتون تنگ شده بود ، از دیوار هم نمی شه دیدتون؟ گفتم : شب ها کجایی؟ کوری نمی بینی چی تنمه ، دوره آموزشیم تازه تموم شده و به زودی تقسیمون می کنند. یعنی جدی تو رفتی سربازی؟ خندید و گفت : نه به شوخی رفتم ، مگه احمد نمی گفت اگه بره سربازی آدم می شه. رفتم تا آدم بشم. آخرش که چی ؟ اول و آخرش که باید می رفتم. اون رفیقت چی شد، همون که رعنا از خونه انداختش بیرون؟ چه می دونم ، دیگه روم نشد چش تو چشش بندازم. رعنا پاک سنگ رو یخم کرد، مثلا رفیق چندین و چند ساله بود. به درک! رفیقی که تو رو چند ماه از خانواده ات محروم کنه رفیق نیست، امین بگو جان کامی معتاد نیستی؟ خندید آن هم از ته دل و گفت : تو دیگه چه خری، راستی تو خونه چه خبره؟ پرسیدم : برای چی ؟ الان که داشتم سر کوچه کشیک می دادم چند غریبه رفتند تو. به همین خاطر اومدم ازت بپرسم که ماجرا چیه . خدا رو شکر که جارچی هم همراهت نیست، باز باهم قهرید؟ گفتم : نه مریضه. چه عجب قهر نیستید، نگفتی تو خونه چه خبره ؟ قراره برای پروین خواستگار بیادحتما اون ها رو دیدی. برجایش میخکوب شد و گفت : کی ؟ پروین ! یه بار دیگه بگو چی گفتی؟ مقابلش ایستادم و گفتم : خیلی از دنیا بی خبری! سه ما ه و دوازده روزه رفتی حاجی حاجی مکه! نمی گی خرتون به چنده کی مرده است کی زنده است. اصلا خبر داری عمو ضیاد مرد ؟ با تعجب گفت : چرا ؟ اون که سالم بود! بیا بریم تو پارک انگار خیلی خبرهاست که من باید بدونم. نه اگه دیر برم خونه رعنا دلواپس می شه. تو این شلوغی کی حواسش به تو راست می گفت. گفتم : به یه شرط ، اون دستکش هات رو بدی من دستم کنم آخه دستم داره یخ می زنه......





  • 16/11/1394
  • فرستنده:  مهرسا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
خیلی خیلی خیلی خیلی رمان زیبایی بود من عاشق این رمانم و به نظرم حتما رمان جدید و در دست چاپ خانم م.بهارلویی نطلبیده مثل مجنون تر از فرهاد بسیار زیباست و البته همه ی رمان های خانم م.بهار لویی زیباست

  • 14/11/1394
  • فرستنده:  sama
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
بهترین رمانی که تا حالا خوندم عالی وفوق العاده مرسی خانم بهارلویی

  • 9/11/1394
  • فرستنده:  غادله زارعین
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
قلم توانایی دارین خانوم بهارلویی عزیز واقعا بهتون تبریک میگم خیلی عالی بود .

  • 30/10/1394
  • فرستنده:  negi
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
زیباترین و بهترین کتابی که تا به امروز خوندم.

هربار که می خونم طوری منو جذب می کنه که انگار بار اوله که شروع به خوندن کتاب کردم.

متشکرم بابت کتاب زیباتون

  • 25/10/1394
  • فرستنده:  زهرا افتخاری نژاد
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
این کتابم مثل بقیه آثار خانم بهارلویی محشر بود من که بیشتر از 10 بار تا حالا این کتاب رو خوندم و هر بار چیز جدیدی ازش متوجه شدم امیدوارم همیشه قلم تون به این زیبایی و روانی باشه خانم بهار لویی عزیز

  • 11/10/1394
  • فرستنده:  الی
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
سلام و خدا قوت . راستش تعریفی که از کتابتون شنیدم باعث شد بخونمش . دوستش داشتم داستان جالبی داره که خواننده رو خسته نمیکنه شاید یه جاهایی کش دار میشه اما خوندنش خالی از لطف نیست . به نظرم رمان خون های حرفه ای از این کتاب لذت ببرن . به امید نوشته های بعدی تون ........

  • 2/10/1394
  • فرستنده:  شیدا
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
سلام خانم بهارلویی ممنون از قلم شیواتون مجنون تر از فرهاد محشر بود من که از خوندنش لذت بردم اکثر کتابای شما رو خوندم عالیی بودند منتظر کتابهای بعدیتون به همین زیبایی وحتی بهتر هستیم خسته نباششششششید

  • 12/9/1394
  • فرستنده:  مهدیس داوودی
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
سلام ..
خانم یهارلویی واقعا هر چه قدر از مجنون تر از فرهاد تعریف کنم کم گفتم...بی نظیر بود بی نظیر...
قلم شما جادو می کنه و من به این جادوی قلمتون ایمان دارم...
بیشتر از ده بار مجنون تر از فرهاد رو خوندم..
عاشقتونم....

  • 23/8/1394
  • فرستنده:  ترنم
محدوده سنی: کمتر از 15 سال
من عاششششششششششق این رمانم این رمان را خییییییییلی دوست دارم بخصوص شخصیت محراب راوبه نظرم خیلی شخصیت جالبی داشت وشخصیت پری نیزدلنشین بود و همین طورشخصیت های دیگر خلاصه که من عاشششششششششششششششق این رمانم. وازخانم م.بهارلویی هم به خاطر نوشتن این رمان زیبا ممنونم

  • 21/8/1394
  • فرستنده:  مهدیه
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
فوق العاده ترین رمانی بود که خوندم... بدون اغراق میگم.... بیش از ده بار خوندمش...
اولین بار چهار سال پیش خوندم...
به همه توصیه میکنم اگه یه رمان عالی میخواهید بخونیدش...
مرسی از خانم بهارلویی😘😘😘
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
محدوده سنی: *
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT