سلام خانم بهارلویی عزیز
نمیدونم هنوز هم به این تاپیک سر میزنید یا نه، اما میدونم خیلی دیر دارم در اینجا نظر میگذارم، ولی با افتخار میتونم بگم داغ داغ اومدم...
اون هم به این خاطر که کتاب زیباتون رو تازه ساعت شش صبح امروز تمام کردم و واقعا از اینکه کتاب به این زیبایی رو اینقدر دیر خوندم حسرت خوردم.البته جز معدود کتاب هایی بود که اینطوری خوندم، اون هم در زمان امتحانات و اینقدر فشرده...
همینجا به خاطر نثر شیرین و زیبا و بی ریاتون بهتون خیلی خیلی تبریک میگم. مریم نمونه ای زنده از دختری ایرانی، شاد، ساده و دلنشین بود. اونقدر که به خوبی باورش داشتم(نه اینکه خودم چنین خصوصیاتی دارم :-) از آن جهت میگم که قلم شما تاثیرگذار و روونه.)
از اینکه اینقدر دیر با نویسنده ی قابلی چون شما آشنا شدم، خیلی افسوس میخورم، اما ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است و فرصت برای خواندن بقیه آثار زیباتون هست.
هیچ ایرادی رو نمیتونم به کتابتون وارد کنم؛ چون بی نهایت ملموس و لطیف بود. البته در مقاطعی از داستان قضیه صیغه خواهر برادری اذیتم میکرد، چون احساس میکردم کتابی که از هر جهت عالی و بی نقصه، جای افسوس داره که چنین اشکال کوچکی لحظه ای ذهن خواننده رو درگیر کنه. که با توضیحی که از شما خواندم متوجه مسئله شدم و به خوبی حرفتون رو درک میکنم.
و البته این رو هم بگم که کلی از دست مریم حرص خوردم :-) اینکه محبت های امیر رو از سر سادگی هایش نمی دید، در بعضی مواقع واقعاً لج من یکی رو درمی آورد. اما با شخصیت ساده و بی آلایش مریم، این موضوع غیرممکن و دور از ذهنی نبود.
اگه زیاده گویی کردم شرمنده، اما خواستم از راه دور روی ماهتون رو ببوسم و بخاطر قلم شیواتون بهتون هزارهزار بار تبریک بگم.
شاد، موفق، سربلند و همیشه برقرار باشید. در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که تنها پاهایم را از من گرفت, در حالی که گویی ایستاده بودم. چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی موهایم شد, در حالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود. دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود و اگر نه نمی شود."به همین سادگی"
کاش نه می دویدم و نه غصه می خوردم و تنها... او را می خواندم. |