سلام!!نگید الان دیگه چه وقته اینجا اومدنه و وقتش گذشته و...خب چیکار کنم؟!من تازه عضو شدم دلم نمیاد راجع به کتابی که بیشترین علاقه ام رو به خودش اختصاص داده حرف نزنم...اصلا مگه حرف زدن راجع به مجنون تراز فرهاد وقت معین داره؟؟
خب...اول از همه یه سلام بلند بالا با کلی احترام تقدیم به خانومه بهارلویی خیلی عزیزم...(تقدیم کردم دیگه!) 
منم باید بگم شرمنده که نمیتونم خواسته تون رو برآورده کنم...فقط میتونم بگم من عاشق این کتابم...و جایگاه ویژه ی رمان های مورد علاقه ی من رو به خودش اختصاص داده...منم مثل سمانه جون هیچ کدوم از ایرادهایی که دوستان گرفتن به ذهنم نیومد،و شاید باورتون نشه موقع خوندن هرجا وایستادم هم دقیقا همین جوابای درست و به جایی که دادید کم و بیش به ذهنم رسید و قانع شدم ومنو ترغیب به خوندن ادامه ی کتاب و لذت بردن ازش کرد...اصلا همینا بود که کتابو قشنگ کرد...مثل قضیه سالنامه ی محراب،قضیه گل ها،قضیه فرهاد و پری،مخالفت برادر ها،تک تک کارای محراب و پری،احمد و فکرها و قضاوت های اشتباهش،توصیف جزییات،اینکه گاهی برخی برخوردها مثل کادوی تولد دادن خودنویس رو مثل اتفاقات داستان ننوشتید و به اون شیوه ی قشنگتون تعریف کردین،تفاوت احمد و محراب با همه شباهت ها و رفاقت هاشون،و...همه ی چیزایی که دوستان گفتن...
من ازتمام این ها،از تک تک 1528 صفحه ی کتاب لذت بردم و به قول دوست جونا باهاش زندگی کردم و این کتاب بین رمان های ایرانی شاهکاره...یعنی کتاب که تموم شد برگشتم به خودم گفتم حالا من بدون محراب و پری و امین و احمد و نسرین و فرهاد و همه و همه چیکار کنم؟؟و چه کاری میتونستم بکنم جز دوباره خوندنش و دوباره ازش لذت بردن؟...
نمیدونم چرا اینا شده ایراد واسه بعضی دوستان،شخصیت هارو سفید مینویسی ایراد میگیرن که یه همچین شخصیتی وجود نداره و غیر قابل باوره!بعد شخصیت هارو خاکستری مینویسی دست میذارن رو نقاطی که رنگ خاکستری رو به شخصیت دادن و میگن چرا یارو این کارو کرد،چرا اون کارو نکرد،چرا اینجوری بود،..و بعد دنبال شخصیتی هستن که همه چیزش خوب باشه و همه کاراشم عاقلانه و با درایت!! و همینطورم راجع به وقایع داستان...خب همین کارا یا اشتباهات شخصیت هاست که میاد شخص رو خاکستری و قابل باور میکنه دیگه! به نظرم دوستان اول تکلیف خودشون رو با سلیقه شون مشخص کنن بعد کتابارو بخونن و نظر بدن واسه خودشونم بهتره و کم تر اذیت میشن...
درضمن این حرفتون که شخصیت ها خودشون انتخاب میکنن چه کارهایی بکنن و شمارو دنبال خودشون میبرن کاملا قابل درک و همینطور قابل باوره...چون دقیقا همینطوره..به خاطر همینم بوده که از دلتون براومده و به دل ما نشسته...
من به شخصه خودم که هنوز اول راهم نیستم و فقط گاهی واسه دل خودم یه چیزایی می نویسم دیگه جرات نمیکنم جدی تر ادامه بدم!یعنی فکرشم نمیکنم بعد از مجنون تراز فرهاد بتونم حتی چند سال دیگه ام چیزی بنویسم که فقط خودمو راضی کنه چه برسه...،عشق جلو چشامو نگرفته ها! باور کنید از ته دلم حرف میزنم...
خانومه بهارلویی عزیزم عاشق قلمتون و کتاباتونم،تو این کتاب عاشق محراب و پری و امین و...تک تک شخصیتام،دوستتون دارم،و خیلی خوشم اومد از تمام جوابای به جا و کاملتون و اینکه نقد و انتقاد دوستان رو از هم تشخیص دادین و پاسخشون رو هم دادین...البته جز این از شما انتظار نمی رفت...بی صبرانه منتظر کتاب مشترکتون با خانوم منجزی عزیز هستم...یعنی فکر کنم هستیم...موفق باشید،همیشه...
تو نیستی که ببینی،چگونه پیچیده ست...طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من... |