4 آذر 1393
کاربر مهمان خوش آمدید
صفحه:   1
نمایش:   1 - 30
تعداد کل صفحه:   41
تعداد کل ارسال ها:   1227

<<    <      >    >>
   صفحه:
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 
دل نوشته
nilofar
تاریخ ارسال: 15 اسفند 1390 - 9:03 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 30 مهر 1390

پیام های ارسالی: 549
اعتبار: 226

3846 مرتبه در 633 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 3202 مرتبه تشکر کرده است.

با درود

در دو سه هفته ی گذشته موقعیتی دست داد تا تعدادی از کتابهایی رو که دوستان تو صیه کرده بودن ویا در سایتهای دیگه معرفی شده بود رو بخونم.حدودا ده عنوان کتاب بود از تاریخی بگیرتا پلیسی و عاشقانه و تراژیک و  کمدی و........ به همین دلیل تو این مدت حال وهوای مختلفی رو تجربه کردم.....

یک وقت سرشار از حس افتخار بابت ایرانی بودنم شدم  و یک زمان غمگین از مشاهده ی ظلم و ستم و دروغ وانتقام........

یک وقت گوله گوله اشک می ریختم بطوریکه دیگه صفحات کتاب رو نمی دیدم و یک زمان  باز هم اشک میریختم ولی این بار از شدت خنده!

گاهی به انسان بودنم می بالیدم و زمانی از این همه بدیهایی که یک انسان قادر به انجامش هست نفسم می برید و شرمنده می شدم !

در بین  این کتابها  کتابی بود ازیک نویسنده ی سرشناس که مطمئنا همه ی شما باهاشون اشنا هستید و چون  کتابشون در نشر علی چاب نشده اسمشون رو نمیارم وشما خودتون با توجه به توضیحاتم  ایشون رو خواهید شناخت. می گفتم ........ چون قبلا دو اثر دیگه از ایشون خونده بودم با قلمشون اشنایی داشتم و می دونستم قراره چی بخونم وبا چی روبرو بشم اما................

اگه بگم غم واندوه ودردی که من در زمان خوندن این کتاب تجربه کردم حتی در زمان بروز بدترین مشکلات زندگیم حس نکرده بودم اغراق نکردم!

سرم از این همه سیاهی و تلخی وغم به دوران افتاده بود! شاید من خیلی بد کتاب می خونم چون همیشه خودمو جای شخصیت اصلی کتاب میذارم  وبه همین دلیل گاهی احساس میکردم قلبم در حال ترکیدنه ! مخصوصا صحنه ای که قهرمان کتاب با دختر کوچولو و قشنگش در سرمای زمستون اواره ی خیابونها شد و دخترک شیرینش تو اغوشش جون داد و اون فکر میکرد هنوز خوابه...............

این صحنه  به قدری  تکون دهنده بود و حالم رو بهم ریخت که حتی پسر کوجولو ی دو سالم هم متوجه اوضاع غیر عادی من شده بود... دلم میخواست با یکی حرف بزنم..... به مادرم زنگ زدم وکلی پشت تلفن گریه کردم بطوری که مادر وپدرم نگران شدن وفوری اومدن خونه ی من وبعد از کلی دعوا کردن کتاب رو ازم گرفتن وگفتن دیگه حق خوندن هر کتابی رو نداری! منم مثل دخترای خوب گفتم چشم  ..........اما نیمه شب دیگه نتنونستم دربرابر کنجکاوی فهمیدن اخر وعاقبت قهرمان نگون بخت دووم بیارم و زدم زیر قولم  وبه سراغ کتاب رفتم وتا اخرش خوندم..................

حالا که چند روزی از خوندنش گذشته ومنم به لطف وجود تالار و خوندن کتاب انسوی مرز عشق و شرکت در بحث های مختلف تالار از اون همه حس بد خلاص شدم با خودم میگم

درسته که این سیاهی ها و بدی ها و بد بختی ها وجود دارند! درسته که احتمال این که همه ی این  بیچارگیها و سوءتفاهم هاو...برای یک نفر اتفاق بیفته هست! وبازهم درسته که با مطرح شدن این موضوعات در کتاب ها ولو رمان باعث میشه که تجربیات ودرس های زیادی اززندگی و حوادثی که همیشه در کمینمون هست بدست بیاریم ! ...............ولی با تمام اینها ایا یک نویسنده مجازه که همه ی این تلخی ها رو توی یک کتاب بیاره و عنوان کنه؟!مثلا نمیشد توی اثار مختلف وبصورت جداگونه این ها گنجونده میشد؟!

ایا اصولا خووندن چنین کتاب هایی می تونه فایده ای برای ما داشته باشه؟! واصلا کار درستی هست   یا نه؟

ببخشید طولانی شد ولی دلم می خواست حرفهایی که تو دلم بود رو با شما در میون بذارم مگه نه اینکه این تالار به قول شریف عزیزم خونه ی دوم ماست وما همه اعضای یک خونه ؟!

ادمین جان شما هم ببخشید اگه این جا جاش نبود که این مطالب نوشته بشه . به امید باز گشابی هر چه زودتر بخش بحث ازاد.

قربون همه ی شما. نیلوفر


ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
بالای صفحه
فرناز نخعی
تاریخ ارسال: 15 اسفند 1390 - 10:21 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 17 آذر 1390

پیام های ارسالی: 580
اعتبار: 493

3992 مرتبه در 664 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 2647 مرتبه تشکر کرده است.

سلام دوستان

نیلوفر جونم امیدوارم الان حالت بهتر شده باشه و از اون حس تلخ فاصله گرفته باشی. البته من کتابی رو که در موردش حرف زدی نخوندم و نمیدونم موضوعش چیه ولی قبلا برام پیش اومده که با خوندن کتابی دچار همین حس شده باشم. کاملا درک میکنم که آدم در اون لحظه احساس میکنه اون اتفاق وحشتناک برای خودش رخ داده و درد رو با تمام وجود لمس میکنه.فکر کنم این مشکل برای کسانی پیش میاد که مثل من اهل خیالبافی هستن و قوهء تخیل قوی دارن که میتونن خوشونو به جای قهرمان داستان بذارن.

اما نکته ای که میخوام در موردش صحبت کنم اینه که آیا نوشتن چنین کتابهایی بده یا نه؟ جوابش نه است! چرا؟ چون این یه هنره که نویسنده ای بتونه صحنه ای رو که میخواد تلخ بیافرینه، طوری زیبا و هنرمندانه خلق کنه که من و تو با خوندنش اشک بریزیم و با تمام وجود احساس درد و رنج کنیم. هنر یعنی همین. من به عنوان خواننده وظیفه دارم کتابهایی رو که میخونم با دقت انتخاب کنم و چیزهایی بخونم که دوست دارم. سبک نگارش نویسنده که بعد از خوندن یکی دو تا اثر نشون میده چی قراره بخونی، مثلا من شخصا سالهاست کارهای آقای مودب پور رو نمیخونم چون یکی دو ماه افسرده می شم. در مورد کتابهای ناشناس یا آثار نویسنده هایی که گاهی کتابهاشون مثبته و گاهی منفی، با اجازهء شما من موقع خرید کتاب به صفحهء آخرش یه نگاهی میندازم و اگه ببینم صحبت از کشت و کشتار و این چیزاست فوری کتابو میذارم سر جاش! یعنی قید سورپریز شدن آخر کتابو میزنم تا بتونم مطمئن بشم باعث افسردگیم نمیشه! اما این روحیهء خاص مال منه و دلیل نمیشه چون من کتاب غمگین دوست ندارم، اصلا نباید یه همچین کتابهایی نوشته بشه. خیلی ها میگن کتابی که آخرش همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه مثل فیلم هندیه و ارزش خوندن نداره، بعضی ها معتقدن کتاب حتما باید غمی داشته باشه تا روشون تاثیر بذاره و احتمالا تعداد این قبیل سلیقه ها کم هم نیست و به همین دلیله که کتابهای آقای مودب پور این قدر تجدید چاپ میشه. در بسیاری از موارد حتی هدف نویسنده مطرح کردن مشکلات و واقعیت های اجتماع نیست و تنها انگیزه از خلق اون صحنه های وحشتناک همون ایجاد احساس تلخ و غم انگیزیه که بسیاری از خواننده ها دوست دارن دچارش بشن.

نتیجه این که من و تو با این سبک سلیقه ای که داریم باید مواظب کتاب خوندنمون باشیم ولی در عین حال دیگران هم حق دارن کتابهایی مطابق سلیقه شون چاپ بشه که به درد ما نمی خوره! اصلا تو همیشه کتابهای خودمو بخون گلم!!!


من برای متنفر شدن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم، چون دارم به کسانی محبت میکنم که دوستم دارند.
بالای صفحه
عاطفه منجزی
تاریخ ارسال: 15 اسفند 1390 - 11:49 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 1 آبان 1390

پیام های ارسالی: 140
اعتبار: 59

1176 مرتبه در 172 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 873 مرتبه تشکر کرده است.

نیلوفر جان عزیزم،منم مثل خانم نخعی فکر می کنم!اگه دقت کنی و یه مرور مجدد به اولین ارسالی که توی پاسخ مخاطبین به شاه ماهی داشتم،دقیقا همین مطلبو گوشزد کرده بودم که :

خواننده ها باید رمانی رو برای مطالعه انتخاب کنند که به مذاقشون جور تره! دختر خودم تا مطمئن نشه آخر کتاب خوب تموم می شه،محاله اون کتابو حتی از کتابخونه یا از دوستی به امامت بگیره! یعنی بعد از خوندن کتاب به حدی افسرده می شه و تحت تاثیر قرار رمی گیره که تا مدتی روال طبیعی ذهنش عادی نمی شه! خب این برای خیلی ها ممکنه پیش بیاد ولی مهم اینه که خواننده بدونه دنبال چیه؟ نمی شه گفت که کسی اینو ننویسه! چرا ؟چون بعضیا دوست دارن از غم و درد بخونن!ددیدی گاهی دلگیری و فقط دنبال بهونه ای واسه گریه می گردی؟دیدی بعضی وقتا به آهنگ یا موزیکی رو می آری که بتونه اشکتو راحت روی صورتت بکشونه؟!...خیلی ها دوست دارند به جای گریه به مشکلات خودشون برای قهرمان های توی کتابا گریه کنند تا دلشون قرار بگیره و روحشون صیقلی بخوره! ولی یکی دیگه هم هست که می گه خودم و مردم اطرافم به اندازه ی لازم و کافی غصه وغم داریم،دیگه می خوام فقط خوشبختی ببینم!تو اوج گریه می ره یه آهنگ پر سرو صدای شاد می زاره و حتی باهاش حرکات موزون هم انجام می ده تا غماش رو تخلیه کنه! یا یه کتاب با پایان خوش رو ترجیح می ده تا غماش از دلش بره!

منم همین جا بهت قول می دم حتی اگه شده سورپرایز آخر کتابارو ازدست بدین،ولی پایان خوش در انتهای همه ی آثارم به انتظارتونه!آخه قبل از نشر علی و فیلتر ارشاد ،از فیلترذهنی دخترم رد می شه که ....تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!

بالای صفحه
بهار1355
تاریخ ارسال: 15 اسفند 1390 - 12:53 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 8 مهر 1390

پیام های ارسالی: 182
اعتبار: 67

1214 مرتبه در 222 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 4565 مرتبه تشکر کرده است.

با سلام خدمت دوستان گل خودم

چقدر خوشحالم که عاطفه جان و فرناز عزیز پایان کارهاشون رو از حالا نوید دادن من که ترجیح میدم اصلا سورپرایز نشم! در مورد کتاب چون فرناز جان اشاره کردن چشمتون روز بد نبینه یکی از کتابای این اقا رو خوندم نصف شب بود و من کلا در خونه تنها بودم از شدت گریه نفسم بند میومد اخه این چه دردی از من و جامعه بر میداره همه ما در طول زندگی کم و زیاد مرگ عزیزی رو میبینیم ( همه عزیزان سلامت باشن) حالا واقعا باید اون رو به این شکل فجیع در کتاب اورد و یا کتابی رو خوندم چهارصد و خورده ای ص داشت از شدت غمگینی کتاب و حال خرابی که به من دست داد یک هفته طول کشید تا تمامش کردم و تمام خواب ظهر و شبم به کابوس میگذشت و تمام ذهنم درگیر ماجراهای کتاب بود بعد که به نویسنده محترم گفتم اخه این همه بلا سر یک ادم گفت زندگی یعنی غم ! بابا غم هم اگر باشه غیر از حوادث طبیعی مثل زلزله و ... کم کم بر سرت نازل میشه نه در طی چند ماه با بدترین شکل تازه من بیچاره که حرف هم نمیتونم بزنم چون همسرم میکشدم (برای خنده گفتم) میگه حال خرابت تو حر کاتت کاملا پیداست و حق نداری کتاب بخونی (همون کشتنه) غرض از پر گویی این بود که حسم رو نسبت به داستانای غمگین بگم و بلکه یه نفر بفهمه به چه حالی میفتم تو خونه که نمیتونم بگم و اینکه چرا ترجیح میدم داستان پایان خوش داشته باشه .

موفق و سر بلند باشید


به پندار تو جهانم زیباست جامه ام دیباست دیده ام بیناست زبانم گویاست قفسم هم طلاست بر این ارزد که دلم تنهاست
بالای صفحه
طیبه فرشی
تاریخ ارسال: 15 اسفند 1390 - 6:30 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 20 آذر 1390

پیام های ارسالی: 334
اعتبار: 47

1637 مرتبه در 357 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 4752 مرتبه تشکر کرده است.

سلام نیلوفر جون وهمه دوستان راستش من هم وقتی کتاب غمگین میخونم مثل شما گریم میگیره وهمینطور مثل خانم نخعی اخر کتاب رو نگاه میاندازم واگه غمگین بود رو نمیخونم چون مثل روضه میمونه وحتی کتاب گیلدا خانم جهان ارا  با اینکه خوب تمام شده بود ولی چون من یه جا خونده بودم که ایشون گفته بودن اخرش غم انگیزه پیش خودم اخر ش رو میساختم وناراحت میشدم اصلا بهتره به قول فرناز جون کتابهای ایشون وکلا نشر علی رو بخونیم (لبخند )


زندگی سیبی است که باید گاز زد با پوست
بالای صفحه
افسانه نادریان
تاریخ ارسال: 15 اسفند 1390 - 9:22 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 26 دی 1390

پیام های ارسالی: 335
اعتبار: 84

1948 مرتبه در 357 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 1174 مرتبه تشکر کرده است.

سلام به دوستای خوبم

حالا که صحبت از دل نوشته هاشده من عاشق حرفای حقیقی دل هستم هم بشنوم هم بگم البته بیشتر ترجیح میدم گوش کنم یا در اصل اینجا تو تالار بخونم

من با نظر نیلوفر عزیزم موافقم منم مثل خانم نخعی همیشه آخر رمانایی(فقط رمانای ایرانی)که میخوام انتخاب کنم رو می خونم و فقط کتابای با پایان خوشو می خونم مثلا یکی دوتا از رمانای آقای مودب پورو خوندم و وقتی با سبکشون آشنا شدم دیگه طرف کتاباشونم نمیرم یعنی از سایه شم فرار می کنم . به نظر من ادمای احساسی که کتابو با احساسشون می خونند با کتاب زندگی می کنند شخصیت های کتابا براشون قابل حس و تجسم میشن نمی تونن غم و غصه رمانای تلخو تحمل کنند منم از اون دسته ادما هستم .فکر می کنم میخوام با خوندن قصه زندگی شخصیت های کتابا یاد بگیرم ،شاد بشم حتی گاهی اوقات با اونا گریه کنم ولی نه اینکه از زندگی سیر بشم ،از ادما متنفر بشم و از زندگی کردن تو این دنیای بزرگ که قشنگیهای زیادی داره و چرا بعضی از ما فقط زشتی هاشو می بینیم خسته و دلزده بشم .

رمان به خاطر داشتن مخاطب عام ،از همه نوع و از همه جنس (جوان، نوجوون،زن ،مرد ،تحصیل کرده ،بدون تحصیلات دانشگاهی و......) خیلی حساس و در عین حال دقیق باید نوشته بشه من به شخصه مخالف رمانای تلخم چون فکر می کنم نویسنده می تونه با نشون دادن زیباییهای زندگی، شیرینی حیات ، شور عشق و خوبیهایی که دور و برما آدما وجود داره همون درسی رو که تو یه رمان تلخ نویسنده تصمیم داره به خواننده نشون بده برای خواننده اش مشخص کنه

چرا وقتی میشه لبهایی رو به خنده ،قلبهایی  رو به هیجان و دلهایی رو به محبت روشن کرد اشک به چشمها بیاریم من یکی که دلشو ندارم اگرم تو نوشته هام گاهی غم هست فقط برای نشون دادن واقعیت های زندگی و بزرگ تر جلوه دادن خوبیهاشه.

شاید برای بعضی خوندن رمان تلخ شیرینی های زندگی رو نمایان تر میکنه ولی من یکی که ترجیح میدم با کتابی که میخونم زندگی کنم و زندگی با وجود سختی هاش قشنگ و شیرینه . 


هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست
بالای صفحه
راسپینا
تاریخ ارسال: 16 اسفند 1390 - 10:14 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 2 مهر 1390

پیام های ارسالی: 419
اعتبار: 111

3487 مرتبه در 482 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 3757 مرتبه تشکر کرده است.

منم بیام؟!

سلام دوست جونا! خوبید؟!

نیلوفرم... من خیلی غصه خوردم که تو غصه خوردی عشقم... می دونی که چقدر دوستت دارم...

راستش بعضی وقت ها، وقتی خیلی دلم می گیره، دوست دارم رمان غمگین بخونم!!! رمانی که آخرش بد باشه با کلی گریه!!! هرچند که من اشک نمی ریزم پای هیچ رمانی:) اما بقیه وقت ها دوست دارم رمانی رو بخونم که فضای شادی داشته باشه! رمانی که یه چیزی ازش یاد بگیرم! حتی اگه یه جمله کوتاه یا یه نکته کوچک! برعکس خیلی از رمان خوان ها من پایان رمان رو می خونم!!! عادت دارم و فروشنده ها هم باهام کنار اومدن! ممکنه یه ربع وقت صرف کنم، اول کتاب رو می خونم، از وسطاش می خونم و اتفاقاً پایان رو هم می خونم!!!

این عادت بدیه که از زمانی که اولین کتابی رو مامان داد بخونم و دقیقاً یادمه رمان تیر و کمان و سیب بود و من شش سال داشتم، رو سرم موند و دیگه نتونستم بذارمش کنار!!! فقط آخر رمان های هری پاتر و هیچ وقت نخوندم! چون خوندن و نخوندش فرقی به حالم نمی کرد:) هرطوری بود می خوندمش...

اعتقاد من و مامان بر اینه که یه اندازه کافی هر کسی توی زندگیش مشکل داره!!! و این که بشینیم یه رمان رو بخونیم که سر و ته و وسطش همش غم باشه و غصه نه تنها باعث نمی شه آرامش پیدا کنیم، بلکه باعث تنش فکری می شه... باعث می شه کلی غصه بخوریم واسه کسی که اصلاً وجود نداره ها، اما خب باهاشیه رابطه فکری و عاطفی برقرار کردیم... . واسه همین توی این سال ها و با توجه به تجربیاتی که کسب کردم:) اسم بعضی از نویسنده ها باعث می شه که از دو متری رمانشون هم رد نشم! چون می دونم که کلی جنگ اعصاب انتظارم رو می کشه...

هیچ وقت یادم نمی ره رمانی رو که خوندم و فقط پانزده سالم بود... تا روزها و روزها داشتم به شکنجه های روحی و روانی شخصیت اول مرد فکر می کردم که با چه وسواسی بر سر شخصیت اول زن رمان اعمال می شد... انگار که یه شکنجه گر دوره دیده باشه!!!

الان هم بهت توصبه می کنم نیلوفرم... دیگه طرف رمان های اون نویسنده نرو! قلم بی نهایت زیبایی دارن ایشون!!! همه چیز توی رمان هاشون سرجاشه!!! اما به جز رمان آخرشون، هیچ کدوم از رمان هاشون سرانجام ندارن!!! سرتاسر کتاب هم ماجراهای غم انگیز نمی ذاره یه آب خوش از گلوت پایین بره:)

کاش همه مرام خانم نخعی عزیز رو داشتن:) من عاشق اون جمله تون شدم که گفتید عین ژول ورن می نویسید! شخصیت اول داستان هر بلایی سرش بیاد، سالم می مونه:)

و تشکر می کنم از همه نویسنده های عزیزی که پایان خوشی برای شخصیت هاشون رقم می زنن:) من جمله خانم نخعی؛ خانم نادریان، خانم منجزی، خانم پوریا،‌ خانم عبدی،‌ خانم رضاپور و البته مرضیه عزیزم که می دونم چقدر سختی می کشه واسه رقم زدن پایان های شیرین و خوش!!!

راستی گیلدا پایان خوشی داشتا!!!

پاینده باشید:)


...با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم/ یا او نشان ندارد یا من خبر ندارم...
بالای صفحه
فرناز نخعی
تاریخ ارسال: 15 اسفند 1390 - 10:15 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 17 آذر 1390

پیام های ارسالی: 580
اعتبار: 493

3992 مرتبه در 664 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 2647 مرتبه تشکر کرده است.

میگم این دلگرفتگیت خیلی فواید داشت نیلو جون، انگار همه مون کلی دل نوشته داشتیم که حسابی انبار شده بود و فقط یه بهانه مثل دلگیری تو لازم بود تا همگی دوان دوان بیاییم اینجا و شروع کنیم به نوشتن دلتنگیها و سلیقه ها و تجربه هامون! مرسی از این که این تاپیک رو باز کردی خوب من.


من برای متنفر شدن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم، چون دارم به کسانی محبت میکنم که دوستم دارند.
بالای صفحه
nilofar
تاریخ ارسال: 15 اسفند 1390 - 11:15 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 30 مهر 1390

پیام های ارسالی: 549
اعتبار: 226

3846 مرتبه در 633 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 3202 مرتبه تشکر کرده است.

درود  همتالاری های گلم

از این که شما رو دارم  خیلی خیلی خوشحال و سعادتمندم  واز این که عضو و کاربر نشر علی  هستم خیلی خیلی خوش حال تر چون باعث شد شما ها رو پیدا کنم .

ادمین عزیزم از این که  بی نظمی منو بخشیدی و تاپیک رو حذف نکردی ازت ممنونم .

عاطفه ی عزیز و فرناز جان با شما کاملا موافقم که باید همه جور و همه سبک کتابی وجود داشته باشه من خودم همیشه می گم که رمان یک مورد کاملا سلیقه ای وهیچ کسی بنا به سلیقه ی خودش نباید در مورد یک کتاب حکم کلی صادر کنه! همچنین بارها در بخش های مختلف تالار از کتاب هایی که مشکلات جامعه رو عنوان می کنن دفاع کردم و گفتم حتی اگه این مشکلات تلخ هم باشه باید گفته بشه! منظور من از این دل نوشته این نبود که همه ی کتاب ها باید شیرین و رمانتیک و ... باشن من میگم دلیلی نداره توی یک کتاب همه ی این بدبختی ها و سیاهی ها  با هم اورده بشه! نویسنده میخواد درد ها رو مطرح کنه ؟!خوب این خیلی خوبه ولی همین تلخی رو میتونست با یک ذره شیرینی قاطی کنه  این جوری هم معضلات و گفته بود هم  خواننده رو از زندگی سیر نکرده بود!

مگه شما عزیزان خودتون در کتاب هاتون حادثه های تلخ و غم انگیز ندارین؟ مثلا در تیه طلا اون اتفاقات که برای طلا و خواهرش وپدر ومادرش افتاد  تلخ وغم انگیز نبود؟یا شخصیت امید و کاری که باسیما کرد در اوج اسمان مارو ناراحت نکرد؟یا چشم به راهی اهو تویتیم خونه  عشق بی فرجامش با سامان وفراز و نشیب های زندگیش با افشین در رمان اهو غم انگیزنبود؟پس چرا موقع خوندن این کتاب ها به این حالت دچار نشدم؟ چون شما این وقایع تلخ و اندوه بار رو گفتین اما پیچیده توی یک زرورق خوشگل از عشق وزیبایی بطوریکه  من نوعی خیلی راحت تر وبهتر پیام کتاب تون رو درک کردم .

البته باز هم قبول دارم که ما باید درست انتخاب کنیم علت این انتخاب منم این بود که چند سال پیش کتاب دیگه ای از همین نویسنده خونده بودم که علی رغم این که اونهم ختم به خیر نشد و غصه دار بود من خوشم اومد چون این قدر سیاه ومنفی نبود! این کتاب رو فکر کنم نویسنده ی محترم در اوج کلافگی ومنفی نگری نوشته بود ند.

ولی  دوستان عزیزم بیشتر از پیش فهمیدم که همه ی شما رمان خونهای حرفه ای هستین چون تا گفتم "ف " همگی رفتین "فرحزاد " !

قربون همه ی شما .نیلوفر


ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
بالای صفحه
بهار1355
تاریخ ارسال: 15 اسفند 1390 - 11:49 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 8 مهر 1390

پیام های ارسالی: 182
اعتبار: 67

1214 مرتبه در 222 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 4565 مرتبه تشکر کرده است.

سلام بر دوستان عزیزم

من هم با نظر همتون موافقم و خیلی خوب حق مطلب رو بیان کردید و باید از نیلوفر جان هم تشکر کنم که همچین تاپیکی رو باز کردن و خدمت راسپینای عزیز عرض کنم که بدی کار اینجاست که من اشکم فقط برای شخصیتی که وجود نداره در نمیاد بلکه اون رو با دنیای واقع منطبق میکنم مثلا در کتاب همراز که سیاوش التماس میکرد به فرزند خوندگی پذیرفته بشه در اون صحنه من به حال همه بچه های یتیمی که در پرورشگاه هستن و منتظر خانواده ای که اونا رو قبول کنه اشک ریختم و این دیگه خیلی ادم رو اذیت میکنه وگرنه اگر فکر کنی واقعی نیست خوب دلیلی هم برای گریه نمیمونه پس بقولت چقدر خوبه اگر دردی هم قرار بیان بشه در زرورقی زیبا باشه و طوری نباشه که تعادل روحی خواننده به هم بخوره پاینده باشید


به پندار تو جهانم زیباست جامه ام دیباست دیده ام بیناست زبانم گویاست قفسم هم طلاست بر این ارزد که دلم تنهاست
بالای صفحه
Ana
تاریخ ارسال: 16 اسفند 1390 - 12:56 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 22 دی 1390

پیام های ارسالی: 327
اعتبار: 96

2628 مرتبه در 456 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 2332 مرتبه تشکر کرده است.

به قول تلویزیون سلام مردم

سلام به نیلوی عزیز و اون دل غمگینش,اون کتابه ایشالا پرپر شه که نیلومون رو ناراحت نکنه ,آخه حیف این اشکا نیست(شکلک بغل یا به قول راسپینا جونم -0-)

آخه من نمیدونم بعضی لز این نویسنده ها چی فکر میکنن که این همه تلخ مینویسن؟آخه که چی؟خوبه فروش هم نداره(شکلک پشت چشم نازک کردن)با با کم توی زندگیمون تلخی هست اون هم با دوز بالا که گاهی از شدت غم و غصه بعضا دیده شده که اور دوز کردن(آخه تلخی چای و قهوه هم نیست که بدبختی به تلخیه زهر ماره[شکلک خیلی عصبانی])

تازه بعضی نویسنده ها تلخ زهر ماری مینویسن آخرش بعد کلی بدبختی  و مصیبت طرف به سامون میرسه و خوشبخت میشه,آخه این خوشبختی به چه قیمت؟؟؟؟؟ به قیمت خورد و خاکشیر شدن اعصاب خواننده(خواننده غمگینی که با هزار امید برای شاد شدن رفته کتاب رو تهیه کرده)

من طرفدار تلخی کم توی داستانم رمان آقای بوووووووووووووووووق رو هم نمیخونم اصلا و ابدا.

اینا همش زجر روح و روانه,به خدا ظلمه که با اعصاب مخاطب بازی بشه,چون این مخاطب راهی برای تخلیه این خشم و گریه نداره و مستقیم خانواده بیچاره این مخاطب هستن که در معرض این تخلیه روانی قرار میگیرن و مقصر هم این نویسنده زهر ماری (کنایه از تلخی شدید)نویسه.


هیچ کس همراه نیست.....تنهای اول
بالای صفحه
گندم
تاریخ ارسال: 16 اسفند 1390 - 10:03 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 24 آبان 1390

پیام های ارسالی: 299
اعتبار: 210

2490 مرتبه در 400 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 4577 مرتبه تشکر کرده است.

سلام به همه ی دوستام

من هر رمانی رو میخونم چه  با پایان تلخ و چه شیرین . چون به قول معروف من اشکم دم مشکمه و برای خوشی و ناخوشی گریه میکنم . هنگام خوندن کتاب تمام صحنه ها و قیافه ی کاراکترها رو مجسم میکنم و به قول همسرم زیر پوستی میخونم . البته سریع هم جوگیر میشم و داستان روم اثر میذاره که امروز خوش اخلاق باشم یا دور از جون همه برج زهرمار باشم

بیشتر اوقات قبل از اینکه همسرم وارد خونه بشه ، میگه امروز رحیم هستم یا حسین؟

منظورش اینه که کتاب ضد مرد خوندم و اونو به چشم رحیم (بامداد خمار ) می بینم یا کتاب عاشقانه خوندم و به چشم حسین (مهر و مهتاب ) می بینم

تازه .... وقتی دلم بگیره و بهانه ای برای گریه کردن نداشته باشم به پایان تلخ کتابهایی که خوندم فکر میکنم و زار میزنم.

((در ضمن خوشحال شدم که فهمیدم سپیده ی عزیزم هم کتابهای هری پاتر رو خونده چون من عاشق کتابها و فیلمهاش البته زیرنویس هستم .))

از داستانهایی که فیلم های دهه 40 و 50 رو برام تداعی کنه متنفرم . که متاسفانه چند تا از کتابهای علی هم اینجوری بود و برای پولی که بابتشون دادم نزدیک بود خودمو بکشم . دور ریختن پول یه طرف ... فردین بازی های قهرمان داستان هم یه طرف

نمیدونم اینایی که نوشتم دلنوشته بود یا نه اما خب نوشتم دیگه

                                         شبنم از سر بی ریایی به پینه دوزها می خندد و عطر یاسهای وحشی ، حسِ عطشِ عشقِ هوسباز است

(قسمتی از یکی از سروده هایم ، بعد از خواندن پایان در امتداد حسرت ... چون حسابی تو جو بودم)


آرام تر سکوت کن .... صدای بی تفاوتی هایت هلاکم می کند .
بالای صفحه
راسپینا
تاریخ ارسال: 16 اسفند 1390 - 10:26 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 2 مهر 1390

پیام های ارسالی: 419
اعتبار: 111

3487 مرتبه در 482 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 3757 مرتبه تشکر کرده است.

سلام دوباره... من برگشتم:)

یه چیزی بگم؟! من مثل همیشه با حرف های نیلوفرجونم موافقم عمیقاً و دقیقاً!!!

آفرینش صحنه هایی تا این غمگین واقعاً کار سختیه!!! یه کتاب رو آدم می خونه، توی اون یکی از شخصیت های نیمه فرعی راهی دیارباقی می شه! بعد نویسنده انقدر زیبا میاد و درمورد این ماجرا قلم می زنه که آدم واقعاً می تونه همزاد پنداری بکنه!!! می تونه خودش رو بذاره جای شخصیت ها و احساس درد و غمشون رو حس کنه! این منتهای هنرمندیه به نظرم!!! این قدرت بی اندازه نویسنده است!!! من خودم عمراً نمی تونم فضای غمگین ایجاد کنم و توی تمام نوشته هام، همه شاد و شنگول هستن! چون قلمم قدرت آفرینش این صحنه ها رو نداره و می دونم که فقط کار خودم رو خراب می کنم با استفاده از این فضاهای غمگین!!!

نویسنده عزیز اون رمانی که نیلوفرجون خونده بودن هم از این دسته نویسنده هاست!!! در توانایی ایشون شکی نیست!!! اصلاً به خاطر همین توانایی هاست که می تونن انقدر تلخ بنویسن!!! واقعاً می گم، تلخ نویسی کار هر کسی نیست!!! چه یه جمله کوتاه باشه و چه یه رمان بلند!!! تلخ نوشتن هنر زیادی می خواد! شاید خیلی بیشتر از طنز نوشتن!!!‌ تلخی مستقیماً با حس عاطفه ی  آدم ها سروکار داره!!! اما طنز این طور نیست!!! البته چیزی که امروز به عنوان طنز پذیرفته شده این طور نیست! وگرنه خود طنزنویسی اسلوب خاصی داره که سخت هم هست...

بعضی وقت ها، توی بعضی رمان ها نویسنده ناگزیره که پایان تلخی رو رقم بزنه!!! روندی که دنبال شده توی سرتاسر رمان، این اجبار و الزام رو ایجاد کردن! که البته همه اینا دست خود نویسنده است!!! اما بعضی وقت ها واقعاً لازم نیست... همه چیز خوب و خوش و آرومه، یهو تو دو صفحه آخر رمان یکی از شخصیت ها بی دلیل می ره زیر ماشین و تماااااااااااااااااااااااام! خب این چه کاریه آخه؟!

حداقل مرگی هم اگه قراره رفم بخوره، بهتر نیست یه مرگ هدف دار باشه!؟ مثل مرگ داش آکل!!! خداییش زیبا نبود اون مرگ؟!

و این که پایان رمان رو می خونم!!! می دونی شریف جونم، راستش رو بگم... اکثر رمان ها، با شروعشون، خود به خود تو رو به سمت پایان راهنمایی می کنن! آسونه حدس زدن این که ته کتاب کی به کی رسیده:) حداقل واسه من خیلی آسونه!!! استثنا هم هستا!!! الان چیزی به ذهنم نمی رسه، یادم اومد میام پیام رو ویرایش می کنم... .  خلاصه به خاطر همین که می دونم می تونم خیلی زود  برسم به این قضیه، از خوندن پایان کتاب نمی ترسم:)  و ترجیح می دم که بخونم پایان رو که تهش غصه نخورم که چرا این مرد و اون یکی به عشقش نرسید:)

مرسی نیلوفر جون که این تایپیک زیبا رو باز کردی...

وای گندم؟! راست می گی؟! من هم خیلی خوشحال شدم!!! آخه هیچ کس دوست نداره هری رو... به جز داداشم!!! همه می گن این مال گروه سنیه ج!!! اما نمی دونن که من وقتی هشت سالم بود رمان های هری پاتر رو شروع کردم و وقتی هفده سالم بود تمام!!! تمام کودکی ام بود و بسیار بسیار برام عزیزه این کتاب:)

مرسی از همه که مثل هیمشه با حضور گرم و فعال و دوست داشتنی شون کلی انرژی مثبت وارد این تالار کردن:)

بوس و-0- تقدیم به همه!!!

 


...با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم/ یا او نشان ندارد یا من خبر ندارم...
بالای صفحه
فرناز نخعی
تاریخ ارسال: 16 اسفند 1390 - 11:36 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 17 آذر 1390

پیام های ارسالی: 580
اعتبار: 493

3992 مرتبه در 664 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 2647 مرتبه تشکر کرده است.

سلام دوستان

سپیده جون خواستم بگم تلخ نوشتن درسته که توانایی قلم میخواد و ذهن خلاق اما در کنار اینها اعصاب پولادین ودل محکم هم میخواد! مهمترین دلیل این که من نمیتونم غمنامه بنویسم همینه چون خودم بیتشر از همه دلم به درد میاد و قبلا هم گفته بودم که یه بار وقتی مرتکب همچین اشتباهی شدم، اون قدر کابوس دیدم که دیوونه شدم و بعد از یکی دو هفته مقاومت شکست رو پذیرفتم و رفتم آخر کارم رو عوض کردم و بعد با دلی خوش و روحیه ای خوب پرداختم به بقیهء زندگی! به نظر من اون نویسنده هایی که میتونن داستانهای تلخ بنویسن واقعا اعصابی از جنس پولاد دارن!

من شخصا حتی در مورد فیلم تایتانیک هم چنین عقیده ای داشتم و همیشه میگفتم مثلا اگه پایان این فیلم خوب تموم میشد چی ازش کم میشد؟ چی میشد دختره بعد از این که همهء خاطرااتش رو تعریف کرد، یهو یه پیرمرد هم از در وارد بشه و دختره بگه این جکه و ما با هم عروسی کردیم و 8 تا هم بچه داریم!!! فقط 30 ثانیه از فیلم تغییر میکرد ولی تقریبا همه معتقد بودن اگه اینطوری میشد دیگه این فیلمی نبود که فروشش دنیا رو برداره!! خلاصه تفاوت افکار و عقایده دیگه!

ضمنا من هم با کمال شرمندگی اعلام میکنم که هر چند سنم یه خورده کمه  و نباید این کارو میکردم ولی یواشکی کردم و هری پاترو خوندم و خیلی هم دوسش دارم! حالا که کار به اعتراف کردن کشیده بهتره بگم همهء کتابهای دلتورا رو هم خوندم، همینطور تالار وحشت و دایرهء وحشت رو و در نهایت سهمگین ترین اعترافم اینه. لطفا روتون رو بکنید اون طرف چون طاقت ندارم تو چشماتون نگاه کنم و بگم.آب دهنمو قورت میدم تا شهامتم رو پیدا کنم و با کمال شرمندگی میگم من کتابهای نیکولا کوچولو رو هم خیلی دوست دارم!!! ( شکلک شرمنده با صورت گلگون و چشمای گناهکار و سر به زیر)


من برای متنفر شدن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم، چون دارم به کسانی محبت میکنم که دوستم دارند.
بالای صفحه
افسانه نادریان
تاریخ ارسال: 16 اسفند 1390 - 2:19 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 26 دی 1390

پیام های ارسالی: 335
اعتبار: 84

1948 مرتبه در 357 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 1174 مرتبه تشکر کرده است.

سلامی دوباره به دوستان چون قسمت دل نوشته هاست من نمی تونم دل بکنم و سرک نکشم و دل دل کنم بیام نظر بدم یا نه .دلمو می زنم به دریا و میام حرفای قشنگ شما دوستانو می خونم میگم حرف و نمیگم نوشته ها چون راستش (فکر نکنید توهم زدما )انگار صدای شما دوستانمو میشنوم . اخه حرفای دله، منم تو این مدت یه کوچولو شما ها رو شناختم انگار می تونم صداها تونم بشنوم با اینهمه نوشته که از ته دله. مثلا نوشته های سپیده ی عزیزم لبخند به لبم میاره ،شریف عزیزو تحسین میکنم با قلم زیباش و گندم جونم و طبع شعرش که فهمیدم شاعرم هست و آنای عزیز که شکلکاش خیلی به جا و بامزه ست ونیلوفر که مثل خودم احساساتیه و دوستان عزیز دیگه مگه میشه صدای دلاتونو نشنید.

خواستم بگم باسپیده جون موافقم که بعضی وقتا بعضی  مرگا تو کتاب هدفداره و اگه اتفاق نیفته توازن قصه بهم می خوره . یا بعضی قصه ها فقط با پایان تلخ قابل تصور و زیباست .به نظر من مرگ اصلا زشت نیست ولی نه اینکه همه ی ادمای کتاب رو شامل بشه یه رمانی خوندم که از اول داستان آدما فقط می میرند اول قصه پدر و مادر بعد هم نامزد و پدر بزرگ و یادم نیست فکر کنم مادربزرگ قصه هم بود و تا پایان داستان فقط شخصیت اول داستان و چند تا سیاهی لشکر باقی موندند .اخه این همه مرگ و اینهمه غم و غصه برای شخصیت اول واقعا چه لزومی داره و چی رو میخواد ثابت کنه؟

بعضی کتابا مرگ آدمارو اونقدر واقعی و لازم نشون میده و غم و قصه ی بعدش تاثیر گذاره که آدم نمی تونه اونو اضافی تصور کنه مثلا تو کتاب دالان بهشت که یکی از محبوب ترین های رمانای ایرانی برای منه ، وقتی خانم جون می میره مهناز و غم هاش نه تنها آزار دهنده نیست بلکه آدم باهاش همدردی میکنه یا وقتی پدر مهناز هم می میره بازم داستان آزار دهنده نمیشه و باز هم وقتی مادر ثریا هم فوت می کنه   انگار واقعا غیر این نباید اتفاق بیفته خانم صفوی عالی تونسته این همه اتفاقو کنار هم و قابل توجیه به تصویر بکشه من حتی صحنه های بهشت زهرا رو هم در ذهنم تصور می کردم واضح و روشن در هر صحنه از مرگ ادمای داستان،  اتفاقی می افته که خواننده تلخی مرگو فراموش میکنه و مردن اون ادم ها در اون مقطع زمانی براش قابل توجیه میشه.

اگه هر اتفاق در روال عادی داستان دلیلی محکم برای خودش داشته باشه و البته به اندازه باشه خواننده رو آزار نمیده افراط و تفریط در هر چیزی آزار دهنده ست حتی شوخی و خنده اگه با لودگی قاطی بشه خواننده و ذهنشو ازار میده و آدم پیش خودش میگه این ادم تو کتاب زیادی سرخوشه که اونم به درد کتاب های کمیک می خوره .

امیدوارم حرفای دلم خسته تون نکرده باشه چشماتونو می بوسم که خسته شون کردم .


هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست
بالای صفحه
Ana
تاریخ ارسال: 16 اسفند 1390 - 10:40 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 22 دی 1390

پیام های ارسالی: 327
اعتبار: 96

2628 مرتبه در 456 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 2332 مرتبه تشکر کرده است.

سلام مردم(وای چه با حال میگه)(از خنده ریسه می رویم)

خانم نخعی گل اصلا خجالت و شرمندگی نداره که ,اگه بفهمید من گاهی سراغ چه کتاب و اشعاری میرم که دیگه دلتون رو میگیرین و میخندین,اما به کسایی که به من و خانم نخعی میخندن و مسخرمون میکنن باید بگم برید خودتونو مسخره کنید[اما اعتراف من, من,من,من......کتاب چهار فصل ماله بچه ها وکلا ادبیات کودک, شعر هایی مثل  گل همه رنگش خوبه,بچه زرنگش خوبه,توکتابا نوشته تنبلی کار زشته,تنبل همیشه خوابه,جاش توی رخته خوابه .......میخونم]خو مگه چیه مگه من و خانم نخعی و راسپینا جون و غیره و ذلک دل نداریم.

میدونید گاهی آدما دوست دارن بچه بشن(شعار نیستا من امتحان کردم)گاهی دوست داریم برگردیم به دوران کودکی,اگه نمیشه لا اقل اینطوری برا چند لحظه هم شده سرکی به این دوران میکشیم.هههههههههی ....جوونی کجایی که یادت به خیر.

آقا خو من با پایان تلخ و مرگ و میر موافق نیستم,آخه چیه از اولی که این داستان رو شروع میکنی هی غم و مرگ و غم و بدبختی و باز هم غم. پدر میمیره ,مادر با بی رحمی میره زن یه نامرد میشه,شوهره خیانت میکنه به بدترین شکلش,بعد کاشف به عمل میاد که طرف دوستش بوده وگرونی و بی پولی و چیو چیو چی(اینها مثال بود و اشاره به داستان خاصی نداشت ولی یه نگاه اجمالی بندازین میبینین که شماری از کتاب ها اینطورین)هی دوپامین(هورمون شادی آور مغز
) بدبخت میره بالا دو باره پشت سرش یه پالس دیگه وارد میشه و کورتیزول و آدرنالین(هورمون های استرس زا)میررن بالا.

بعد نکته دیگه اینکه  این داستانا زمینه افسردگی رو فراهم میکنن(مخصوصا که اون شخص مستعد این بیماری هم باشه).

برای مثال کتاب شاه ماهی.چه کتاب ماهی بود واقعا ,همه چیش به اندازه,همه چی عالی,همه چی آرومه ,تو به (اوا خاک عالم نگا ما رو به چه راهایی هدایت میکنن) خلاصه اینکه هر چیزی هم داشت با دوز پایین بود,یا مجنون تر از فرهاد یا با عشق برگرد یا لبخند خورشید و غیره و غیره.

یه مسئله ای که توی بعضی کتابها منو تا سر حد جنون میکشونه(شکلک کسی که آمپر چسبونده)و اصلا طرف همچین کتابی نمیرم      موضوع خیانته       ,خیانتی که به طور عمد و خیلی خیلی بیرحمانه از طرف زوجین (به خصوص )آقایون صورت میگیره.

نمیدونم تا چه حد شما از وجود این موضوع توی داستانا خوشتون میاد اما من که   .....

از لطف همه شما عزیزان بینهایت ممنونم


هیچ کس همراه نیست.....تنهای اول
بالای صفحه
عاطفه منجزی
تاریخ ارسال: 16 اسفند 1390 - 11:55 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 1 آبان 1390

پیام های ارسالی: 140
اعتبار: 59

1176 مرتبه در 172 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 873 مرتبه تشکر کرده است.

گندم نوشت:
 

سلام به همه ی دوستام

من هر رمانی رو میخونم چه  با پایان تلخ و چه شیرین . چون به قول معروف من اشکم دم مشکمه و برای خوشی و ناخوشی گریه میکنم . هنگام خوندن کتاب تمام صحنه ها و قیافه ی کاراکترها رو مجسم میکنم و به قول همسرم زیر پوستی میخونم . البته سریع هم جوگیر میشم و داستان روم اثر میذاره که امروز خوش اخلاق باشم یا دور از جون همه برج زهرمار باشم

بیشتر اوقات قبل از اینکه همسرم وارد خونه بشه ، میگه امروز رحیم هستم یا حسین؟

منظورش اینه که کتاب ضد مرد خوندم و اونو به چشم رحیم (بامداد خمار ) می بینم یا کتاب عاشقانه خوندم و به چشم حسین (مهر و مهتاب ) می بینم

تازه .... وقتی دلم بگیره و بهانه ای برای گریه کردن نداشته باشم به پایان تلخ کتابهایی که خوندم فکر میکنم و زار میزنم.

((در ضمن خوشحال شدم که فهمیدم سپیده ی عزیزم هم کتابهای هری پاتر رو خونده چون من عاشق کتابها و فیلمهاش البته زیرنویس هستم .))

از داستانهایی که فیلم های دهه 40 و 50 رو برام تداعی کنه متنفرم . که متاسفانه چند تا از کتابهای علی هم اینجوری بود و برای پولی که بابتشون دادم نزدیک بود خودمو بکشم . دور ریختن پول یه طرف ... فردین بازی های قهرمان داستان هم یه طرف

نمیدونم اینایی که نوشتم دلنوشته بود یا نه اما خب نوشتم دیگه

                                         شبنم از سر بی ریایی به پینه دوزها می خندد و عطر یاسهای وحشی ، حسِ عطشِ عشقِ هوسباز است

(قسمتی از یکی از سروده هایم ، بعد از خواندن پایان در امتداد حسرت ... چون حسابی تو جو بودم)


عرض ادب مجدد به همه ی دوستان 

الان کنجکاوی داره به ذهنم سیخونک می زنه که چرا گندم عزیزم با اون همه طراوت  روحش،از دهه ی 40 و 50 بیزاره؟!یه جورایی دارم غلغلک می شم یه داستان ازاون دوران کلید بزنم ببینم می شه نظرشو برگردوند یا نه؟!... از چیه اون دهه و داستاناش بیزاری؟ طرز تفکر اون دوران؟زندگی و شرایط اون دوران؟ آخه تا جایی که اطلاعاتم در مورد شما اجازه می ده برآورد کنم،شما اون دوران حتی دنیا نیومده بودی!چی از اون دوران ناراحتت می کنه؟! 
مگه اون دوران فقط فردین بازی داشته؟ دوران خوبی بود که مردم با صداقت تر از امروز بودن،زندگیا ساده تر،عصر ماشین و الکتروینک نبود ولی زیر کرسی و قصه ی مادربزرگا هنوز رونق داشت! فقط به خاطر سینمای اون دوران یا ادبیاتش می گی ؟ کاش بیشتر راهنمایی می کردی که این حس کنجکاوی رو یه جوری اقتاع کنی و بی جوابش نذاری.... 

بالای صفحه
گندم
تاریخ ارسال: 17 اسفند 1390 - 12:58 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 24 آبان 1390

پیام های ارسالی: 299
اعتبار: 210

2490 مرتبه در 400 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 4577 مرتبه تشکر کرده است.

عاطفه عزیزم سلام و تقریبا نیمه شب بخیر

منظورم از داستانهایی که ادمو یاد فیلمهای فارسی دهه 40 و 50 میندازه این بود که در این فیلمها همیشه دیدم که قهرمان فیلم 100درصد مثبته و برای خودش یه پا هوخشتره هستش. همیشه سر بزنگاه میرسه و هیچ وقت سوتی نمیده

من کلا این جور چیزهارو نمی پسندم . چون به نظر من هیچکس خوب مطلق و یا بد مطلق نیست .

اما این رو هم بگم که منش و رفتار و کلام  مردم قدیم رو دوست دارم . چون خیلی با صفاتر و مهربون تر و ساده تر از الانیها بودند و هستند .من روی نظرم هستم که در داستان هر چیزی میتونه اتفاق بیفته . .. اما خوب باید در ذهن من هم بگنجه

البته دوست نداشتن این جور چیزها سلیقه ای هستش و ممکنه خیلی ها با نظر من مخالف باشند . اما یک چیز رو نباید نادیده گرفت که اون هم ذهن خلاق و قلم توانای نویسنده هستش

کتابهایی که من خوندم و فردین بازی رو برای من تداعی کرد از نظر موضوع و جاذبه خیلی بد بود . تجربه ی بدی برایم شد .

ممکنه یک نویسنده ی توانا و خلاق داستانی از همین چیزهایی که گفتم بنویسه و منو جذب کنه .

شما درست گفتید من سنم به اون زمانها نمی خوره . اما چون فیلم های همون زمان هارو زیاد دیدم این مشکل برام بوجود اومده .

نمی دونم تونستم نظرم رو خوب بنویسم یا نه . بعضی مواقع افکار و حرفهایی در ذهنمان هست که نمی تونیم اونارو بنویسیم الان من دچار همون حالت شده ام .

احساس می کنم حرفهام بی سر ته شده آخه دوباره کتاب  .... خوندم و دچار افسردگی زودگذر شدم

دنیای دستها ، دنیای بی وفایی ست . امروز دستهایت را می گیرند  و فردا که قصه ی عادت شدی ..... همان دست ها را برایت تکان می دهند .

 


آرام تر سکوت کن .... صدای بی تفاوتی هایت هلاکم می کند .
بالای صفحه
عاطفه منجزی
تاریخ ارسال: 17 اسفند 1390 - 12:55 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 1 آبان 1390

پیام های ارسالی: 140
اعتبار: 59

1176 مرتبه در 172 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 873 مرتبه تشکر کرده است.

نیمه شب تو هم بخیر باشه گندم جان!

الان من کاملا تحریک شدم که یه کتاب از همون دوران بنویسم و موضوعش هم اومد تو ذهنم . شاید همین کتاب رو کلید بزنم،امیدوارم ناامیدت نکنم! رسم دهه ی چهل ،پنجاهی رو به جا می اپآریم بدون دوزو کلک و یه داستان که تم واقعی داره و شاید خیلی چیزا رو توش بشه با چشم دل و صفای باطن  دید،مثل  صمیمیت و صداقت اون دوران و خیلی چیزای دیگه شو!البته زیاد مطمئن نیستم حتما خوشت بیاد....دارم می رم اصفهان برا تحقیق و وقتی برگشتم برات پیغام می دم که تونستم به نتایجی که برا داستان نیاز دارم ،دسترسی پیدا کنم یا نه؟اگه تحقیقاتم به نتیجه رسید، آماده ی یه دونه داستان 40 ،50 ای باش ...

بالای صفحه
گندم
تاریخ ارسال: 17 اسفند 1390 - 1:00 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 24 آبان 1390

پیام های ارسالی: 299
اعتبار: 210

2490 مرتبه در 400 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 4577 مرتبه تشکر کرده است.

هر کتاب و یادداشتی که اسم شما روش باشه برای من یک گنجه

عاشق قلمت هستم . تمام کتابهاتو دارم وخوندم . مطمئن باش که نظرمو عوض می کنی

بووووووووووووووووووووووووووووووس


آرام تر سکوت کن .... صدای بی تفاوتی هایت هلاکم می کند .
بالای صفحه
a.h.113
تاریخ ارسال: 17 اسفند 1390 - 11:10 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 22 بهمن 1390

پیام های ارسالی: 7
اعتبار: 3

41 مرتبه در 9 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 15 مرتبه تشکر کرده است.

خانم منجزی عزیز شما هر چی بنویسین ما دوست داریم و میخونیم. دهه 40 که هچی اگه مال 40 هزار سال قبل از میلاد مسیح هم باشه قبولش داریم!


گل پونه گل پونه دلم از زندگی خونه
بالای صفحه
nilofar
تاریخ ارسال: 17 اسفند 1390 - 3:14 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 30 مهر 1390

پیام های ارسالی: 549
اعتبار: 226

3846 مرتبه در 633 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 3202 مرتبه تشکر کرده است.

سلام دوستان

گندم جون و عاطفه ی عزیزم  منظورتون از دهه ی 50-40 میلادیه دیگه:)))) اخه  یه جوری میگین دهه ی 50-40 که ادم فکر میکنه دارین درباره ی دوران پارینه سنگی حرف میزنین:)))))  دهه ی پنجاه  که همین  تازگیها تموم شد!!!  اخ اخ !  جوونی کجایی که یادت بخیر؟!

من تازه می خواستم به فرناز جون بگم عزیزم خجالت نداره خوندن اون کتاب ها منم همه شون رو بجز هری پاتر خوندم به اضافه ی  "مامان اسباب بازی هایم را خودم جمع می کنم "  "  لباس هایم را خودم می پوشم  "  " مامان من ........... دارم " و من بع بعی بامزه ام   و خروس نگو یه ساعت و......................ولی حالا منم دیگه خجالت میکشم .

در ضمن مگه تو دهه ی پنجاه ما جاهل  و لوتی و....داشتیم ؟ اونا مال  اوا ئل  قرن بودن سالهای 1300 ! تو دهه ی 50 اقایون شعارشون "خانم ها مقدم اند " بوده! فردین بازی در نمی اوردن که؟

از متولدین 50 هم اگه بگم یکی از اون یکی گل تر:)))))))))))))  فقط به  اسامیشون دقت کنین :   گندم      بهار     نغمه     نیلوفر        خدایی یاد سر سبزی و طراوت و طبیعت زیبا و.... نمیوفتین !!!!! 

از شوخی گذشته  ما منتظر کتاب شما از هر دهه و زمانی که باشه هستیم .


ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
بالای صفحه
عاطفه منجزی
تاریخ ارسال: 18 اسفند 1390 - 4:33 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 1 آبان 1390

پیام های ارسالی: 140
اعتبار: 59

1176 مرتبه در 172 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 873 مرتبه تشکر کرده است.

نیلوفر جان !

در پاسخ به سوالی که روی تاپیک آنسوی مرز عشق در مورد فرق دوست داشتن و عادت کرده بودی،یه مطلبی رو از کتاب شازده کوچولو برات می زارم (شاید خنده دار باشه ولی من عاشق این کتابم!)البته منظور همون دوست داشتنه شدید و آگاهانه است نه دوست داشتن از روی غریزم...(چشمک)

شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
……….
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند.
اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.

روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟

روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، . عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.
 
 
اینا حرفای آنتوان سنت دو اگزوپری بود از زبان روباه قصه ش بود ولی من فقط یه چیزرو می دونم!
 
ما ادما خیلی باهوش و نکته سنجیم(اگه بخوایم که بفهمیم)فرق بین عادت و دوست داشتنو می فهمیم. من یا تو یا هر ادم دیگه ای می تونیم حتی به چیزای بد یا ادمای بدم عادت کنیم ولی مطمئنا فرق بین خوب و بد رو از هم شخیص می دیم. خوشنودی باطن و آرامشی که کنار کسی به دست می آریم از یک عادت فرا تره....
بالای صفحه
فرناز نخعی
تاریخ ارسال: 18 اسفند 1390 - 10:23 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 17 آذر 1390

پیام های ارسالی: 580
اعتبار: 493

3992 مرتبه در 664 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 2647 مرتبه تشکر کرده است.

با سلام و درود به شب زنده داران گرامی!

آقا من شدیدا معترضم، چه معنی داره شماها میتونین شب بیدار بمونین و دهن ما رو آب میندازین؟ خب ما هم دلمون میخواد اقلا تا ساعت 3و4 صبح بیدار بمونیم ولی کلهء صبح باید پاشیم بریم سر کار و جوجه هامونو ببریم مدرسه در نتیجه فوقش تا ساعت 12 و اگه خودمونو بکشیم تا 1 بیداریم! اهه!

اما بحث شیرین عشق! به نظر من عشق و دوست داشتن دو مقولهء جدا از هم نیستن و به موازات هم پیش میرن. در واقع معنیشون زیاد با هم فرق نداره! قبول دارم که قبل از ازدواج غریزه بیشتر در این احساس دخیله و بعد از این که غرایز به منظور میرسن بیشتر عواطف باقی میمونه ولی قبول ندارم که در این مرحله دوست داشتن آگاهانه تره و بیشتر متکی بر شعوره چون اصولا مقولهء دوست داشتن نمیتونه متکی بر شعور و اگاهی باشه و نیازمند دلایل عقلانی نیست. اگه من بگم همسرم رو دوست دارم چون تحصیل کرده ست یا نسبت به زندگیمون احساس مسئولیت داره یا متعهده و یا حتی چون مرد خوبیه و منو خیلی دوست داره، همش باد هواست! من شوهرم رو دوست دارم فقط به دلیل این که دوسش دارم، همین! وقتی میخواستیم عروسی کنیم همه میگفتن انتخابت خیلی خوبه و تند تند مزایای شوهرم رو میشمردن ولی من خودم میدونستم هیچ کدوم از اون مزایا باعث نشده من عاشقش بشم، در واقع دلیلی برای انتخابم وجود نداره! حتی بعد از 20 سال زندگی مشترک هم هنوز هیچی غیر از این نیست. اگه امروز بفهمم شوهرم به من دروغ گفته و به جای فوق لیسانس سواد خوندن و نوشتن داره و در همهء این سالهایی که من فکر میکردم عاشق من و بچه هاست به من خیانت کرده و یه زن و سه تا بچهء دیگه هم داره، باز هم دوستش دارم! ممکنه اگه اینا پیش بیاد از غصه دق کنم ولی مطمئنم چیزی از محبتم کم نمیشه. ممکنه ازش طلاق بگیرم و تا آخر عمر نخوام ببینمش ولی شک ندارم که باز هم دوستش دارم. هنوز بعد از 20 سال برای دیدنش بی تاب میشم و هنوز وقتی ساعت اومدنش نزدیک میشه ضربان قلبم میره بالا. اینا حس و حال عشقه، نه؟ مطمئنم شعور و آگاهی در این زمینه دخالتی نداره! تنها چیزی که گذشت زمان به احساسم اضافه کرده، اعتماد و اطمینان قلبیه، دیگه از اون اما و اگرها و شک و تردید های روزهای اول خبری نیست و بعد از این همه سال آدم مطمئن میشه که این مرد موندنیه و چیزی نظرشو عوض نمیکنه. شاید این تنها موردیه که با شعور و آگاهی به عشق اضافه میشه.

داستان عاشقی در مورد خیلی از زندگیها صدق میکنه ولی در حصاری از مسایل و مشکلات درگیره و نمیتونه نمود پیدا کنه. مثلا بسیاری از پدر و مادرهای ما از روی حجب و حیای ایرانی که در زمان جوونی اونا بیشتر بوده هیچ وقت به هم نگفتن چقدر همدیگه رو دوست دارن ولی واسه هم میمردن. یا الان من دور و برم زن و شوهرهای زیادی رو میشناسم که حتی حرف زیادی ندارن به هم بزنن و فکر میکنن زندگیشون خیلی عادی و پیش پا افتاده ست ولی این حس فقط به خاطر کوه مشکلات مادی و اجتماعیه و اگه یه روز معجزه وار همهء این مشکلات حل بشه، دوباره عشق فوران میکنه و خودشو نشون میده. اون زن و شوهر اگه بدونن نگران اجاره خونه و قسط ماشین و شهریهء مدرسهء غیر انتفاعی نیستن، تازه به خودشون اجازه میدن دربارهء این فکر کنن که چقدر دلشون برای هم میتپه و چقدر حرفای ناگفته دارن.

دربارهء انتخاب عاشق ترین مرد قصه ها فکر میکنم و بعدا نظرمو میگم نیلو جون چون مبحث خیلی وسیعه! اما تا اینجا هیچکدوم از پیشنهادات آنا رو نپسندیدم و نمرهء عاشقیشون رو کامل نمیدم!

ضمنا کلی دلمون غش و ضعف رفت برای ماجراهای اهلی شدن. من این کتابو شاید 10 بار خوندم و این قسمت اهلی شدنش رو هم بارها تو اینترنت و مجله و هزار تا جای دیگه مرور کردم ولی واقعا ازش سیر نشدم و هنوز هر بار میخونمش به وجد میام. دست این آنتوان جان درد نکنه با کتاب نوشتنش و دست عاطفه جونم با انتخاب کردن و نقل کردنش. ضمنا به عاشقان شازده کوچولو یه توصیه دارم. کتابی هست به نام گربه و مرغ دریایی برای گروه سنی ج! شماها که شازده کوچولو رو دوست دارین مطمئنم از خوندن این کتاب هم به وجد می آیینو از ته دل لذت میبرین!


من برای متنفر شدن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم، چون دارم به کسانی محبت میکنم که دوستم دارند.
بالای صفحه
طیبه فرشی
تاریخ ارسال: 18 اسفند 1390 - 11:46 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 20 آذر 1390

پیام های ارسالی: 334
اعتبار: 47

1637 مرتبه در 357 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 4752 مرتبه تشکر کرده است.

سلام عزیزان ودوستان که هم دوستتان دارم وهم عاشق همتون     اول اینکه روز جهانی زن رو به همتون تبریک میگم  وارزوی سعادت وشادکامی میکنم   دوم .در مورد سوال نیلفر جون.به نظر من  حا می در گیلدا چون با اینکه  گیلدا ازدواج کرده وبچه هم داشت از او وبچه اش به خوبی نگهداری میکرد  ودیگری کامیار در با عشق برگرد  باز هم برای حمایت و مبارزه ای که با پدرش کرد 


زندگی سیبی است که باید گاز زد با پوست
بالای صفحه
عاطفه منجزی
تاریخ ارسال: 18 اسفند 1390 - 12:22 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 1 آبان 1390

پیام های ارسالی: 140
اعتبار: 59

1176 مرتبه در 172 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 873 مرتبه تشکر کرده است.

در تائید صحبت فرناز عزیزم

والا فرناز جون،من یه مطلبی تو ذهنم بوده و همیشه هست ولی نتونستم اینجابنویسمش چون توی نقش آفرین از زبان مرد داستان بیان شده! ته ته نظرم در مورد عشق و دوست داشتن به موجودات دیگه و به خصوص جنس مخالف همونیه که اونجا نوشتمش!

متاسفانه اگه اینجا هم می نوشتمش،می شد تکرار مکررات و خب نمی شد دیگه!پس جواب نهاییم برا این سوال رو موکول می کنم به زمان روی گیشه اومدن کتاب ولی ناچارا از سنت اگزوپری عزیز کمک گرفتم و تونستم خاص شدن صدای قدم های یک پسر بچه از میون هزاران صدای قدم پسر بچه های دیگه رو برای موجود خاصی به عنوان اون حس والای دوست داشتن استفاده کنم!

اگه چند روزی نبودم،سفرم ولی بازم سعی می کنم سر بزنم.

در ضمن،ما از درد اجبار و اختلاف ساعت،جوجه داری هامونو از راه دور و اینترنت و ناچارا در نیمه شب باید انجام بدیم فرناز جونم،خلاصه که جوجه ها در هر جای دنیا و در هر ساعتی باید آب و دونشون رو داد حالا حتی اگه شده آب و دون روحی ....

در پناه حق....

بالای صفحه
paradise
تاریخ ارسال: 18 اسفند 1390 - 8:23 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 24 شهریور 1390

پیام های ارسالی: 71
اعتبار: 27

529 مرتبه در 101 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 448 مرتبه تشکر کرده است.

سلام به همگی.واقعا معتاد این تالار شدم من(شکلک نگرانی)!!!

اول بگم توی این پست یه ذره قرو قاتی حرف می زنم چون موضوعات زیادی بیان شده و میخوام در مورد همشون نظر بدم.

اول درمورد رمانهای غمگین.واقعا من هرموقع این رمانها رو میخونم دپسرده میشه(تلفیقی از افسرده و دپرس میشه دپسرده)رمانهای اقای مودب پور که یعنی من از 4فرسخیش هم رد نمیشم.اصلا خاطره ی خوبی ازشون ندارم مخصوصا اینکه در سن خیلی پایین حدود12.13ساله بودم که پریچهر ایشون رو خوندم وواقعا تاثیر بدی روم گذاشت.به قول خانم منجزی ادم به اندازه ی کافی بدبختی داره که دیگه توی کتاب هم بخواد بدبختی بخونه!!!

در مورد کتابهای هری پاتر و اینام منم به جمع خودتون اضافه کنین.یعنی عاشقشونم!تازه هرکیم میگه با این سن و سال چرا این کتاب ها رو میخونین مشکل از خودشه!از نظر روانشناس ها این یعنی توجه به کودک درون که خیلیم خوفه!

واما عشق!!بااینکه سنم پایینه و در حقیقت کوچیک همه ی شما هستم ولی باید اعتراف کنم حیلی دلم میخواد عاشق بشم!البته یه عشق واقعی !نه عشق های خیابونی یا هوس های جوونی!به نظرم عشق اگه از نوع واقعیش باشه ادم رو به کمال میرسونه.

همتون رو دوست دارم.

بوووووووووووووووووووووووس


زندگی باور میخواد ان هم از جنس امید.که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید قلبی به تو گوید که خدا هنوز هست!
بالای صفحه
افسانه نادریان
تاریخ ارسال: 18 اسفند 1390 - 9:58 PM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 26 دی 1390

پیام های ارسالی: 335
اعتبار: 84

1948 مرتبه در 357 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 1174 مرتبه تشکر کرده است.

سلام به دوستان عزیز

صحبت از عشق و دوست داشتنه و من مگه میشه هیچی نگم و سکوت کنم .با فرناز عزیز موافقم عشق و دوست داشتن کنار همدیگه هستند معنی همدیگه رو کامل میکنند .گاهی یکی از دیگری پیشی میگیره و دیگری سبقت .میشه کسی رو خیلی دوست داشت و عاشقش نبود ولی نمیشه عاشق کسی بود و اونو دوست نداشت .

به نظر من همه ی دنیاو قشنگی هاش  مال آدم عاشقه .زیباترین حسی که خداوند در وجود انسانها تو قلباشون قرار داده دوست داشتنه .

فقط این شعرو مینویسم که :

از برای تو شعری می گویم به لطافت باران

می گویم دوستت دارم    نشنیده کلامم از ان توست

می گویم ستاره ی روشن شعرم     در بیداری خوابم از ان توست

می گویم همه ی عاشقانه های دنیا    همه در وجود توست

ندیده در ذهنم    دنیا زنده می شود   زیبایی با کلامت زنده می شود

گوشهایم نشنیده ترین شنیدنی هارا از زبانت نگفته می شنود

غرق توام نمی دانی     می دانم و همچنان دوستت می دارم

ندانسته شادم میکنی    لبخند بر لبان کج و کوله ی مدادم می نشانی

می نویسم مدادم می داند و من

و تو ندانسته       جهالت قلبم را پر می دهی .

دوستتون ندارم فقط

.

.

.

عاشق همتونم پس یعنی خیلی خیلی دوستتون دارم .


هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست
بالای صفحه
محیا
تاریخ ارسال: 19 اسفند 1390 - 2:18 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 13 اسفند 1390

پیام های ارسالی: 154
اعتبار: 33

1045 مرتبه در 177 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 541 مرتبه تشکر کرده است.

یه روز با دوستم نشسته بودیم بهش گفتم نظرت راجع به عشق چیه گفت: عشق .............. چه واژه ی عجییبی

راستی مگه عشقم تو این دنیا وجود داره ؟ اگه عشق باشه حتمآ عاشقم هست آره؟ حالا عاشق کیه ؟ معشوق کیه ؟

به دوستم گفتم  میخوای بگم  عشق چیه ؟ عاشق کیه ؟

گفت: مگه عاشق شدی ,بد جنس چرا به من نگفتی ؟

گفتم :اره خیلی وقته .......( قیافش تو هم رفت چون فکر کرد ازش پنهون کردم چیزیرو )

گفت : بگو دیگه بد جنس خانوم

گفتم: من عاشقم اول از همه ,عاشق خدا (قیافش دیدنی بود در اون لحظه) خدایی که با تموم وجودم دوستش دارم , خدایی که با دستای مهربونش منو افرید از روح بزرگش در من دمیدو منو میونه یک عالمه ادمای رنگارنگ فرستاد فرصت زندهگی بهم داد

( ابروهاشو داد بالا گفتم) دوم مامان بابام , مامان عزیزم که مثل برگ گل ازم مراقبت کرد مادری که تمام زندگیشو به پام ریخت از بدو تولد با خندهام خندیدو با گریه هام گریه , مامان عزیزه دلم که وقتی تو چشماش نگاه میکنم انگار که خدا داره بهم لبخند میزنه ,تمام هستیه من مادرمه به خداوندیه خدا به بهشت نمیرم اگر مادرم  اونجا نباشه , بعد بابای مهربونم که صبحها به  خاظره من میره سره کارو شب خسته وکوفته میاد الهی قربون اون چشمای خستش برم که شبا از خستگی باز نمیشه به خدا عاشق جفتتشونم که تمام زندگیم بهشون وصله... آره عزیز دلم من سال هاست که عاشقم.

(دیگه از اون عصبانیت چیزی توچهرش نبود و فقط داشت گریه میکرد ) بعد

گفت: آب در کوزه وما تشنه لبان میگردیم

 


این نیز بگذرد
بالای صفحه
paradise
تاریخ ارسال: 19 اسفند 1390 - 11:49 AM
عضو سایت
تاریخ عضویت: 24 شهریور 1390

پیام های ارسالی: 71
اعتبار: 27

529 مرتبه در 101 ارسال مورد تشکر قرار گرفته. 448 مرتبه تشکر کرده است.

ممنون خانم نخعی.من این متن رو یک جای دیگه م خونده بودم.واقعا اشک رو به چشم ادم میاره.بیچاره اون زن و دردی که پس از این تحمل خواهد کرد


زندگی باور میخواد ان هم از جنس امید.که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید قلبی به تو گوید که خدا هنوز هست!
بالای صفحه

<<    <      >    >>
   صفحه:
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15  ...

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند
0 عضو،   1 مهمان

نوشتن پیام اجباری نیست اما اگر می خواهید پیغامی همراه تشکر ارسال نمایید
در کادر زیر وارد نمایید.
 


  انصراف

لطفا متن گزارش را در کادر زیر وارد نمایید.
 


  انصراف

لطفا یکی از دو گزینه زیر را انتخاب نمایید.
 


  انصراف
 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT